افطاری را آماده میکنم.خورش لوبیا سبز. آقای یار تلفن زده که«چندتا برگ ریحون هم بریز توی خورش،خوش عطرتر میشه»!! دخترک هم قبل از رفتن به باشگاه سفارش فلفل دلمه ای داده!! زبان روزه، عشق زنانه و مادرانه ام را با نمک و زردچوبه و فلفل و کاری،مخلوط میکنم و میریزم توی قابلمه.بعد میروم سر کمد لباسها و بلوز گیپورم را میپوشم.حالا رنگ گلبهی اش باز تاب میشود توی خورش ها! دیگر به خورش رُب نمیزنم.رُب میخواهد چه کار؟! همین رنگ گلبهی بلوزم کفایت میکند.«مگه نه؟!» خودم از فکر خودم خنده ام میگیرد.

بالای سر غذا به سبک خواننده ی اُرکستر سمفونیک مونترال کانادا «نازنین مریم» را میخوانم و محتویات قابلمه را هم میزنم که سقف آسمان ترک میخورد.آسمان از لای ترکهایش نورِ براقِ سفید و بوی نَم را هل میدهد سمت آشپزخانه! سمت قلمروی من! راه را برایش باز میکنم و اجازه میدهم بوی خیسی هایِ دومین روز خرداد با بوی هفتمین افطاری قاطی پاتی شود. خانه بوی «جواهر ده» را گرفته.

تا یادم نرفته،بگذارید از صدای پگاه هم بگویم.پگاه،دختر همسایمان، زیر پنجره ی اتاق ما،زیر باران ایستاده و «بارون میاد جَر جَر پشت خونه هاجر» را میخواند.چقدر هم خوشحال است! بلند بلند به بابا مهدی اش میگوید:«بابا مِهتی داریم میریم خرید؟ زولبیا و بامیه هم میخری؟»

خدایا! تو چه میریزی توی این رمضان و توی این باران که حال همه را خوب میکند!؟ فلفل دلمه ای؟! ریحان؟! هر چه میریزی به گمانم،عشق خدایی اش بیشتر از نعمت های دیگر توست!

به دور و برم نگاهی می اندازم.همه چیز مرتب و سامان است.فقط مانده شنیدن دو صدای دیگر.زنگ خانه و اذان مغرب!!

 

+این هم هدیه ی من به شما

   دوشنبه 31 اردیبهشت 13971 نظر »

پارسال،پنجم عید.حول و حوش ساعت یازده دوازده شب.وقتی از دید و بازدید برمیگشتیم.توی خیابان فردوسی،یکدفعه دخترم با هیجان انگشت اشاره اش را زد به شیشه ی ماشین و گفت:«شاهین،شاهین!! یه شاهین دیدم!! بابا تو رو خدا وایسا»!! همسرم،ناباورانه،برای اینکه پی دلِ دخترکم رفته باشد؛ گوشه ی خیابان نگه داشت.من زودتر از اینکه پایم را از ماشین بیرون بگذارم،سرم را از پنجره ماشین بیرون آوردم.سرتا سر خیابان را برانداز کردم و او را دیدم.با همین دوتا چشمهای خودم.یک جوجه شاهین واقعی!! روی جدولِ کنار خیابان ایستاده بود.یکی از بالهایش را آورده بود بالا و میگفت:«تاکسی»!!

چرا توی فکر فرو رفتید؟! باورتان نمیشود؟! من جرات پیاده شدن از ماشین را نداشتم،شاهینه قدرت پرواز کردن.منتظر بود یکی پیدا شود،بالش را بگیرد و ببردش خانه.بالاخره دختر و همسرم با همکاری همدیگر جوجه شاهین را گرفتند.

این جور مواقع نصفِ ذهن آدم ذوق زده میشود.یک چهارمِ دیگر ذهن، در جستجوی مکان مناسب برای نگهداری از میهمان ناخوانده است و یک چهارمِ دیگر هم در حالِ مقابله با ترس و لرز. تا به خودم بیایم و به عنوان مادر خانواده، نظرم را راجع به نگهداری یا عدم نگهداری از این وحشی کوچولو بدهم؛پدر و دختر نقشه هایشان را ریخته بودند و اسم «تیز بین» را در شناسنامه ی حیوان ثبت کردنده بودند.هنوز به خانه نرسیده بودیم که به ناچار باید امور مربوط به تَر و خشک کردن «تیز بینِ» وحشی را هم میگذاشتم گوشه ی ذهنم.

سال گذشته «تیز بین» تا اواسط خرداد،میهمان خانه ی ما بود و بعد به این بهانه ی که حیوان وحشی است و نگهداری اش در خانه صحیح نیست و پا در میانی باباجان و مامان جان،به جمع دوستانش در باغ پرندگان پیوست و ماجرا ختم به خیر شد.

و اما امروز. امروز،دراز کشیده بودم روی تخت و توی صفحه ی دوم کتاب درسی چُرت میزدم که، اول صدای باز و بسته شدن دَرِ بالکن آمد و بعد صدای پاهایش و سوم صدای خودش:«مامان،مامان،ببین از توی بالکن چی گرفتم»!!  به اندازه ی یک خط افقیِ لاغر، لای چشمهایم را باز کردم. با دمپایی آمده بود توی اتاق!! و ایستاده بود روی ریشه های فرش!! سر زانوی شلوارش هم با خاک یکی شده بود.خط افقی و نازکِ چشمهایم به اندازه ی دهان شیر باز شد.رفتم توی جلدِ نامادریِ هانسل و گِرتِل.خیز گرفتم طرفش«برا چی با دمپایی اومدی تو اُتاق؟!».صورتش را برد پشت کبوتره و گفت:«حالا میرم درشون میارم.اینو ببین! روز اول ماه رمضونی برامون مهمون اومده!! اسمشو گذاشتم سیلور.میخوام زنگ بزنم به بابا تا قفس تیزبینُ براش بیاره.مامان ،سیلور که دیگه وحشی نیست»!!…

 

 

+ احتمالا این ماجرا ادامه دارد:)

++ تیزبین را از اینجا ببینید.

