« با تو به راه افتاده ام در کوچه های زندگی!به دست خود درختی مینشانم »

 

«در ستایش آبی ها و نور !»

 

کارم این روزها ،کتاب خواندن موقع پیاده رویست.مهم نیست موضوع کتاب چیست؟ یا نویسنده ی کتاب کیست؟مهم این است که مطالعه هنگام پیاده روی ذهنم را درگیر کتاب توی دستهایم میکند وباعث میشود؛ تعداد قدمهای برداشته ام را نشمارم. در ابتدای راه، یک جایی از کتاب را مقصد قرار میدهم و شروع میکنم به گام برداشتن. به حد نصاب خواندن که میرسم؛ وقت آن است تا نگاهی به اطراف بیندازم و ببینم کجای این شهر ایستاده ام.گاهی روبروی ویترین یک مغازه ی خنزر پنزر فروشی هستم.زیر چشمی نگاهی به اجناسش می اندازم. «بُنجل و حیف پول»ی میگویم و رد میشوم.بعد از آن هم صدای دایی علی توی گوشهایم میپیچد:«هه هه هه،گربه دستش به گوشت نمیرسه؛میگه پیف پیف بو میده»!  …چرا اینطوری نگاه میکنید؟! مگر نمیدانید دایی ها فقط بلدند مزه پرانی کنند؟! …داشتم میگفتم.بیشتر وقتها  کتاب خواندنم به ارگ جهان نمای دروازه دولت ختم میشود.ارگ جهانمایی که وصله ی ناجور شهر فیروزه ای ماست. فصل آخر کتاب دیروزی هم، من را نشاند پای درد و دلهای زاینده رود. بیچاره،انقدر رنگ آب را به خودش ندیده که پوست تنش آفتاب سوخته شده! حسابی غم وغصه داشت! از بس افسرده بود مزه ی شیرین پایان خوش کتاب را به کامم زهرمار کرد. امروز از فلکه ی فیض شروع کردم؛ از روبروی پزشک قانونی. دختره وسط پیاده رو داشت زار میزد.دو تا زن چادری زیر کت و بالش را گرفتند تا زمین نخورد و از پله های پزشک قانونی بالا رفتند .پسره آشنای دختره بود؛ از ماشین پیاده شد و با عجله خودش را گذاشت جلویش و کش دار گفت:«موهاتو بکن توووو»! …چرا پوسخند میزنید؟! این هم یک نوع دلداری و آرامش دادن است دیگر؛منتها از نوع خاص و مردانه!… دختره داشت از هوش میرفت ؛نمی توانست موهایش را بکند تو. پسره خودش موهای دختره را چپاند زیر روسری. بوی کافور از توی پزشک قانونی با بوی کباب ترکی ساندویچ فروشی فلکه فیض قاطی پاتی شده و همه ی حجم سرم را پر کرده بود.حالت تهوع داشتم.دلم میخواست مغزم را از توی جمجمه ام بیرون بکشم و با اسکاچ و مایع ضد عفونی کننده هی بشورم ،هی بشورم.کتابم را باز کردم.پایانی برای خواندن در نظر نگرفتم.میخواستم آنقدری بخوانم که حالم روبه راه شود؛ که صدای این شیون ها و این بوها شسته شود و برود.خواندم و قدم زدم.خواندم و قدم زدم.خواندم و قدم زدم.وقتی روبروی مسجد رکن الملک رسیدم؛از پشت سرم صدای مردانه ایی گفت:«ببخشید خواهر!ببخشید خواهر!».به طرف صدا برگشتم.پیش خودم گفتم:«نکنه حواسم نبوده یه چیزی از توی کیفم افتاده بیرون!». به دستهای مَرده نگاه کردم:«این که به جای وسایل من کلی لواشک توی دستاشه !».سریع آمد و روبرویم ایستاد.سرش را انداخت پایین و به کفشهایم گفت:  «الهی خیر از جونیت ببینی!» بعد به کتابم چشم دوخت و ادامه داد:«شما که انقدر باسوادی!شبه عیدی یه کمکی به من بکن؛چن تا لواشک ازم بخر!».کتاب را گذاشتم توی کیفم و سه چهار تا بسته لواشک ازش خریدم.یک ریز میگفت:« نوش جون عزیزات» و همچنان با کفشهایم صحبت میکرد:«اگه برای خونه تکونی، تمیزکار خواستی،بگو تا بیام کمکت».خانه تکانی ام تمام شده.تمیزکار نمیخواستم. بهش گفتم:«بقیه ی لواشکاتو هم بفروش به من»…وارد حیاط مسجد رکن الملک که شدم؛ هنوز صدای «خیر ببینی»اش به گوشم میرسید.توی مسجد رکن الملک ،سیاهی را با رنگ سفید محو نمیکنند.بلکه گرد خستگی،غم و سیاهی را با رنگ فیروزه ای ، آبی آسمانی و لاجوردی میشویند و پاک میکنند.وسط حیاط مسجد دست به سینه به تماشا میایستم . مردمک چشمهایم روی گنبد فیروزه ای مسجد سُر میخورند و یک هوا به آسمان نزدیکترم میکنند ؛ انواع و اقسام آبی ها را روی بوم ذهنم میپاشند و لکه های سیاه و دودی را میپوشانند . یکی از لواشکها را باز میکنم و توی دهانم میگذارم.ترش است!خیلی خیلی ترش است!ترشی اش به دلم میچسبد و تلخ کامی هایم را از بین میبرد!…آخ ، دهان من که آب افتاد؛شما را نمی دانم؟!

   چهارشنبه 16 اسفند 1396


فرم در حال بارگذاری ...

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی