توی میهمانی بحث «راه حق راه منه» داغ شده بود. بچه ی درونم مدام به پهلویم سُک میزد که«حوصله م سر رفت پاشو بریم توی حیاط بازی!» من هم دستش را گرفتم و نشاندمش جلوی قاب ترمه ای که به ستون وسط پذیرایی زده بودند و به او گفتم :«عزیز دل م، بُتّه جِقّه های متقارن این تابلو را بشمار تا حوصله ت سر نره!» خب باید یک جوری سرگرمش میکردم تا همبازی اش بیاید…

همبازی کودکی ام آمد؛وسط شمارش بتّه جِقّه های متقارن قاب ترمه.از پشت ستون وسط پذیرایی سرش را بیرون آورد و با چشمهای سیاهش چشمکی زد و زیر لب گفت:«یه لحظه بیا توی اتاقم کارت دارم.»از پذیرایی به اتاقش هجرت کردیم؛باهم…

هجرت کردیم از عصر سیاستها و نفیرهای «اَناالحَق»دروغکی به عصر دیوارهای کاهگلی.درب اتاق همبازی م دروازه ی شهر بی ریاها و سادگیها بود.من را گوشه ی تختش نشاند.هوای اتاقش را سرکشیدم و گفتم:«جانان،هنوز هم توی اتاقت بوی کاهگل نم خورده میاد؛مثل قدیما!»…

صدای قدیمها می آمد.گوشهایم داشت صدای بازی های دونفره ی بچگی هایمان را لمس میکرد و چشمهایم قدمهایش را که سینی به دست به طرفم می آمد دنبال.کنارم روی مخمل نیلی تختش نشست و سینی را گذاشت توی دستهایم و گفت:«سال نو مبارک،ناقابله!»…

 

 

سال که نو شد با خودم عهد کردم بال و پر خیالاتم را بچینم که یک بام و صد هوا نشود. که فقط جَلد بام وهوای خودم باشد.حالا کتاب «جوانمرد نام دیگر تو» اثر خانم عرفان نظرآهاری (عیدی جانان عزیزم) روی میز تحریر باز است و خیالات من به هزار جا سرک کشیده است.اوصیکُم به جوانمرد خواندن.جوانمردی شوید و بگذارید خیالاتتان به هر کجا که دوست دارد سَرک بکشد…

   جمعه 3 فروردین 13974 نظر »

 

در سال روز مرگ فروغ فرخ زاد عزیز ، تصویری از صحنه ی مرگ شاعر «پری کوچک غمگین» به دستم رسید.تصویر چنان صحنه سازی بکری داشت که ناخودآگاه تمام اشعاری که از فروغ بلد بودم؛مثل تگرگ بر سرم بارید و شعر «بعدها»ی فروغ روی زبانم گُل کرد«مرگ من روزی فرا خواهد رسید/ در بهاری روشن از امواج نور/در زمستانی غبار آلود و دور/ یا خزانی خالی از فریاد و شور/مرگ من روزی فراخواهد رسید/ روزی از این تلخ و شیرین روز ها/ روز پوچی همچو روزان دگر….». این تصویر توی ذهنم هک شد و از صمیم قلب به عکاس حرفه ایش احسنت گفتم و از آن گذشتم…امروز دوستی کتابی را به من معرفی کرد تحت عنوان«فمنسیم های مقدس»که در این کتاب از فروغ فرخزاد هم یاد شده است.نمیدانم چه شد که ناخودآگاه یاد آن عکس که صحنه ی مرگ فروغ را به تصویر کشیده بود افتادم !؟ پیش خودم گفتم :«نه این جوری نمیشه!!»و حسابی کُنجم،کاو شد تا ببینم عکاس آن چه کسی بوده است؟؟… بله و چنین شد که افتادم وسط پروژه ی عکاسی«به روایت یک شاهد عینی» خانم آزاده اخلاقی.در این پروژه عکاسی که یکی از بزرگترین پرژه های عکاسی ایران است؛صحنه ی مرگ هفده شخصیت برجسته ی تاریخ ایران از جمله آیت الله طالقانی،دکتر مصدق،فروغ فرخزاد،دکتر علی شریعتی،صمد بهرنگی ،شهید باکری و چند تن دیگر با طراحی لباس و گریم در فریم های مختلف و سینمایی به تصویر کشیده شده است.اگر تا کنون این هفده تصویر را ندیده اید؛میتوانید به اینجا  بروید و از هنرنمایی خانم آزاده اخلاقی و گروه حرفه ای شان لذت ببرید!!