   پنجشنبه 27 اردیبهشت 13978 نظر »

روی پنجه ی پا بلند میشوم. سرم را از لبه ی بالکن جلوتر میبرم. سنگفرش پیاده رو،گُله به گُله نمناک است.قطرات برّاق،از روی گلبرگهای همیشه بهارِ کنارِ پیاده رو سُر میخورند و توی گِلهای باغچه فرو میروند.نَفَسِ پدر مادر داری چاق میکنم و با صدایی که خودم بشنوم ؛ میگویم:«هوای امروز،مغز آدمو از توی جعبه میاره بیرون!» نگاهم، با پای برهنه ، میدود لای خامه های پفکی آسمان . اشعه های درخشانِ خورشیدِ بالای سرم ، هنوز آنقدرها قدرت دارند که از حاشیه ی ابرها هم ، به سمت چشمهایم هجوم آورند و با نوک پیکانهای سوزنیشان ، پلکهایم را محکم به هم بدوزند. با پلکهای بهم چسبیده ، قاطی لکه های رنگی میشوم که پشت چشمهایم پاشیده شده اند و مژه هایم را گرم کرده اند. دست راستم ، بازوی سمت چپم را میفشارد. درونم، شوقِ هفت رنگی نیرو میگیرد. شوقی به زیبایی و شکوه رنگین کمان! چقدر امروز را دوست دارم! کاش فردا هم باران ببارد! کاش!

   سه شنبه 21 فروردین 13974 نظر »

 

زن پَر چادرش را با گوشه ی دندانهایش محکم روی سر نگه داشته و از کنار درختان یکدست پیاده رو- که با همه ی خشکی و چرکی هوا باز غیرت نشان داده و جوانه زده اند -لِک و لِک کنان وارد محدوده ی دید من میشود .تکه های نور خورشید در آخرین روزهای اسفند ماه ، سر و روی دو گلدان شبو که توی دستهای زن است را نوازش میدهند… دسته ای پرنده خود را در حاشیه ی پاره ابری که بر بستر آسمان لمیده محو میکنند.از لابه لای دسته ی پرنده ها فاخته ای جدا میشود… خاکستر و سیاهی عمیقی توی دل زمین خاکی آن طرف خیابان لانه کرده که یادگاری شب چهارشنبه سوری بچه های قد و نیم قد و سِرتغ محل است…فاخته از کنار خاکسترها خاشاکی به نوک میگیرد و از جلوی قدمهای زن شبو به دست میپرد و روی سیم های برق خیابان مینشیند.توی دلم میگویم:«خوش به حال این کوکو ها، از هَف دولت آزادن! نه رادیو دارن ،نه تلویزیون،نه تلگرام.نزدیک بهار که میشه به جای این که برای خرج شب عیدشون هِی چک بکشن و قرضو قوله بالا بیارن؛دنبال جفتشون میپرن؛ آواز میخونن؛هر جایی هم که شده کارخونه ی جوجه کشی شونو راه میندازن؛فکر اجاره خونه توی سال جدید هم نیستن!»…صدای آقای جهانگیری و پگاه قاطی خیالاتم میشود.آنها را نمیبینم؛ ولی صدایشان می آید.جهانگیری یک ماچ آب دار خرج صورت پگاه میکند و میگوید:«قربونت برم بابایی!ماهی قرمزتو دوس داری؟!  کیسه ی آب رو محکم بگیر که ماهی از توش نپره بیرون!» . چشمهای سیاه پگاه را تصور میکنم که با دید فلسفی و کودکانه به قایم موشک بازی ماهی قرمزَش توی آب نگاه میکند و میگوید:«بابا مِهـ  ت ـی ،یه حوله برا ماهیم میخری تا خشکش کنم سرما نخوره؟»!! بابا مِهــ ت ـی قاه قاه میزند زیر خنده! …زن شبو به دست یک قدم دیگر برمیدارد و به کمر کوچه ی بنفشه میرسد؛گلدانهایش را روی زمین میگذارد تا چادرش را صاف و صوف کند…فاخته و جفت تازه واردَش از روی سیم برق اوج میگیرند و توی صفحه ی آسمان نقطه میشوند… هنوز خنده ی جهانگیری بند نیامده !  به گمانم لُپ بچه را میکشد؛ چون صدای «آخ لُپمِ»پگاه بلند میشود ؛ بعدش هم میگوید:«پدر سوخته ماهی قرمز رو که لای حوله نمیپیچن!مییی مییی ره!»…من نیز همانطور که به سینه ی دیوار بالکن تکیه داده ام و چایی ام را مینوشم ؛ توی ذهنم به عاقبت ماهی قرمز پگاه لای حوله ی صورتی اش، زل زده ام!! و نشانه های بهار را که یکی یکی به درب خانه ی همسایه ها میکوبد؛ وارد دامنه ی نگاهم میکنم.

   یکشنبه 27 اسفند 1396نظر دهید »
من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی