سه تا قطره،فقط سه تا قطره باران روی بالهایش چکید و کف حیاط وارونه شد.به قول اصفهانیها«دَمَرو شد».همان بارانی که از پاییز تا حالا برای آمدنش لحظه شماری کرده ایم و دست و پا زده ایم.همان باران، زنبورک را به دست و پا انداخت.داشت جان میداد زبان بسته! فوری برگی از شاخه چید و گذاشت کنارش.زنبورک، پاهایش را زنجیر کرد به برگِ تازه و ازش بالا آمد.خودش را صاف و صوف و شروع به خندیدن کرد.وززز،وززز.

بهترین جا برای خشک شدن بالهای خیسَش، وسط ذوزنقه ی نوری بود که خورشید روی گلها انداخته بود.بالهایش که خشک شد؛سرحال پرید و رفت. انگشتهای باران،گونه ی ما را نوازش داده  و دل ما را شاد کرده بود.انگشتهای او دل زنبورک را.

   پنجشنبه 20 اردیبهشت 13974 نظر »

مَثَل کسی که خانواده دارد؛مَثَل همان «الذی» ایی است که پشت بندش «صِله» دارد.این جمله از ذهنم رد شد.نشستم روی نیمکت چوبی، زیر سایه درخت توت،ابتدای خیابان خادمی و جمله را توی یادداشتهای تلفن همراهم تایپ کردم.دوباره رفتم سر خط و عبارت را مرور کردم.دلم میخواست؛ بایستم و به افتخار جمله ایی که زاییده بودم یک دقیقه دست بزنم!  خوره های ادبیات عرب عزیز،اگر احساس میکنید؛جمله ام به لحاظ ساختاری شایسته ی تشویق نیست،لطفاً با خیال آسوده به من نیشخند بزنید تا خدای ناکرده غمگین و مهنت زده روزتان را به شب نرسانید.

جمله ام را گرفتم توی دستانم و با فرض اینکه تنها عابر پیاده رویِ خیابان خادمی نیستم و بچه و سَر و همسر نیز همراهم هستند به راهم ادامه دادم . قدم دویست و شصت و نهم را که برداشتم روبروی مغازه ی میوه فروشی رسیده بودم و بچه ام داشت دستم را میکشید و با چشم و ابرو و انگشت و همه ی اعضا و جوارحش میگفت:«مامان مامان،آلوچه ،آلوچه!!» 

کسانی که مادر یا پدر هستند؛احتمالاً جملات بعدی من را بیشتر درک میکنند.به قول مادربزرگ خدا بیامرزم«ننه،اَمان اِز پِدِر مادِر»!!  پیشخوان آلوچه های مغازه ی میوه فروشی که سرازیر چشمانم شد،اتوماتیک وار به سمتش جذب شدم. تند تند بزاق دهانم را از گلو پایین دادم و این سخن را بر لب جاری کردم که «ای آلوچه های فریبنده که در رنگ سبز غوطه ورید،بدانید و آگاه باشید که شما همان رستگارانید،زیرا توسط ما خورده میشوید!!»

سلام کردم و از میوه فروش پرسیدم« آلوچه کیلویی چنده؟» تا او جواب دهد؛ چشمهای بچه ام را تصور کردم که میدرخشد از خوشحالی. از ذوق کاسه ی آلوچه ی آغشته به نمک گُلسرخ،که قرار است بگذارد جلوی دستش و خِرِش خِرِش زیر دندانهایش بجود و شبکه پویا تماشا کند. فروشنده گفت:«آلوچه کیلویی اِنقده تومن»!! عجب،پس آلوچه سبز هم از فساد آخرالزمان در امان نبوده و تحت تاثیر بالا و پایین شدنهای جهانِ اَرز و دُلار قرار گرفته!!

چه میشود کرد؟ بچه است،چشمش خوراکی مورد علاقه اش را دیده و دل اش هوس کرده. بهش بگویم تهجّد بورز؟! بهش بگویم روی خواسته های نفسانی ات پا بگذار تا صاحب کمالات شوی؟! بهش بگویم اگر چشم پوشی کنی خدا از آلوچه های بهشتی نصیبت میکند؟! اصلا مگر درخواستش غیر منطقی بوده که بخواهم به او کم محلی کنم یا مجابش کنم تا منصرف شود؟! فقط آلوچه خواسته ، همین. وظیفه ی من هم این است کاری کنم تا لبهای بچه ام همچنان بخندند.گفتم:«آقا،لطفا اِنقده کیلو آلوچه برام بکشید.»

مرد جوان هم (مثل من،مثل شما،مثل همه،که تنهایی نمیروند خرید) تنهایی نیامده بود خرید.دستِ «صِله» اش (شما بخوانید پسربچه ی پنج ساله اش) را گرفته بود و آمده بود آلوچه بخرد. چون عماد کوچولو هم میخواست پای شبکه ی پویا کارتن «سمنو و شقاقُل» ببیند و آلوچه سبز بخورد.مرد جوان قیمت آلوچه سبزها را پرسید ولی فقط یک کیلو پرتقال خرید!

عماد گفت:«بابا چرا پرتقال خریدی؟! پرتقال میوه ی پاییزه من میوه ی بهار میخوام.من آلوچه میخوام،آ-لو-چه.» مرد جوان لبخند زد. لبخندی نه از سر رضایت.لبخندی به تلخی زهر،شاید هم تلخ تر از زهر. از کمر دولا شد.همین طور که کیسه ی پرتقال را گرفته بود؛ دستش را گذاشت سر شانه ی پسرش و زیر گوشش آهسته گفت:«عماد جونم،بابایی، دفعه ی بعد آلوچه میخرم برات،حالا بیا دستتو بده تا بریم خونه و با مامان پرتقال بخوریم.» عماد شانه اش را تکان داد.دستان مرد جوان به همراه کیسه ی پرتقال از روی شانه های بچه اش افتاد.

عماد سرش را انداخت پایین.دستهایش را داخل جیب شلوار لی اش کرد. تا پدرش دست او را نگیرد.تا او دست پدرش را نگیرد و با تمام توان توی پیاده رو شروع به دویدن کرد.از پیاده روی خادمی پیچید توی پیاده روی فروغی.انقدر با سرعت که انگار بغض های فروخورده توان مضاعفی را به پاهایش تزریق کرده اند. عماد دور و پدرش تنها عابر پیاده روی خیابان خادمی میشد.عماد میدوید و حسابی دور میشد؛ بدون اینکه بفهمد؛صدای شکستن کمرِ قانون اسم موصول از زیر پاهایش می آید.پسرک رفت که رفت و مردجوان تنها «الذی»یِ بدون صِله (شما بخوانید  بچه یا حتی میتوانید بخوانید خانواده)شد.

   جمعه 7 اردیبهشت 13976 نظر »

 

زن پَر چادرش را با گوشه ی دندانهایش محکم روی سر نگه داشته و از کنار درختان یکدست پیاده رو- که با همه ی خشکی و چرکی هوا باز غیرت نشان داده و جوانه زده اند -لِک و لِک کنان وارد محدوده ی دید من میشود .تکه های نور خورشید در آخرین روزهای اسفند ماه ، سر و روی دو گلدان شبو که توی دستهای زن است را نوازش میدهند… دسته ای پرنده خود را در حاشیه ی پاره ابری که بر بستر آسمان لمیده محو میکنند.از لابه لای دسته ی پرنده ها فاخته ای جدا میشود… خاکستر و سیاهی عمیقی توی دل زمین خاکی آن طرف خیابان لانه کرده که یادگاری شب چهارشنبه سوری بچه های قد و نیم قد و سِرتغ محل است…فاخته از کنار خاکسترها خاشاکی به نوک میگیرد و از جلوی قدمهای زن شبو به دست میپرد و روی سیم های برق خیابان مینشیند.توی دلم میگویم:«خوش به حال این کوکو ها، از هَف دولت آزادن! نه رادیو دارن ،نه تلویزیون،نه تلگرام.نزدیک بهار که میشه به جای این که برای خرج شب عیدشون هِی چک بکشن و قرضو قوله بالا بیارن؛دنبال جفتشون میپرن؛ آواز میخونن؛هر جایی هم که شده کارخونه ی جوجه کشی شونو راه میندازن؛فکر اجاره خونه توی سال جدید هم نیستن!»…صدای آقای جهانگیری و پگاه قاطی خیالاتم میشود.آنها را نمیبینم؛ ولی صدایشان می آید.جهانگیری یک ماچ آب دار خرج صورت پگاه میکند و میگوید:«قربونت برم بابایی!ماهی قرمزتو دوس داری؟!  کیسه ی آب رو محکم بگیر که ماهی از توش نپره بیرون!» . چشمهای سیاه پگاه را تصور میکنم که با دید فلسفی و کودکانه به قایم موشک بازی ماهی قرمزَش توی آب نگاه میکند و میگوید:«بابا مِهـ  ت ـی ،یه حوله برا ماهیم میخری تا خشکش کنم سرما نخوره؟»!! بابا مِهــ ت ـی قاه قاه میزند زیر خنده! …زن شبو به دست یک قدم دیگر برمیدارد و به کمر کوچه ی بنفشه میرسد؛گلدانهایش را روی زمین میگذارد تا چادرش را صاف و صوف کند…فاخته و جفت تازه واردَش از روی سیم برق اوج میگیرند و توی صفحه ی آسمان نقطه میشوند… هنوز خنده ی جهانگیری بند نیامده !  به گمانم لُپ بچه را میکشد؛ چون صدای «آخ لُپمِ»پگاه بلند میشود ؛ بعدش هم میگوید:«پدر سوخته ماهی قرمز رو که لای حوله نمیپیچن!مییی مییی ره!»…من نیز همانطور که به سینه ی دیوار بالکن تکیه داده ام و چایی ام را مینوشم ؛ توی ذهنم به عاقبت ماهی قرمز پگاه لای حوله ی صورتی اش، زل زده ام!! و نشانه های بهار را که یکی یکی به درب خانه ی همسایه ها میکوبد؛ وارد دامنه ی نگاهم میکنم.

