هوس،خیال و تدبیر در شعر سیّال «نظامی»،جسارت را مانند پیچکی شاداب از دیوار قلب مخاطب بالا می آورد و تسلط انکار نکردنی «نظامی» را بر واژه واژه ی شعر فارسی به رُخ میکشد.بی اغراق «نظامی» ،یکی از خدایان زبان و ادبیات فارسی ست.دستاویز خواننده در شعر«نظامی» نه تنها تخته پاره های سرگردان در سیلاب نیست،بلکه هر گامی را که از مصراع اول به مصراع دوم بلند میکند،بر رُکنی استوارتر و محکم تر فرود می آورد. ترانه ای که امروز نغمه اش در ذهن من خوانده شد،شعر دلبر،سروده ی «نظامی» با صدای محسن چاوشی بود.بی تردید محسن چاوشی با ترانه ی دلبر،«نظامی» را از داخل گنجه ی خانه های ما بیرون آورد و او را مسرور گردانید.

بستد دل و دین از من از من دل و دین بستد /کافر نکند چندین چندین نکند کافر

چشمش ببرد دلها دلها ببرد چشمش/ باور نکند خلق آن خلق آن نکند باور

حیران شده و عاجز عاجز شده و حیران /بنگر ز رخش چون بت چون بت ز رخش بنگر

  دلبر صنمی شیرین شیرین صنمی دلبر/ آذر به دلم برزد برزد به دلم آذر

عاشق شده ام بر وی بر وی شده ام عاشق/ یک سر دلِ من او برد برد او دلِ من یک سر

 

+عنوان اقتباسی از کتاب «از دو که حرف میزنیم از چه حرف میزنیم» اثر هاروکی موراکامی.


موضوعات: دیالوگ نوشت
   جمعه 14 اردیبهشت 13974 نظر »

 

آگوستوس:«انقدر مشغول خودتی،که اصلا حواست نیست دارم جذبت میشم!»

 

نمیدانم تابحال،این حس برای شما هم به وجود آمده یا نه؟! این که بعد از خواندن یک کتاب ، دوست داشته باشید نویسنده اش را از نزدیک ملاقات یا حداقل با او تلفنی صحبت کنید.سالها پیش، وقتی «ناتور دشت» را میخواندم ؛ متوجه شدم که جی دی سالینجر (نویسنده آمریکایی رمان ناتور دشت) هم در داستانش به این موضوع اشاره کرده و حتی ایجاد این میل را در خواننده،نشانه ی موفقیت یک نویسنده برشمرده.

فضای درام و رومانتیک فیلم «The Fault in Our Stars »،«خطای ستارگان بخت ما» نیز،بر اساس آرزوی یک دختر نوجوان شکل میگیرد و این آرزو،چیزی نیست جز ملاقات با نویسنده ی کتاب مورد علاقه اش،که در او ایجاد انگیزه کرده و ادامه زندگی را برایش قابل تحمل.  هیزل دخترکی ست (نقش اول زن،با بازی hailene woodle) مبتلا به سرطان ریه که جانش با کپسول اکسیژن عجین شده.او سرانجام برای دست یابی به آرزوی دیرین خود ، به همراه مادرش و «اگوستوس» راهی آمستردام، محل اقامت نویسنده مورد علاقه اش میشود.

اگوستوس(با بازی Ansel Elgort)پسر جوانیست که در انجمن حمایت از مبتلایان به سرطان با هیزل آشنا میشود و خود مبتلا به سرطان است در حالی که یکی از پاهایش مکانیکیست. هیزل و اگوستوس در آمستردام با نویسنده ی مورد علاقه ی خود ملاقات میکنند.ولی بر خلاف انتظار ،آقای نویسنده،آدم دائم الخمری است که با تصوراتشان فاصله ی زیادی دارد.هر دو سر خورده از خانه ی ون هوتن(نویسنده مورد نظر) خارج میشوند و بالاخره بعد از گردش در موزه ی آنه فرانک، تبدیل به ستاره ی درخشان زندگی یکدیگر میشوند.

آنه فرانک، نویسنده جوان یهودی مسلکی بود ، که پس از مرگش به واسطهٔ چاپ دفترچهٔ خاطرات روزانه‌اش«خاطرات یک دختر جوان» شهرت جهانی پیدا کرد و اکنون خانه اش یکی از جاذبه های گردشگری هلند محسوب میشود.رنج ها و دلهره هایی که آنه فرانک در طول زندگی متحمل شد،خیلی هم بی ربط به جریان فیلم نیست.

در خطای ستارگان بخت ما،لحظه به لحظه شخصیتهای دردمندی معرفی میشوند که علی رغم بیماری در صلح با زندگی به سر میبرند.برای مثال آیزاک (دوست مشترک هیزل و اگوستوس) بینایی اش را در اثر سرطان از دست میدهد؛ولی با حضورش در فیلم،صحنه های طنازی را خلق میکند.

بیننده در طول فیلم شاهد معجزه و یا باز شدن گره ی حادی نیست . تنها عکس العمل شخصیتها در برابر مشکلات پیش رویشان را از نظر میگذراند. پسر و دختر جوانی، مبتلا به سرطان، که تلاش میکنند با جزئی ترین چیزهای زندگی،خوب و خوش باشند.واقعیت را میپذیرند. متوسل به مسیح میشوند و ایمانشان را به زندگی پس از مرگ درجهانی فراتر از دنیا،وسعت میبخشند.به یکدیگر عشق میورزند و با اینکه هم آغوش مرگند از زندگی راضی هستند.این سکانسها، فیلم «The Fault in Our Stars» به کارگردانی «Josh Boon» را متناسب با فرهنگ نوجوانان آمریکایی روایت میکند.

«خطای ستارگان بخت ما»بر اساس رمان «بخت پریشان»اثر «جان گرین نویسنده ای با ملیت ایالات متحده ی آمریکا» ساخته شده است.هر چند من معتقدم، هرگز یک فیلم نمیتواند ابعاد شگفت انگیز یک کتاب را در بر بگیرد ولی چون رمان بخت پریشان  را نخوانده ام؛به طبع نظری هم درباره اش ندارم.

 

+دیالوگ نوشت،عنوانی تعریف شده در موضوع نوشتهای صهباء ست که تلاش میکنم در آینده به شکل منسجم تری به آن بپردازم.


موضوعات: دیالوگ نوشت
   یکشنبه 26 فروردین 13976 نظر »

«امروز و فردا»

 

بلبل آهسته به گل گفت شبی / که مرا از تو تمنائی هست

من به پیوند تو یک رای شدم / گر ترا نیز چنین رائی هست

گفت فردا به گلستان باز آی / تا ببینی چه تماشائی هست!

گر که منظور تو زیبائی ماست / هر طرف چهرهٔ زیبائی هست

پا بهرجا که نهی برگ گلی است / همه جا شاهد رعنائی هست

باغبانان همگی بیدارند / چمن و جوی مصفائی هست

قدح از لاله بگیرد نرگس / همه جا ساغر و صهبائی هست

نه ز مرغان چمن گمشده‌ ایست /  نه ز زاغ و زغن آوائی هست

نه ز گلچین حوادث خبری است / نه به گلشن اثر پائی هست

هیچکس را سر بدخوئی نیست / همه را میل مدارائی هست

گفت رازی که نهان است ببین / اگرت دیدهٔ بینائی هست

هم از امروز سخن باید گفت /  که خبر داشت، که فردائی هست؟!


موضوعات: دیالوگ نوشت
   دوشنبه 21 اسفند 1396نظر دهید »

 

طفلی به نام شادی دیری ست گمشده است

با چشم های روشن براق

با گیسوی بلند بالای آرزو

هر کس از او نشانی داردما را کند خبر

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر    

 

*شفیعی کدکنی*                             

   یکشنبه 29 بهمن 13962 نظر »

 

 

عاشق شوید.برادرها،خواهرها عاشق شوید.

