یاد گرفته ام از کنار اموری که نقش منجی را در زندگی ام دارند،ساده نگذرم.مثلا از کنار «پیاده روی»هایم.شاید در نگاه اول«پیاده روی» خیلی جزئی و پیش پا افتاده به چشم بیاید.ولی همین کمترین،گاهی روحم را نجات میدهد.میدانی؟ به نظر من «پیاده روی» رسالت دارد.بیشتر که فکر میکنم،میبینم کاشف هم دارد! کاشف «پیاده روی»را میشناسی؟

   دوشنبه 31 اردیبهشت 13978 نظر »

 

 

ایستاده بودم روی سینه ی کوه.خورشید غروب کرده بود،تماشایش کرده بودم.ماه به اریکه ی خورشید لم داده بود،تماشایش کرده بودم.ستاره ها مست کرده بودند انگار!! یکیشان از سر مستی،داشت می افتاد پشت کوه،تماشایش کرده بودم. دیگر خبری از پرواز دسته جمعی پرندها نبود.فقط گاه گداری یک شب کورک از جلوی چشمانم تیّه کشان رد شده بود،تماشایش کرده بودم.

از آن بالا،از روی سینه ی کوه،شهر را که ته چاه فرو رفته بود، تماشا کرده بودم.شهرِ شب زده را چراغانی کردند.چراغهای شهر مثل مارهای زرد زیر پای من میلولیدند.دلم نمیخواست برگردم ته چاه.دلم نمیخواست برگردم وسط مارهای زرد.دلم نمی خواست برگردم به شهر.

دلم میخواست نگاه کنم به کوه .مستقیم .بدون واسطه.بدون نیاز به باز کردن پنجره.بدون این که جای انگشتهایم روی شیشه ها لکه بیندازد یا در اثر نفس هایم بخار بگیرد و جلوی چشمانم تار شود.دلم میخواست نگاه کنم به کوه و از او بخواهم یک بار دیگر سینه اش را بشکافد.این بار اما معجزه اش ماده شتر نباشد!! معجزه اش یک رود پر آب باشد که از جگرش جاری شود توی دل این شهر خشکی زده!!

تا حالا به موسیقی رود گوش داده ای؟ موسیقی رود، خیابانهای پرترافیک و دود گرفته را وصل میکند به جاده ی تالش،به جنگل نمناک گیسوم.شب را هرچقدر هم که یلدا باشد وصل میکند به لبخند صبح،به صدای پرنده های مهاجر که دیگر در بزم های ما شرکت نمی کنند.موسیقی رود دستهای زمخت کشاورز را وصل میکند به رزق و روزی.موسیقی رود…بقیه اش را تو بگو…

ایستاده بودم روی سینه ی کوه.مستقیم و بدون واسطه نگاه کرده بودم به کوه.ولی نه من صالح علیه السلام بودم و نه این کوه،کوهی بود که در مقابل نگاهم  خاضع و متصدّع شود.زمان مثل باد دویده بود و دیر شده بود.باید باز میگشتم به شهر.باید میرفتم وسط مارهای زرد.باید میخوابیدم ته چاه بی آب!!


موضوعات: پیاده روی نوشت
   یکشنبه 23 اردیبهشت 139720 نظر »

مَثَل کسی که خانواده دارد؛مَثَل همان «الذی» ایی است که پشت بندش «صِله» دارد.این جمله از ذهنم رد شد.نشستم روی نیمکت چوبی، زیر سایه درخت توت،ابتدای خیابان خادمی و جمله را توی یادداشتهای تلفن همراهم تایپ کردم.دوباره رفتم سر خط و عبارت را مرور کردم.دلم میخواست؛ بایستم و به افتخار جمله ایی که زاییده بودم یک دقیقه دست بزنم!  خوره های ادبیات عرب عزیز،اگر احساس میکنید؛جمله ام به لحاظ ساختاری شایسته ی تشویق نیست،لطفاً با خیال آسوده به من نیشخند بزنید تا خدای ناکرده غمگین و مهنت زده روزتان را به شب نرسانید.

جمله ام را گرفتم توی دستانم و با فرض اینکه تنها عابر پیاده رویِ خیابان خادمی نیستم و بچه و سَر و همسر نیز همراهم هستند به راهم ادامه دادم . قدم دویست و شصت و نهم را که برداشتم روبروی مغازه ی میوه فروشی رسیده بودم و بچه ام داشت دستم را میکشید و با چشم و ابرو و انگشت و همه ی اعضا و جوارحش میگفت:«مامان مامان،آلوچه ،آلوچه!!» 

کسانی که مادر یا پدر هستند؛احتمالاً جملات بعدی من را بیشتر درک میکنند.به قول مادربزرگ خدا بیامرزم«ننه،اَمان اِز پِدِر مادِر»!!  پیشخوان آلوچه های مغازه ی میوه فروشی که سرازیر چشمانم شد،اتوماتیک وار به سمتش جذب شدم. تند تند بزاق دهانم را از گلو پایین دادم و این سخن را بر لب جاری کردم که «ای آلوچه های فریبنده که در رنگ سبز غوطه ورید،بدانید و آگاه باشید که شما همان رستگارانید،زیرا توسط ما خورده میشوید!!»

سلام کردم و از میوه فروش پرسیدم« آلوچه کیلویی چنده؟» تا او جواب دهد؛ چشمهای بچه ام را تصور کردم که میدرخشد از خوشحالی. از ذوق کاسه ی آلوچه ی آغشته به نمک گُلسرخ،که قرار است بگذارد جلوی دستش و خِرِش خِرِش زیر دندانهایش بجود و شبکه پویا تماشا کند. فروشنده گفت:«آلوچه کیلویی اِنقده تومن»!! عجب،پس آلوچه سبز هم از فساد آخرالزمان در امان نبوده و تحت تاثیر بالا و پایین شدنهای جهانِ اَرز و دُلار قرار گرفته!!

چه میشود کرد؟ بچه است،چشمش خوراکی مورد علاقه اش را دیده و دل اش هوس کرده. بهش بگویم تهجّد بورز؟! بهش بگویم روی خواسته های نفسانی ات پا بگذار تا صاحب کمالات شوی؟! بهش بگویم اگر چشم پوشی کنی خدا از آلوچه های بهشتی نصیبت میکند؟! اصلا مگر درخواستش غیر منطقی بوده که بخواهم به او کم محلی کنم یا مجابش کنم تا منصرف شود؟! فقط آلوچه خواسته ، همین. وظیفه ی من هم این است کاری کنم تا لبهای بچه ام همچنان بخندند.گفتم:«آقا،لطفا اِنقده کیلو آلوچه برام بکشید.»

مرد جوان هم (مثل من،مثل شما،مثل همه،که تنهایی نمیروند خرید) تنهایی نیامده بود خرید.دستِ «صِله» اش (شما بخوانید پسربچه ی پنج ساله اش) را گرفته بود و آمده بود آلوچه بخرد. چون عماد کوچولو هم میخواست پای شبکه ی پویا کارتن «سمنو و شقاقُل» ببیند و آلوچه سبز بخورد.مرد جوان قیمت آلوچه سبزها را پرسید ولی فقط یک کیلو پرتقال خرید!

عماد گفت:«بابا چرا پرتقال خریدی؟! پرتقال میوه ی پاییزه من میوه ی بهار میخوام.من آلوچه میخوام،آ-لو-چه.» مرد جوان لبخند زد. لبخندی نه از سر رضایت.لبخندی به تلخی زهر،شاید هم تلخ تر از زهر. از کمر دولا شد.همین طور که کیسه ی پرتقال را گرفته بود؛ دستش را گذاشت سر شانه ی پسرش و زیر گوشش آهسته گفت:«عماد جونم،بابایی، دفعه ی بعد آلوچه میخرم برات،حالا بیا دستتو بده تا بریم خونه و با مامان پرتقال بخوریم.» عماد شانه اش را تکان داد.دستان مرد جوان به همراه کیسه ی پرتقال از روی شانه های بچه اش افتاد.

عماد سرش را انداخت پایین.دستهایش را داخل جیب شلوار لی اش کرد. تا پدرش دست او را نگیرد.تا او دست پدرش را نگیرد و با تمام توان توی پیاده رو شروع به دویدن کرد.از پیاده روی خادمی پیچید توی پیاده روی فروغی.انقدر با سرعت که انگار بغض های فروخورده توان مضاعفی را به پاهایش تزریق کرده اند. عماد دور و پدرش تنها عابر پیاده روی خیابان خادمی میشد.عماد میدوید و حسابی دور میشد؛ بدون اینکه بفهمد؛صدای شکستن کمرِ قانون اسم موصول از زیر پاهایش می آید.پسرک رفت که رفت و مردجوان تنها «الذی»یِ بدون صِله (شما بخوانید  بچه یا حتی میتوانید بخوانید خانواده)شد.

   جمعه 7 اردیبهشت 13976 نظر »

پیشترها،متروی تهران را تجربه کرده ام و همچنین ،متروی مشهد را.اما از وقتی متروی اصفهان برقرار شده؛سر و کارم به آن نیافتاده.امروز توی مسیری که برای پیاده روی در نظر گرفته بودم؛وقتی به دروازه دولت رسیدم؛ به سرم زد از آنجا تا فلکه ی شهدا ، با مترو بروم.پیش خودم گفتم:«هم فاله،هم تماشا». 

همین طور که همراه پله برقی های ایستگاه امام حسین پایین می رفتم؛دستم را داخل کیفِ دستی ام بردم و از زیر چیز میزهایم ، کیفِ پولم را بیرون آوردم تا بلیطِ مترو بخرم.هنوز توی ایستگاه،کارگر ها مشغول کار و جابجایی وسایل بودند.از یکیشان پرسیدم«کجا برم بلیط بخرم؟» کارگره نردبان چوبی را از روی زمین برداشت و روی شانه اش گذاشت و گفت:«برو اون پایین،برو اون پایین». بعد با نوکِ پایه ی نردبان «اون پایین» را نشان داد.

آن پایین،روی صندلی های ایستگاه،یک دختر و دو پسر جوان نشسته بودند و به جای این که سرشان توی گوشی هایشان باشد؛داشتند یک نفس کتاب میخواندند و به میزان سرانه ی مطالعاتی کشور می افزودند!!  گفتم سرانه ی مطالعاتی کشور؛ راستی شما میدانید این سرانه را چطوری اندازگیری میکنند؟ جوانان ما که توی ایستگاه مترو دارند کتاب میبلعند.زن ها و مردهایمان، یا مفاتیح الجنان به دست دارند یا مدام توی این خانه و آن خانه،جلسه ی ختم قرآن برگزار میکنند .اساتید هم که هرچه کتاب و مقاله ی جدید بهشان معرفی میکنیم ؛پاسخ میدهند «ما خودمون هزار و شصت و شونزده تا نقد روی فلان کتاب یا مقاله نوشتیم»!! پس چرا هنوز در نمودار میزان مطالعه ی کتاب در جهان،زیر خط فقریم؟! هان ،چرا ؟!… 

«باجه ی بلیط فروشی ش کو پَ؟!َ» این را گفتم و به دختره نگاه کردم.عجب مانتوی سبز خوشرنگی تنش بود! دختره نگاهش را از روی کتابش برداشت و انداخت روی صورتم.لبخندش از آن مدلهایی بود که دلم میخواست نظرش را در مورد آب و هوا هم بپرسم و بعد شماره ی تلفن اش را ،تا توی کانال دوستان اضافه اش کنم.از لای دندانهای سفید و مرتبش گفت:«گیت این ایستگاه هنوز راه اندازی نشده.بلیط مترو رو مهمونه دکتر قدرت الله نوروزی هستیم»! (توی پرانتز بگویم که دکتر نوروزی شهردار اصفهان هستند و من هیچ نسبتی با ایشان ندارم) یک باریکلای شیرین قورت دادم و کنار دختره نشستم تا قطار آمد.

 روی مانیتور های قطار، عبارت«حمایت از کالای ایرانی» پایین و بالا و چپ و راست میرفت.رنگ صندلی ها با دستگیره های آبی هماهنگ بود.واگن مردانه جدا،واگن زنانه هم جدا.از پنجره به بیرون نگاهی انداختم.در کل مسیر،چیزی که دیوارهای سیمانی را از یک دستی درآورد ؛وجود نداشت. تنها صدایی که می آمد؛صدای بریده بریده ی باد بود و گوینده ی مترو که گفت:«فلکه ی شهدا».زیر دو دقیقه به ایستگاه شهدا رسیدیم.وقتی میخواستم از قطار پیاده شوم دختره دوباره سرش را از کتابش بلند کرد و جواب خداحافظی ام را داد.  