   یکشنبه 27 اسفند 1396نظر دهید »

کاغذ کادو را  روی فرش پهن میکنم.آن را خریده بودم تا گلدانهای توی بالکن را تزیین کنم ؛ولی دیدم این کتاب مستحق تر است.عادت کرده ام هر کتابی بنای بدقلقی داشت - هر چه بیشتر  خواندمش کمتر پیش رفت-با کاغذ کادو جلدش کنم ؛آنوقت کتاب سبک میشود و پیش میرود.

مادر بزرگ خدا بیامرزم هر وقت میخواست بافتنی تازه ای سر بیاندازد ؛نمیگذاشت کسی راه برود.او میگفت:"موقع سرانداختن بافتنی کسی نباید راه بره چون بافتنی سنگین میشه و دیرتر بافته میشه". یکبار صبح اول وقت ، بافتنی تازه ای سر انداخت و غروب نشده یک شالگردن رنگی تحویلم داد وگفت:"دیدی راه نرفتی چه زود بافته شد!".من هم زیر زیرکی خندیدم و گفتم:"راست میگینا،چه زود بافته شد!"بعد روی چینِ لبخندش را بوسیدم و شالگردن را انداختم دور گردنم و همینطور که هرم صدای “ماشا الله لاحول ولا قوت الا بالله” مادر بزرگ میرفت لای تار و پود شالِ  دور گردنم ؛ تصویرخودم را کنار تصویر مادر بزرگ توی آیینه ی قدی جا دادم و گفتم:” بهم میاد؟".‌..

مادر بزرگ خودش را گول میزد.سماجت و پشتکارش را برای بافتن شالگردن نادیده میگرفت. من که می دانستم دور از چشم مادربزرگ، زمان سر انداختن بافتنی، چقدر راه رفته بودم. مادر بزرگ موقع بافتنی، ترجیح می داد حواسش به خیلی از اتفاقات نباشد. درست مثل من که دارم تنبلی ها، و کاستی هایم را لای گل های کاغذ کادو، مخفی می کنم. و به کتاب میگویم:"میبینی!گذاشتمت لای یک باغِ گلِ رنگا وارنگ تا حظ کنی؛تا احساس سبکی کنی و پیش بروی".

دوباره شروع به خواندش می کنم. واژه های اشنای کتاب با همان حس و حال چهار سال گذشته، برایم مرور می شود. حتی بوی ادکلنی که آن سال ها استفاده می کردم را حس می کنم. یادم می آید کدامیک از بندهای این کتاب را در کلاس های فرهنگسرا برای بچه ها خوانده ام، دقیقاً یادم هست که کدام جملات را مادر مهدیه با قلم درشت، برای کلاسمان نوشت و هفته بعد مهدیه، شاهکار های خطاطی مادر را با پونز روی دیوار، محکم می کرد.این همه خاطره ی خوب!حس خوب! پس چرا سماجت نکرده ام و تو را تا حالا تمام نکرده ام و نگذاشتمت توی کتابخانه کنار خواهر برادرهای خوانده شده ات؟!

ورق ،ورق کتاب را پیش میبرم تا به صفحه ی ۱۲۷ میرسم. بالای صفحه ی ۱۲۷ کتاب، یک بیت شعر با مداد آبی اقیانوسی نوشته ام که به محض باز شدن صفحه انگار که از پاهایش زنجیر برداشته شده باشد،جستی میزند و در آغوشم جای میگیرد. با بغض میزند روی بازویم،روی شانه ام،روی قفسه ی سینه ام.دستش را بالا می آورد و اشک زیر چشمش را پاک میکند و با لبهای برچیده میگوید:«میشه این حرفا رو ول کنی! چرا نمی گی که من فقط یه بیت شعر شدم تو حاشیه کتاب؟ چی شد برای اجازه گرفتن،سماجت نکردی! خواهش نکردی، التماس نکردی! چرا از کربلا نرفتنت نمیگی، که مثِ خوندن این کتاب، اینقده عقب افتاد. چرا یادت نیس، منو کجا دیدی، کجا شنیدی، کجا عاشقم شدی که توی صفحه 127 کتاب دوست داشتنیت جا گرفتم، وقتی مدادتو برداشتی و نوشتی: کربلایی شدنم دست شماست آقا جان _ پاس و ویزا و گذر بازی بین المللی ست
قرار نبود فقط یه بیت بشم و چارسال، یه گوشه بشینم!… قرارمون چی بود؟…

