« قدم شازده کوچولوی فامیلمون مبارکسلول بنیادین داستان »

 

بابک جهانبخش ذهنم دوست داره بخونه:"برف ، برف برف میباره قلب من امشب بی قراره - برف ، برف برف میباره خاطره هاتو یادم میاره - تا دوباره صدامو درآره برف ، برف برف میباره…"؛

اما آیه ی برادر کُشیِ صفحه ی اول رُمانِ سمفونی مردگان ،طناب قابیل شده دوره گردنم. دارم جون میدم .ناخن هام رو ببین کبود شده! .نفسم رو ببین به شماره افتاده!.

تمام خون تنم پاشیده روی زمین! انگارسنگ قابیل خورده توی سرم!

من لای برف و بوران کتاب سمفونی مردگان گیر کردم . صدای قارقار یک ریزِ کلاغ های شهر اردبیل و حمله چتربازهای اشغالگر در جنگ جهانی دوم به این شهر، یادآور میشه که برف همیشه نشانه برکت و خوش یمنی نیست.  

از همون موومان اول کتاب تا زانو توی برف و یخ بندون فرو میرم و جسدِ کِش اومده ی گربه ی یخ زده و آویزون شده از ناودون خونه ی پدری اورهام؛ خبر از این میده که :"اگه میخوای با سلامتی از توی کتاب سمفونی مردگان بیرون بیای ،باید بالا پوش گرم داشته باشی و یک قوری بزرگ چای “.

توی این کتاب حضور دیو سرما اونقدر به چشم میاد که حتی روی کلاغ ها اثر گذاشته و اونا به جای قارقار میگن:"برف،برف".

(زندگی توی شهر اصفهان باعث ایجاد خلق و خویی در مردم  شده که اگه به اندازه دومثقال هم برف بباره؛با اشتیاق همدیگه رو باخبر میکنن و برف رو نشونه رحمت خدا میدونن.نمونه ش خودِ من که در این زمینه مثل ندید بدیدا رفتار میکنم.)

اما شهرنشینان سمفونی مردگان بارش برف رو چوب بی صدای خدا در برابر اعمال ناپسند و شوم خودشون قلمداد میکنن که یکی یکیشون رو به قتلگاه میکشونه.

روابطِ تیپ های پردازش شده در کتاب سمفونی مردگان مثل گوشتها و سبزیجات منجمد شده داخل فِریزره.خشک،مسکوت و یخ زده.

به نظر من سمفونی مردگان کتاب نیست که متشکل از واژه و جمله باشه؛یک موسیقی غم انگیزِ زنده ست به همراه تصویرهای دلخراش، که بیننده یا خواننده رو لحظه به لحظه به گذشته،حال و آینده ی تیپهای داستان پرتاب میکنه.

یه جاهایی از کتاب دلم میخواد جورابای خیسم رو از پاهای یخ زدم بیرون بیارم و کنار شومینه ی خانه آقای میرزایان بشینم تا از عشق سورملینا و آیدین حرارتی درون رگهام دویده بشه .

ولی گویا عباس معروفی قصد داشته که خواننده در سطر سطر کتاب از شدت سرما دستاش رو"ها” بکنه و به خاطر  عشق بی سرانجامِ سورملینا و آیدین قندیل ببنده.

من حتی در هر دو مرتبه ایی که  جابر اورخانی پدر آیدین اورخانی زندگی آیدین(کتابها و شعرهاش)رو سوزوند از سرما به خودم لرزیدم.

حتی وقتی آیدا اورخانی خواهر دوقلوی آیدین خودسوزی کرد. احساس کردم کولاکی از برف و یخ روی سرم هوار شده توی این رُمان آتیش هم سر ناسازگاری داره و برخلاف ذاتش عمل میکنه.

در سمفونی مردگان پاراگراف به پاراگراف روای و زمان افعال در حال تغییره. در قسمتی از داستان، سورملینا راویه اما به قدری در عشق آیدین حل شده که ذهن اون رو روایت میکنه.

جابر اورخانی (پدر خانواده)فردی مقدس مآب ، خرافاتی و بی احساسه. اون هیچ رابطه خوبی با برادرش نداره،دخترِ زیبا روی خودش(آیدا)رو به جرم زیبای تبدیل به یک کلفت کنج مطبخی به تمام معنا میکنه و در مراسم ازدواج او شرکت نمیکنه.

اورهام اورخانی عزیزدردانه پدرِ ،جاش روی زانوی پدرِ، از دست پدر لقمه میخوره و روی پدر رو در بی صفتی ،مال پرستی و حسادت سفید کرده.اورهام در داستان به لقب"برادر کُش"مفتخره.

مادر خانواده اورخانی نمادی از زنان هم عصر خودشه .اون در عین منفعل بودن ، زحمت کش بودن و دلسوز بودن؛ کتک خور شوهر هم هست.

یوسف اورخانی پسر بزرگ خانواده اورخانیه.یوسف یک روز به تقلید از چتربازهای متجاوز خودش رو از پشت بام خانه با چتر سیاه پدر به پایین پرتاب میکنه و تبدیل به حیوان زنده ایی میشه که داعماً در حال خوردن و نشخوار کردنه.یوسف به دست برادرش اورهام به طرز فجیعی کشته میشه.

و

آیدین اورخانی.

آیدین مثل بلور، حساس و شکنندس.

در سمفونی مردگان آیدین رو باید سرود.آیدین رو باید نقاشی کرد و تصویرش رو در یکی از قابهای چوبی دست ساز خودِش که دوسال تمام توی زیر زمین نمور کلیسا به ساختنش مشغول بوده؛گذاشت بعد کنار قاب عکسش شمع و عود سوزوند و محو چشمهای تاتاری سیاهش شد؛تاشاید به گوشهای از دردهای پنهاش پی برد.

کدوم یک از ما تا به حال با زبونمون با قلممون با ایما واشاره مون دست به برادرکُشی نزدیم؟

کدوم یک از ما بعد از این جنایت به مقصودمون رسیدیم و از کارمون پشیمون نشدیم؟

درصفحه های پایانی سمفونی مردگان تنها اورهام میمونه و پشیمونی از جنایت یوسف کُشی و به جنون کشیدن آیدین.

کتاب که به پایان میرسه؛میبندمش‌.

دستام رو میکشم روی بازوهای سردم تا خون یخ زده به جریان بیافته.یه چایی برای خودم میریزم.

صدای موسیقی توی گوشام جون میگیره و سالار عقیلی ذهنم شروع به خوندن میکنه:"به کدام مذهب هست این به کدام ملت هست این-که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی".

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: کتاب نوشت
   شنبه 16 دی 1396

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است


فرم در حال بارگذاری ...