ایستگاه متروی شهدا مجهزتر و باجه ی بلیط فروشی اش به کار بود.سه طبقه آمدم بالا.آدم زیر سقف به آن بلندی احساس کوتاه قدی میکرد.از ایستگاه که خارج شدم؛مسیرم را انداختم توی چهار باغ.خیابان چهارباغ را میشناسم؛ مو به مو.میدانم اینجا چندتا کفاشی،چندتا مسجد،چندتا مدرسه،چندتا ساندویچ فروشی و نانوایی و لوازم التحریری و اِل و بِل دیگر هست.چون خانه ایی توی این خیابان است که شاهد قد کشیدنم بوده و من توی این خانه،پدر و مادری دارم که وقتی در خانه را به رویم میگشایند (با اینکه همین دیروز به دیدنشان آمده بودم) لبخند جانانه ایی تحویلم میدهند و میگویند:« به به !خانوم خانوما! از این طرفا! راه گم کردی؟!»


موضوعات: پیاده روی نوشت
   یکشنبه 19 فروردین 13976 نظر »

 

«در ستایش آبی ها و نور !»

 

کارم این روزها ،کتاب خواندن موقع پیاده رویست.مهم نیست موضوع کتاب چیست؟ یا نویسنده ی کتاب کیست؟مهم این است که مطالعه هنگام پیاده روی ذهنم را درگیر کتاب توی دستهایم میکند وباعث میشود؛ تعداد قدمهای برداشته ام را نشمارم. در ابتدای راه، یک جایی از کتاب را مقصد قرار میدهم و شروع میکنم به گام برداشتن. به حد نصاب خواندن که میرسم؛ وقت آن است تا نگاهی به اطراف بیندازم و ببینم کجای این شهر ایستاده ام.گاهی روبروی ویترین یک مغازه ی خنزر پنزر فروشی هستم.زیر چشمی نگاهی به اجناسش می اندازم. «بُنجل و حیف پول»ی میگویم و رد میشوم.بعد از آن هم صدای دایی علی توی گوشهایم میپیچد:«هه هه هه،گربه دستش به گوشت نمیرسه؛میگه پیف پیف بو میده»!  …چرا اینطوری نگاه میکنید؟! مگر نمیدانید دایی ها فقط بلدند مزه پرانی کنند؟! …داشتم میگفتم.بیشتر وقتها  کتاب خواندنم به ارگ جهان نمای دروازه دولت ختم میشود.ارگ جهانمایی که وصله ی ناجور شهر فیروزه ای ماست. فصل آخر کتاب دیروزی هم، من را نشاند پای درد و دلهای زاینده رود. بیچاره،انقدر رنگ آب را به خودش ندیده که پوست تنش آفتاب سوخته شده! حسابی غم وغصه داشت! از بس افسرده بود مزه ی شیرین پایان خوش کتاب را به کامم زهرمار کرد. امروز از فلکه ی فیض شروع کردم؛ از روبروی پزشک قانونی. دختره وسط پیاده رو داشت زار میزد.دو تا زن چادری زیر کت و بالش را گرفتند تا زمین نخورد و از پله های پزشک قانونی بالا رفتند .پسره آشنای دختره بود؛ از ماشین پیاده شد و با عجله خودش را گذاشت جلویش و کش دار گفت:«موهاتو بکن توووو»! …چرا پوسخند میزنید؟! این هم یک نوع دلداری و آرامش دادن است دیگر؛منتها از نوع خاص و مردانه!… دختره داشت از هوش میرفت ؛نمی توانست موهایش را بکند تو. پسره خودش موهای دختره را چپاند زیر روسری. بوی کافور از توی پزشک قانونی با بوی کباب ترکی ساندویچ فروشی فلکه فیض قاطی پاتی شده و همه ی حجم سرم را پر کرده بود.حالت تهوع داشتم.دلم میخواست مغزم را از توی جمجمه ام بیرون بکشم و با اسکاچ و مایع ضد عفونی کننده هی بشورم ،هی بشورم.کتابم را باز کردم.پایانی برای خواندن در نظر نگرفتم.میخواستم آنقدری بخوانم که حالم روبه راه شود؛ که صدای این شیون ها و این بوها شسته شود و برود.خواندم و قدم زدم.خواندم و قدم زدم.خواندم و قدم زدم.وقتی روبروی مسجد رکن الملک رسیدم؛از پشت سرم صدای مردانه ایی گفت:«ببخشید خواهر!ببخشید خواهر!».به طرف صدا برگشتم.پیش خودم گفتم:«نکنه حواسم نبوده یه چیزی از توی کیفم افتاده بیرون!». به دستهای مَرده نگاه کردم:«این که به جای وسایل من کلی لواشک توی دستاشه !».سریع آمد و روبرویم ایستاد.سرش را انداخت پایین و به کفشهایم گفت:  «الهی خیر از جونیت ببینی!» بعد به کتابم چشم دوخت و ادامه داد:«شما که انقدر باسوادی!شبه عیدی یه کمکی به من بکن؛چن تا لواشک ازم بخر!».کتاب را گذاشتم توی کیفم و سه چهار تا بسته لواشک ازش خریدم.یک ریز میگفت:« نوش جون عزیزات» و همچنان با کفشهایم صحبت میکرد:«اگه برای خونه تکونی، تمیزکار خواستی،بگو تا بیام کمکت».خانه تکانی ام تمام شده.تمیزکار نمیخواستم. بهش گفتم:«بقیه ی لواشکاتو هم بفروش به من»…وارد حیاط مسجد رکن الملک که شدم؛ هنوز صدای «خیر ببینی»اش به گوشم میرسید.توی مسجد رکن الملک ،سیاهی را با رنگ سفید محو نمیکنند.بلکه گرد خستگی،غم و سیاهی را با رنگ فیروزه ای ، آبی آسمانی و لاجوردی میشویند و پاک میکنند.وسط حیاط مسجد دست به سینه به تماشا میایستم . مردمک چشمهایم روی گنبد فیروزه ای مسجد سُر میخورند و یک هوا به آسمان نزدیکترم میکنند ؛ انواع و اقسام آبی ها را روی بوم ذهنم میپاشند و لکه های سیاه و دودی را میپوشانند . یکی از لواشکها را باز میکنم و توی دهانم میگذارم.ترش است!خیلی خیلی ترش است!ترشی اش به دلم میچسبد و تلخ کامی هایم را از بین میبرد!…آخ ، دهان من که آب افتاد؛شما را نمی دانم؟!