سنابانوی مهربانم ،ممنون که در ویرایش این متن کمکم کردی و با تشویقت یک آتشفشان شکلاتی را در من فعال نمودی
:))

   دوشنبه 23 بهمن 1396نظر دهید »

 

شب ،موقع خاموش کردن آخرین چراغ روشن خانه و آماده شدن برای خواب،حرفی از ته دلم می آید و می نشیند زیر گوشهایم.«از کجا معلوم فردا صبح از خواب بیدار شدی!؟»دلم این حرف را میزند و من را به خودم واگذار میکند.حرف دلم می آید زیر گوشم ،راهش را به درون مغزم پیدا میکند و با سرعت مافوق نور درون ذهنم پیچ و تاب میخورد و جولان میدهد. اولش خیلی لجم میگیرد.دوست دارم زبان دلم را گره بزنم و گیس هایش را بکشم تا دیگر فکر این تلنگر زدنها به سرش نزند.

به خودم میگویم:«لعنتی،امشب هم که مجبور به بی خوابی کشیدن برای امتحان فردا نیستی، ببین چطور ذهنت را درگیر حرفِ این دلِ بادی به هر جهت کردی»! اما هیچ راه فراری نیست .انقدر در این مدت سندرم مرگ و میرهای یکدفعه ایی به جان همه افتاده و خبر مصیبت های پیش بینی نشده از گزارشگرهای رادیو و تلویزیون قوت غالب ناهار و شاممان شده که حرف حق و تلخِ دلم را نمی توانم نشنیده بگیرم.

دو فرشته زمینی ام(دختر و همسرم)خوابیده اند. یک دل سیر نگاهشان میکنم.کاش دلم می آمد  بیدارشان کنم! تلگرامم را چک میکنم. محمد آن لاین است.به او پیام میدهم :«محمد،میدونی چیه؟»

_«چیه؟»

-«دارم به این فکر میکنم اگه فردا صبح از خواب بیدار نشدم چی به سر ریحانه و جواد میاد؟»

_«هی بت گفتم هر این کتاب کوفتیارو نخون. گوش نمیدی که ؛ دیدی آخرش زد به سرت»!

چند تا استیکر خنده هم پشت بندش میفرستد.بلاکش میکنم ؛ تا یاد بگیرد چطور باید احترام خواهرش را نگه دارد.بعد شروع میکنم با همه اجزای خانه خداحافظی کردن.«خداحافظ قابهای ترمه قشنگم.خداحافظ گلدان مرجان دوست داشتنی ام که مدام با برگهای سبزت فال دوستم داره،دوستم نداره میگرفتم. خدا حافظ پرده های نارنجی،ببخشید اگر در شستشویتان زیاده روی کردم.خداحافظ در ،خداحافظ فرش،خدا حافظ تلویزیون، خداحافظ…»سکانس های جور وا جور زندگی جلوی چشمانم اکران میشوند . موقعیتهایی که میتوانستم خوش باشم و لذت ببرم ؛ اما همین طور مفتکی به فنا رفت.بغضم میگیرد«ظلَمتُ نفسی،ظَلَمتُ نفسی،ظَلَمتُ نفسی …»

استاد یکی یکی برگه های امتحان را به بچه ها میدهد. گوشه کلاسمان یک استخر آب بزرگ است هی سوالها را جواب میدهم هی میروم توی استخر شنا میکنم .هی سوالها را جواب می هم و از روی صندلی های کلاس پرواز میکنم. به برگه امتحان بقیه نگاه میکنم.بعضی از بچه ها جواب سوال ها را نمیدانند. بهشان میگویم:« بیاین توی این استخر شنا کنید». ولی آنها از سوالهای امتحان درمانده شده اند . بی خیالشان میشوم و دوباره می روم توی استخر گوشه کلاس شنا میکنم. از توی استخر صدای زنگ ساعت موبایلم می آید .کسی اسم کوچکم را داخل آب میگوید و سر شانه ام میزند. توی استخر شنای پروانه میروم.همین طور پرانه میزنم و تا آسمان اوج میگیرم .از توی آسمان هم کسی صدایم میکند و دستی به شانه ام میزند.صدایش خیلی آشناست . یکدفعه از بالای آسمان می افتم پایین.قلبم به شدت میزند.چشمانم را به زور باز میکنم.همسرم دستش را از روی شانه ام بر میدارد و میگوید:«صبح بخیر.بیداری؟ اذونُ گفتن.پاشو تا مجبور نشدی قضا شو بخونی».

 

 

   جمعه 1 دی 1396نظر دهید »

1 3

 
آموزش طراحی سریع بروشور