امروز نگران رفتن آفتاب بودم!

مثلِ وقتهایی که نمازِ ظهرم را سر وقت نمیخوانم بعد تنگ غروب یادم میاید و هول برم میدارد که «وای،آفتاب نره!»…

دلم تنگ میشود برای این نارنجیِ داغ که از رویِ  سرِ گُل ها میپرد رویِ آجرهایِ دیوارِ بالکن و یواش یواش، کوچک و کوچکتر میشود.

دلم تنگ میشود برای آفتابِ این بالکن!

   چهارشنبه 10 مرداد 1397نظر دهید »

 

 

«تنهاست،خیلی تنهاست !»

 

+این عکس رو از توی بالکن خونه گرفتم.نمیدونم چرا ولی احساس میکنم بهترین خاطره ای که از بالکن خونه مون دارم همین عکس باشه.

کلیدواژه ها: تنهایی
   شنبه 23 تیر 13975 نظر »

 

افطاری را آماده میکنم.خورش لوبیا سبز. آقای یار تلفن زده که«چندتا برگ ریحون هم بریز توی خورش،خوش عطرتر میشه»!! دخترک هم قبل از رفتن به باشگاه سفارش فلفل دلمه ای داده!! زبان روزه، عشق زنانه و مادرانه ام را با نمک و زردچوبه و فلفل و کاری،مخلوط میکنم و میریزم توی قابلمه.بعد میروم سر کمد لباسها و بلوز گیپورم را میپوشم.حالا رنگ گلبهی اش باز تاب میشود توی خورش ها! دیگر به خورش رُب نمیزنم.رُب میخواهد چه کار؟! همین رنگ گلبهی بلوزم کفایت میکند.«مگه نه؟!» خودم از فکر خودم خنده ام میگیرد.

بالای سر غذا به سبک خواننده ی اُرکستر سمفونیک مونترال کانادا «نازنین مریم» را میخوانم و محتویات قابلمه را هم میزنم که سقف آسمان ترک میخورد.آسمان از لای ترکهایش نورِ براقِ سفید و بوی نَم را هل میدهد سمت آشپزخانه! سمت قلمروی من! راه را برایش باز میکنم و اجازه میدهم بوی خیسی هایِ دومین روز خرداد با بوی هفتمین افطاری قاطی پاتی شود. خانه بوی «جواهر ده» را گرفته.

تا یادم نرفته،بگذارید از صدای پگاه هم بگویم.پگاه،دختر همسایمان، زیر پنجره ی اتاق ما،وسط باران ایستاده و «بارون میاد جَر جَر پشت خونه هاجر» را میخواند.چقدر هم خوشحال است! بلند بلند به بابا مهدی اش میگوید:«بابا مِهتی داریم میریم خرید؟ زولبیا و بامیه هم میخری؟»

خدایا! تو چه میریزی توی این رمضان و توی این باران که حال همه را خوب میکند!؟ فلفل دلمه ای؟! ریحان؟! هر چه میریزی به گمانم،عشق خدایی اش بیشتر از نعمت های دیگر توست!

به دور و برم نگاهی می اندازم.همه چیز مرتب و سامان است.فقط مانده شنیدن دو صدای دیگر.زنگ خانه و اذان مغرب!!

 

+این هم هدیه ی من به شما.روی قلب آبی کلیک کنید .

   دوشنبه 31 اردیبهشت 139716 نظر »

پارسال،پنجم عید.حول و حوش ساعت یازده دوازده شب.وقتی از دید و بازدید برمیگشتیم.توی خیابان فردوسی،یکدفعه دخترم با هیجان انگشت اشاره اش را زد به شیشه ی ماشین و گفت:«شاهین،شاهین!! یه شاهین دیدم!! بابا تو رو خدا وایسا»!! همسرم،ناباورانه،برای اینکه پی دلِ دخترکم رفته باشد؛ گوشه ی خیابان نگه داشت.من زودتر از اینکه پایم را از ماشین بیرون بگذارم،سرم را از پنجره ماشین بیرون آوردم.سرتا سر خیابان را برانداز کردم و او را دیدم.با همین دوتا چشمهای خودم.یک جوجه شاهین واقعی!! روی جدولِ کنار خیابان ایستاده بود.یکی از بالهایش را آورده بود بالا و میگفت:«تاکسی»!!