زندگی به عشق است.

عقل به آدم زندگی نمیده.

عقل به آدم حساب میده چه جور بهتر بخوره!چه جور بهتر بخوابه!چه جور بهتر پلاسیده بشه!چه جور بهتر دلمرده باشه!

عشق است که در درون انسان آتش زندگی و شعله زندگی را برمیفروزاند!(شهید بهشتی)

 

 

تصمیم نوشت:از اونجایی که من به هیچ وجه عادت ندارم روی حرف استادبزرگم و همشهری خاصم حرف بزنم دارم میرم که عاشق بشم.

 

 

کلیدواژه ها: شهید بهشتی, عاشق شوید

موضوعات: دیالوگ نوشت
   دوشنبه 11 دی 13966 نظر »

 

بعضیا رو نمیشه قانع کرد؛

باید به نفهمیشون احترام گذاشت…

 

(این که میگن حرف حق رو باید از بچه ها شنید؛ در مورد دیدن فیلم ها و خوندن کتابهای گروه سنی کودک و نوجوان هم صادقه .مامانا!حتما همراه بچه هاتون این کارتون رو ببینین).


موضوعات: دیالوگ نوشت
   جمعه 24 آذر 1396نظر دهید »

 

همیشه به سعید نعمت الله غبطه خورده ام .غبطه ، به دلیلِ وسعتِ اندیشه ی قَلَمش.به جاندار بودن دیالوگ ،دیالوگی که از حنجره آرتیست های فیلمنامه اش بیرون می خزد و بر ذهن بیننده اطراق میکند؛ و چه بسیار آرتیست هایی که دیده شدن و چهره شدنشان را مدیون این قلم اند.خدا نکند قطعه ای از دیالوگهای او بر سر زبان،کَنگَر بخورد و لَنگر بیندازد و جاخوش کند.دائم خدا، در خواب و بیداری تلنگر، پشتِ تلنگر که:«آهای فلانی، عجب دیالوگی بود در بهمان فیلمی که نویسنده اش سعید نعمت الله بود!»

چند شبی ست که دوباره قلم خیال انگیز آقای سعید نعمت الله در سریال عقیق( که روایت گر یک عاشقانه وطنی در دل تاریخ میهن عزیزم ایران است) میهمان شاه نشین وبالا نشین خانه مان شده ؛ و سبب به پرواز در آمدن ها و اوج گرفتن های مرغ ناشی و راه نابلدِ آرزوهای من هم .آرزوی گام نهادن در عالم آدمهای حرفه ایی،آدم های جسورِ همه چیز دان و همه کار بلد و همه فن حریف.آدمهایی که نظم فکری و نظم عملی در آثارشان مثال زدنی و بهره بردنیست.اوج گرفتن آرزو که عیب نیست!هست؟!گمان نکنم.

آدم هر چقدر هم که خورده پا و دست و پا چُلُفتی باشد ؛ باز صاحب اختیار دنیای خودش است. مالک شش دانگ آرزوهایش.فقط کافیست اسطوره ی شایسته اش را شناسایی کند و انگشت اشاره اش را به نشانه یافتن بگیرد سمتش و بگوید:«یافتَمَش،خودَش است.»

 قلمِ سعید نعمت الله ریشه دار و با اصالت است.قلمی که ستودنی و غبطه خوردنی ست.

 

   چهارشنبه 26 مهر 13962 نظر »

 

پرویز پرستویی:اینجور شده دیگه وقتی به یه آدم زیادی لطف می کنی بعد از مدتی هم خودشو گم میکنه هم تورو…!

 


موضوعات: دیالوگ نوشت
   شنبه 15 مهر 1396نظر دهید »

1 2

من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
اسرار عبادات