«آیا کسی هست که معتقد باشد جزییات مهم نیست؟!»

 

 

 

 

«در پناه سایه ها»

 

 

+شاید برای بعضیها، ثبت خاطرات ، از جمله کارهای آبکی دنیا و «ولِش کن بابا،بیخیال» باشد.ولی برای من یک «نیاز» است.مثلِ نیاز مو به گُلِ سر.مثل نیاز انگشتهای یَخ کرده ی پا به سینه ی بُخاری.مثل نیاز لباس به عطر و ناخن به لاک قرمز.مثل نیاز زبان به شیرینی و صدا به لهجه.مثل نیاز بدن به بریانی و دوغ به گوشفیل ، آن هم در یک بعد از ظهر گرم تابستانی…

این طوری نگاه نکنید! خودتان را هم بُکُشید؛عکس گوشفیل های اصفهان را منتشر نمیکنم.فقط این را بگویم که من آنقدر از «دوغ و گوشفیل» خوری ، خاطره دارم که تا 102 سالگی هم بخواهم برایتان تعریف کنم؛ باز تمامی ندارد!!…

خلاصه که چشمهایتان را به روی خاطره هایتان نبندید.حتی اگر کسی نور را با آینه توی چشمهایتان می اندازد یا حتی اگر گرفتار طوفانی از گرد و غبار شده اید.به اصفهان هم اگر آمدید از پلک زدن بر حذر باشید.«ختم جلسه»

 

*عکس اول:انعکاس مسجد شیخ لطف الله در حوض آب میدان نقش جهان.

**عکس دوم:چشم اندازِ گنبد و گلدسته ی مدرسه ی چهارباغ از خیابان آمادگاه.

 

   سه شنبه 26 تیر 13974 نظر »

«بُردِ فرانسه یک طرف. بارون بعد از بُرد، یک طرف دیگه!!!»

خدایا زیاد بفرما،باران های بعد از قهرمانی را !!!

   دوشنبه 25 تیر 1397نظر دهید »

سلام دخترم

ریحانه ی عزیزم ♥

رسم اش این است که روز دختر را به تو تبریک بگویم.ولی راستش را بخواهی وجود تو برمن مبارک تر است.آن روز که توی پیاده رو ،آرام آرام قدم میزدم و به جوانه ی خوشبوی تو که درون من را طراوت میبخشید؛ می اندیشیدم. آن روز پرشکوه ترین و ستوده ترین لحظه های آفرینش بود برایم.کلمه ی وجود تو روال هولناک دنیا را در نظرم صیقل میداد و من را در ناب ترین و شیرین ترین خلسه ی هستی فرو میبرد.یکی درون من از جنس انسان داشت شکل میگرفت و این سزاوار شادباش و سجده ی سپاسگذاری بود و شنیدن ضربان قلبت ، کلید ورود به قصر آرزوها و خیالپردازی ها .

تا لحظه ی تولدت نمیدانستم دختری.ولی کنج همه ی رویاهایم موهای سیاه تو را که جایی برای زیستن است؛ میبافتم و لباسِ گُل داری را که از باقی مانده ی چادر نمازم برایت دوختم؛تن ات میکردم.بعد دستت را میگرفتم و دوتایی باهم رهسپار گالریهای نقاشی میشدیم.میخواستم بازتاب رنگها را در چشمان معصومانه ی تو ببینم.بازتاب دنیای هزار رنگ در چشمان زلال تو چقدر امید بخش و قابل اعتماد میشد.

دخترم، ریحانه ی عزیزم، وقتی برای اولین بار در آغوشم جا گرفتی و صافی پوست صورتت،پوست گونه هایم را نوازش داد ناخودآگاه با خودم گفتم:«آه خدا،کدام معجزه ات را میتوان با این موهبت برابر کرد؟!» تو از شیره ی جان من جان میگرفتی و با قلموی لبخندت بر قاب چهره ام نشاط را نقش میکردی و من بخاطر خلقِ این اثر تحسین برانگیز از تو سپاسگذارم.

دخترم،ریحانه ی عزیزم،روز دختر بر تو مبارک است ولی بدان که تو فراتر از یک عنوان و فراتر از یک روزی و آنچه که تو را از دیگران متمایز میسازد انسانیت توست نه جنسیت ات. و بدان که فاطر دنیا بهترین هایش را برای تو مبعوث کرده است. پس پنجره های تفکر را به روی خود بگشا و از آسمان تجربه توشه برچین وبه همراه پرندگان، هیجانِ پرواز را بِچش. مطمئن باش هیچ هیاهوی رعب انگیزی در این دنیا پایدار نیست .زیرا آنکه تو را آفریده است «اَرحَمُ الراحمین» تر از این حرفهاست.

دخترم، ریحانه ی عزیزم، روز دختر بر تو مبارک است و من از تو سپاسگذارم که حضور تو پایان سکوتها و دلتنگیهای طولانی من است.دوستت دارم به قداست خلقت قسم  

 

 

کلیدواژه ها: برای دخترم ریحانه
   یکشنبه 24 تیر 139710 نظر »

 

«تابستانی که باید»

 

خُب ،احتمالا دنیا نمیخواد بر وفق مراد ما بچرخه! پس بهتره ما هم بر خلاف سلیقه ی دنیا عمل کنیم و به جای غصه خوردن؛ لبخند بزنیم،شربت بهار نارنج بخوریم ،کتاب بخونیم و به نظم فصول در آفرینش فکر کنیم.عمل و عکس العمل و یا به عبارتی، این به اون دَر!

 

+چیزی گفتین!!؟؟…

بله متوجه شدم.البته که موسیقی نباید فراموش بشه!

 

 

   پنجشنبه 14 تیر 13976 نظر »

 

من بزرگ نمیشوم.اگر معنای بزرگ شدن گریه نکردن در آغوش او باشد؛ محال است روزی بیاید که مُهر بزرگ شدن بخورد روی پیشانی ام…

میایستم توی چهار چوب در. هنوز بوی نگاه نا آرامم به مشامش نرسیده ؛ که پنجره ی رهایی چشمهایش را به روی  بغضِ حبس شده ام میگشاید.خسته است. خستگی ، از تارهای سفید بافته شده روی شانه اش پیداست. اما بدنِ رنجورش را گهواره ی تنِ مشوش من میکند و اجازه میدهد در باز دم نفس هایش، نفسی تازه کنم . مابین دستهایش جا میگیرم. با انگشتهایش موهایم را شانه میزند. ملودی موزون قلب اش،رقص خون را در رگهایم تعادل میبخشد و اشک هایم شُره میکند روی پودهای ماهوتی لباسش. میشوم مثل دختر بچه ی دو -سه ساله ای که جمله کم آورده است برای گفتن. فقط یک دل سیر گریه میکنم.او هم نمیپرسد چرا گریه میکنی. افکار سیال ام را ناگفته ،میخواند. فلسفه اش هم این است «هیچ مادری پیدا نمیشود که از دل بچه اش بی خبر باشد». فقط کمی از گذشته ها برایم خاطره میگوید.از روزهایی که من گمان میکردم «هیچوقت نمیشود» ولی« شد».او حرف میزند و  بُغضِ من شفا میابد. او حرف میزند و از خنده ی من قند میریزد… 

کلیدواژه ها: مادر

موضوعات: روزانه نوشت
   پنجشنبه 7 تیر 13978 نظر »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 29

 
ایده های درآمد زا