چرا توی فکر فرو رفتید؟! باورتان نمیشود؟! من جرات پیاده شدن از ماشین را نداشتم،شاهینه قدرت پرواز کردن.منتظر بود یکی پیدا شود،بالش را بگیرد و ببردش خانه.بالاخره دختر و همسرم با همکاری همدیگر جوجه شاهین را گرفتند.

این جور مواقع نصفِ ذهن آدم ذوق زده میشود.یک چهارمِ دیگر ذهن، در جستجوی مکان مناسب برای نگهداری از میهمان ناخوانده است و یک چهارمِ دیگر هم در حالِ مقابله با ترس و لرز. تا به خودم بیایم و به عنوان مادر خانواده، نظرم را راجع به نگهداری یا عدم نگهداری از این وحشی کوچولو بدهم؛پدر و دختر نقشه هایشان را ریخته بودند و اسم «تیز بین» را در شناسنامه ی حیوان ثبت کردنده بودند.هنوز به خانه نرسیده بودیم که به ناچار باید امور مربوط به تَر و خشک کردن «تیز بینِ» وحشی را هم میگذاشتم گوشه ی ذهنم.

سال گذشته «تیز بین» تا اواسط خرداد،میهمان خانه ی ما بود و بعد به این بهانه ی که حیوان وحشی است و نگهداری اش در خانه صحیح نیست و پا در میانی باباجان و مامان جان،به جمع دوستانش در باغ پرندگان پیوست و ماجرا ختم به خیر شد.

و اما امروز. امروز،دراز کشیده بودم روی تخت و توی صفحه ی دوم کتاب درسی چُرت میزدم که، اول صدای باز و بسته شدن دَرِ بالکن آمد و بعد صدای پاهایش و سوم صدای خودش:«مامان،مامان،ببین از توی بالکن چی گرفتم»!!  به اندازه ی یک خط افقیِ لاغر، لای چشمهایم را باز کردم. با دمپایی آمده بود توی اتاق!! و ایستاده بود روی ریشه های فرش!! سر زانوی شلوارش هم با خاک یکی شده بود.خط افقی و نازکِ چشمهایم به اندازه ی دهان شیر باز شد.رفتم توی جلدِ نامادریِ هانسل و گِرتِل.خیز گرفتم طرفش«برا چی با دمپایی اومدی تو اُتاق؟!».صورتش را برد پشت کبوتره و گفت:«حالا میرم درشون میارم.اینو ببین! روز اول ماه رمضونی برامون مهمون اومده!! اسمشو گذاشتم سیلور.میخوام زنگ بزنم به بابا تا قفس تیزبینُ براش بیاره.مامان ،سیلور که دیگه وحشی نیست»!!…

 

 

+ احتمالا این ماجرا ادامه دارد:)

++ تیزبین را از اینجا ببینید.

   پنجشنبه 27 اردیبهشت 13978 نظر »

روی پنجه ی پا بلند میشوم. سرم را از لبه ی بالکن جلوتر میبرم. سنگفرش پیاده رو،گُله به گُله نمناک است.قطرات برّاق،از روی گلبرگهای همیشه بهارِ کنارِ پیاده رو سُر میخورند و توی گِلهای باغچه فرو میروند.نَفَسِ پدر مادر داری چاق میکنم و با صدایی که خودم بشنوم ؛ میگویم:«هوای امروز،مغز آدمو از توی جعبه میاره بیرون!» نگاهم، با پای برهنه ، میدود لای خامه های پفکی آسمان . اشعه های درخشانِ خورشیدِ بالای سرم ، هنوز آنقدرها قدرت دارند که از حاشیه ی ابرها هم ، به سمت چشمهایم هجوم آورند و با نوک پیکانهای سوزنیشان ، پلکهایم را محکم به هم بدوزند. با پلکهای بهم چسبیده ، قاطی لکه های رنگی میشوم که پشت چشمهایم پاشیده شده اند و مژه هایم را گرم کرده اند. دست راستم ، بازوی سمت چپم را میفشارد. درونم، شوقِ هفت رنگی نیرو میگیرد. شوقی به زیبایی و شکوه رنگین کمان! چقدر امروز را دوست دارم! کاش فردا هم باران ببارد! کاش!

   سه شنبه 21 فروردین 13974 نظر »

1 2

 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