« مدیر مدرسهگل سرخ های حاضر جواب باغچه خانه پدری »

 

روبه روی در ورودیِ امام زاده جعفر که رسیدم ؛ نگاهی به پاهایم انداختم و گفتم:"خدا وکیلی! برای چی منو آوردین اینجا !؟ برای این که کلید واژه پیاده روی در نصف جهان تویِ این پست هم برقرار باشه ومن توی این پست بنویسم ؛ امروز هم که پیاده روی کردم؛ رفتم امامزاده جعفر؟! یا برای اینکه این مدت هرکس بهم میرسه ؛ میگه :"آخه تو چته"!؟منم لبخند میزنم و میگم :"هیچی بابا” . حالا آوردینم تا تمام اون حدیثهایی که زیر این هیچی بابا گفتنا ریشه دونده و متاستاز شده رو بسپارم به دستایِ معجزه گر امام زاده جعفر تا بلکه عنایتی بشه و باز شدن باب شفاعتی؟!”

بهم گفتن(پاهامو میگم)پاهام بهم گفتن:"پیاده روی که عیب نیست ؛ یه شیوه تاریخیه تا حالا نشنیدی که میگن پیاده رویِ اربعین یا پیاده روی کاروان اُسرای عاشورا ؟! تازه، دست به دامن امامزاده شدن برای عُقده گشایی هم عادت ملیِ ،همه ایرانیا اینطورین ،مشکل گشا و شمع نذر میکنن برای امامزاده ها تا حاجت روا بشن ،خوب تو هم یکی".

قانع شدم و رفتم داخل حرم،البته من نه شمعی با خودم آورده بودم و نه خبری از مشکل گشا بود ! خلاصه با حسِ سنت شکنیِ ملی داخل حرم شدم.

چشمم که به ساعت دیواری حرم افتاد یاد ساعتهای حرم امام رضا علیه السلام و حرم حضرت معصومه سلام الله افتادم. هرچه قدر آن ساعتها با جلال و جبروت اند ؛ساعت دیواری امامزاده جعفر انگار داشت نفس های آخر را میکشید . انگار داشت به ته زمان میرسید . با دهن کجیِ تمام وعیار با حرکتهای تند و مدور عقربه ها شیرفَهمَم میکرد ؛ که:” اگر این لحظه های عُمر را از دست بدی ،دیگه دادی".

همان جا زیر سایه ساعت دیواریِ موعظه گر نشستم و دستانم را به ضریح قفل کردم. خانم میانسالی عینکش را روی بینی گذاشته وگوشه حرم به دیوار تکیه داده بود و زیارت نامه میخواند و مرا هم زیر چشمی میپایید. زیارت نامه اش را نه آنچنان بلند که من بشنوم و نه توی دلش که من نشنوم ؛ پچ پچ وار می خواند. پچ پچ وار خواندن زیارت نامه و نگاه زیر چشمی اش به مذاقم خوش نیامد. از حرم بیرون زدم و در حیاط امامزاده ،کنار حوض زیر سایه درختی که نشناختم چه درختی است ؛ نشستم و مشغول مرور جزوه درسی شدم.

چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که سایه سرِ کسی افتاد روی جزوه ی درسی ام .سرم را بالا آوردم . خادم امام زاده بود .گفت:"بیا بابا براد چای اُوردَم، میخوری؟”

منم که به هیچ وجه رد احسانِ این چنینی در مرامم نیست با ذوق سینی کوچک چایی قند پهلو را گرفتم و گذاشتم کنارِ دستم و دوباره سرم توی جزوه فرو رفت. من درس میخواندم و خادم امامزاده مدام این پا و آن پا میکرد که من چایی ام را بخورم تا سینی اش را ببرد. کم صبری اش را که دیدم چایی را خوردم و سینی اش را به دستانش دادم و تشکر.

سینی را گذاشت در آشپزخانه امامزاده و آمد روی صندلی پلاستیکی زرشکی رنگ کنار در ورودی چند متر آن طرف تر از من نشست.

کم کم داشت وقت رفتنم فرا میرسید.از جا بلند شدم و نگاه گذرایی به حیاط امام زاده انداختم .روی دیوار بیرونی حرم بالای یک پنجره چوبی سبز رنگ نوشته شده بود"قال نبی علیه السلام".هرچه روی دیوار دنبال بقیه جمله گشتم ؛که ،خوب بعدش چه؟قال نبی علیه السلام ، که چه؟! جمله دیگری مبنی بر این که نبی علیه السلام چه فرموده اند ؛ نیافتم. از بیرون حرم عرض ارادت دیگری به امام زاده کردم و به سمت خادم رفتم تا خداحافظی کنم. خادم به پهنای صورتش لبخند بر لب داشت ؛گفت:"برو بابا؛برو به سلامت،نمیخواستی یه چایی دیگه براد بیارم؟”

-نه ممنون باید برم به کلاسم برسم.

-خوب بابا ،بسم الله بگو برو.

-چشم،خدا حافظ.

از امام زاده که خارج شدم دوباره رو کردم به پاهایم و گفتم:” خوب رفقا وقت پیاده رویه میونتون با یه بسم الله چیه؟”

گفتن(پاهامو میگم)پاهام گفتن:"بسم الله گفتن هم روش مسلمونیه ،هر موقع یه بچه مسلمونی بسم الله میگه یعنی هیچ کاری نشد نداره”

“خدایا !گوش شنوا و قلبی آرام میخواهم”

 

اشتراک گذاری این مطلب!
   پنجشنبه 4 آبان 1396

6 نظر

آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(2)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
2 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: خادم المهدی [عضو] 
5 stars

ان شاالله نصیب بشه از زائران اربعین باشی

1396/08/08 @ 08:26
نظر از: صهباء [عضو] 

سلام
نمیدونید که دیدن کامنتاتون چقدر انرژی بخشه:))

1396/08/08 @ 20:12
نظر از: ستاره مشرقی [بازدید کننده]
ستاره مشرقی

به امید همراهی در پیاده روی اربعین

1396/08/05 @ 18:58
نظر از: صهباء [عضو] 

سلام
خدا توفیق بده ان شاالله.
ما که لیاقتشو نداریم.

1396/08/06 @ 19:27
نظر از: حوزه علمیه الزهرا(س) گلدشت [عضو] 
5 stars

انشاالله پاهایتان امسال در سفر اربعین همراهیت کنن

1396/08/05 @ 12:11
نظر از: صهباء [عضو] 

سلام
ممنونم.
خدا توفیق پیاده روی اربعین رو به همه بده .من که فکر نکنم امسال بتونم برم.

1396/08/06 @ 19:29


فرم در حال بارگذاری ...

 
فراخوان چی شد طلبه شدم