   چهارشنبه 16 اسفند 1396نظر دهید »

 

از  روی عمد مسیری را انتخاب کردم که بر خلاف حرکت تاکسی ها و اتوبوس ها باشد.دلم نمی آمد باران ببارد و پاشنه ی بلند کفشهایم وسوسه ام کنند تا، تاکسی بگیرم یا سوار اتوبوس شوم و قید پیاده روی در باران را بزنم.خدا شفایم دهد،نه؟ علاوه بر آن، قدم زدن زیرِ بازارچه ی آن خیابان را هم دوست داشتم.طاق های بلند و چشمه ایی بازارچه ؛صدای پاشنه ی کفشهایم را بازتاب میکرد و هر مصوتی بارها و بارها به گوشم میرسید.  

بعد از بازارچه ،کتابخانه ایی هم هست؛ که دوسالی میشود درش را تخته کرده اند ولی از قرار،آن روز کسی در و پنجرههایش را باز کرده بود تا هوای نمناک بارانی بدود داخلش ؛شاید هم :” آخ جووون ،کتابخونه رو راه انداختن!". سریع از لای خرت و پرتهای داخل کیف لیست کتابهایی که مدتها در پی شان بودم را بیرون کشیدم.با سر انگشتهایم کاغذش را صاف کردم و دویست بار به عناوین نگاه انداختم تا کتابی را از قلم نیاندازم.هوای خیس را چند مرتبه عمیق نفس کشیدم و وارد کتابخانه شدم .

صندلی های سفید پلاستیکی وسط مخزن کتاب ،مثل سربازها، به صف شده بودند و خانم میانسالی روی یکی از آنها نشسته و همین طور که تا شکم توی موبایلش فرو رفته بود به سه نفری که دور و برش میچرخیدند؛ امر ونهی میکرد.یادم نیست؛ اول رنگِ جیغ رژ لبش را دیدم یا شکم قلمبه اش را ؟!. سلام کردم و گفتم:"پس کتاباکجاس؟"هنوز مزه ی پس کتابا کجاس؟، از گلویم پایین نرفته بود که سرش را از داخل موبایلش بیرون آورد و با خنده ایی تمسخر آمیز گفت:"خواب دیدی خیر باشه!دوساله که کتابخونه تعطیله.کتاباشم گوشه ی انبار شهرداری داره خاک میخوره؛حالام اومدیم صندلیا رو ببریم پیشِ کتابا".

سرم را انداختم پایین .زیر لبی خداحافظی کردم و از آنجا خارج شدم.بعد لیست کتابها را مچاله و گذاشتم توی جیب مانتوم:"تو هم این گوشه خاک بخور!". چرا باید این طوری باشد؟!همیشه وسط خوشحالی و ذوق زدگی یکی پیدا شود ؛تیری بیاندازد و چشمهای ذوقم را کور کند.هان،چرا؟!


موضوعات: پیاده روی نوشت
   جمعه 20 بهمن 13962 نظر »

 

*لحظه ی نزول وحی*

 

یکی از لذتای دنیایی اینه که کلید واژه ی پیاده روی نوشتو در یه روز تعطیل ،برداری بذاری گوشه ی سبد پیکنیک و دست دختر و حضرت همسر و یه گروه از آدمای مشکل پسندو بگیری و به بهانه ی گزارشی که از روستای وَرتون و آبگرم معدنیش توی اخبار سراسری شبکه یک تلویزیون دیدی؛عازم دهکده ی گردشگری گل سرخ(روستای ورتون) ،سی و پنج کیلومتری شهر اصفهان بشی.بعد با تعریف و تمجید و مبالغه ایی که در وصف نگنجد کلِ گروهو بفرستی توی آبگرم و خودت و دخترت و همسرت دراز بکشین روی زیراندازِ دوازده نفری و چشماتون رو بچسبونین کف آسمون.

میتونستم روایتو هُل بدم توی حوضچه ی آبگرم.خیسِ خیس که شد؛بگم :"ورود آب توی حوضچه های خصوصی  قطع شد و هیچ ناظری نبود که به مشکل رسیدگی کنه!".اما حیفه.خیلی ام حیفه، که اینطوری بخوره توی ذوق روایت!.پس همون بهتر که بقیه ی گروه برن توی حوضچه ها ی آبگرم.مام سه نفری دراز میکشیم روی زیراندازِ دوازده نفره و چشمامون رو میچسبونیم به کف آسمون. انگار نه انگار که اتفاقی توی آبگرم افتاده و ما اَزش باخبریم.  فقط به این فکر میکنیم که خدا توی کدوم یک از هفت روز آفرینش، آسمون روستای وَرتون رو آفریده؟و از ابرای سنگر گرفته پشت کوها و تپه ها شکل اسب ،آهو ، قلب ، ماهی و گل میسازیم وهر کاری میکنیم یکی از ابرا شبیه دوچرخه بشه موفق نمیشیم؛بنابراین کلیدواژه ی پیاده روی نوشتو از گوشه ی سبد پیکنیک بیرون میاریم و به جای دوچرخه سواری مشغول قدم زدن روی قله ی کوها و لی لی روی ابرا میشیم. باید یادمون بمونه؛ به اندازه ی کافی هوای پاک ذخیره کنیم.یه تیکه ابرم نشسته نوک انگشت اشاره ی همسر و به خُل بازیای ما میخنده !

_«عه، چندتا قطره بارون چکید روی صورتم!»

_«روی صورت منم همینطور!»

_«آره،مالِ منم!»

-«میخندید یا گریه میکرد این ابره؟!»  

   یکشنبه 8 بهمن 13964 نظر »

 

 

این که امروز این همه راهو کوبیدم و از خیابون حافظ،از لای کت و کول مردم رد شدم و چشممو روی جذابیت های میدون نقش جهان بستم تا به ترافیکِ آهن پاره های دروازه دولت برسم و از اونجا دست بکشم روی سرِ شیرِ سنگی زنجیر شده ،وسط پیاده رویِ خیابون طیب، بعد بیا و بیام تا پشت چراغ قرمز مسجدسید شرافتمندانه منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده باشم و از سر بیدآبادی یکی یکی بیدهای مجنون رو بشمارم تا هفتاد و هفتمین بیدمجنون چشمم رو بگیره و بشینم روی نیمکتِ چوبیِ زیر درخت هفتاد و هفت…

-آخ ،عجب سایه ایی انداخته روی سرم این بیدمجنون هفتاد و هفت!

-خب رسیدم .حالا که چی؟!

اون:«هیچی گوشاتو باز کن!چشماتو ببند!چی میشنوی؟ چی میبینی؟»

-مامانم.داره قول میده از زیر بازارچه ی علیقلی آقا برام تافی توت فرنگی آیدین بخره ؛میخواد راضیم کنه که باهاش برم کلاس خیاطی ،قاطی زَنا زولایِ فوضول که انگار ویارِ دس به سوزن نزنیا اُخ میشی! ، گرفتن.دلم میخواد بهشون بگم :«دوس دارم دس بزنم به شوما چه!». اما مامانم نارحت میشه.بی خیال.

-یه چیز دیگه هم میبینم!

اون :«بگو،بگو».

- سه سالمه.آب توی مادی علیقلی آقا کله میزنه.میخوام از توی مادی ماهی بگیرم که میافتم توش.موش آب کشیده شدم.

-نخند خره!

-مامان لباسامو عوض میکنه و باهم میریم حموم علیقلی آقا.از حموم که برمیگردم به زور میتونم راه برم.پاهام پیرپیری شده.

اون: «دقت کن ببین برف نمیاد؟»

- چرا ! داره میاد! منم دارم از سر کوچه ی امیرکبیر تا مهد کودک غنچه ها میدوم و جای پاهامو توی دل برف جا میگذارم.چند بارم با مغز میام روی زمین .

- خره نخند!آخه تو که نمیتونی بگیری من چی میخوام بگم! باید بارها و بارها توی استکان نلبکیای روضه ی خونه ی آقای خادمی چایی خورده باشی.باید بارها و بارها کلاغا توی کوچه پس کوچه های خیابون چارباغ،پاکت پفک مینو ت رو ازت قاپیده باشن تا بفهمی.باید توی دبستان دخترانه تبریزی استخون ترکونده باشی.باید بارها و بارها نامه های معطر نوشته باشی،تا بفهمی این تابلوی توقف ممنوعی که اینجا کاشتن ،جای صندوق پستی بوده که چندین و چند نامه ی بوسه دارِ خوش بو رو سپردی دستش.

-نه ،هرچی فکر میکنم ،میبینم واقعا نمیتونی بفهمی!اصلا مگه چند بار دست تو دست یار توی چارباغ قدم زدی  و انقدر خندیدی که از کمر تا بشی؟!

مگه چند بار کتاب دزده و مرغ فلفلیو که خاله عاصفه -مربی مهد کودکت- از کتاب فروشیِ امیرکبیر توی چارباغ خریده و بهت هدیه داده رو گذاشتی لالوعای کتابای بچه ت؟!

اون چیزی که باعث شد من این همه راه رو بکوبم واز لای کت و کول مردم توی خیابون حافظ رد بشم و چشمامو روی جذابیت های میدون نقش جهان ببندم و بیام زیر هفتادو هفتمین درخت بیدمجنونِ بیدآبادی بشینم.خنده هایی بوده که تو نکردی.گریه هایی بوده که تو نشنیدی. ماهی هایی بوده که تو از توی مادی علیقلی آقا نگرفتی.شکلاتایی بوده که تو نخوردی. اصلا شده تا حالا کلاغا پفک مینو ت رو بقاپن، تا بفهمی من چی میگم!؟

اصلا مگه تو بچه ی چارباغی!؟

   سه شنبه 3 بهمن 13962 نظر »

1 3

من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
اسرار عبادات