   جمعه 25 اسفند 1396نظر دهید »

 

(به بهانه ی نزدیک شدن به سالروز بزرگداشت پروین اعتصامی)

 

نوع نگاه در شعر رخشنده(پروین)اعتصامی از معدود زاویه دیدهایست که رویاهای معصومانه را بارور میکند و مسیری مملو از خیال پردازی های حکیمانه، شیرین و بی تکلف را پیش روی خواننده قرار میدهد.فوران آرایه ی جان بخشی به اشیاء (تشخیص) در بیت بیت اشعار پروین،همیشه من را مانند کودکی که محو تماشای کارتون مورد علاقه اش شده؛مسخ خود کرده است! به گونه ای که به طور خودکار گوشهایم نسبت به صدای اطراف فیلتر میشود و به جز گفتگوی دیگ،سیر،پیاز،ماش،عدس،سوزن ، پارچه و اشیایی که در شعر پروین ایفای نقش میکنند؛صدای دیگری نمیشنوم .مرور اشعار پروین برای من،مثل جویدن آدامسی اسرار آمیز است؛زیرا لحظه به لحظه مزه ی متفاوتی را داخل دهانم ایجاد میکند؛بدون آنکه از خواندن و تکرار مداومش دل زده شوم و به ناچار مثل آدامس های بی کیفیت و معمولی ،تُفَ ش کنم گوشه ی باغچه و بروم به بقیه ی کارهایم برسم.شعر پروین خود زندگی ایست.روزمرگی های مشترک و همگانی بین انسان ها که از حقایق ملموس و نزدیک به ذهنی، پرده برداری میکند و شاعر با استعداد ،خوش ذوق و خَلّاقَ ش را مورد تحسین و تمجید قرار میدهد.هر چند در حاشیه ی برخی از اشعار او نقدهای غیر منصفانه ای آورده شده و عده ای هم بر این باورند که برخی از اشعار پروین توسط برادرش دستخوش حذف و تحریف گردیده؛اما به هیچ وجه نمی توان منکر استقلال اندیشه ی پروین بود و نمونه ای از هوچی گری یا چاپلوسی را برای دست یافتن به آب و نان ،در آثارش یافت.آنچه که مسلم است این است که پروین با تکیه بر استعداد و ظرفیت های قابل خود به چنین شکوهی در شعر و ادبیات فارسی رسیده است ؛جایگاهی که او را درون قلب  مردم جای میدهد و هر انسان منصفی را وادار میکند به احترام او،تمام قد بایستد و برای شادی روحش فاتحه بخواند.کار دیگری که از دستمان برنمی آید!

   دوشنبه 21 اسفند 13961 نظر »

اولین لاشخورای زندگیمو توی کارتن سفرهای سندباد دیدم.قسمتی که سندباد و بابا علاء الدین، گرفتار یه قبیله ی وحشی شده بودن و رییس قبیله دستور داد تا هر دوتایشونو با طناب ببندن به ستونای چوبی وسط کوهستان تا طعمه لاشخورا بشن.  بزرگتر که شدم و بین انتخابای بدتر و بدتر گیر افتادم؛ لاشخورای متفاوت تری دیدم. نه اینکه من مشتاق دیدنشون باشَم؛لاشخورا بوی تنِ آدم در حال احتضار به مشامشون خورده بود  و سایه ی پروازشون روی قفسه ی سینه م سنگینی میکرد . منتظر قطع شدن آخرین نفسم بودن ؛تا اولین هدفِ منقارای مرده خورشون ،حدقه ی چشممام باشه.  

لاشخورایی که از قرار مثل آدما لباساشونو اتو میکردن؛کلی پولِ مارک اُدکلن میدادن ؛ و چقدر هم مثل کتابخونا و استادا لفظ قلم حرف میزدن!. واضحتر بگم؛ کرکس آدم نما؛یا شایدم آدمِ لاشخور نژاد.آدمی که مغز سرش آشیونه ی یه کرکسِ همیشه بیدار و گرسنه ست.

به تازگی هم با دوتا لاشخور ،یکی پیر و یکی جون توی  داستان خونابه انار جلال آل احمد روبرو شدم که دقیقا شبیه لاشخورای قبلی زندگیم هستن.

عاشق مرده خواری!

توی ادبیات داستانی،به ویژه پیرنگای انتقادی ،پردازش شخصیت اصلی داستان در قالب موجوداتی که در عالم واقع ناطق نیستن؛ نشون دهنده ی چیره دستیِ داستان پردازه و البته محاسن بیشماری هم داره که یکی از اونا عدم برانگیختگی اعتراض، توسط اقشار مختلف جامعه ست.

شاید به این دلیلِ که اگه شخصیت اصلی داستانی یه کفتار باشه و برای مثال اموال همسایه شو که یه “اسب آبی سه چشم” ، تصاحب کنه ؛ نویسنده به نسبت با کشمکش و اعتراض کمتری از طرف جامعه ی مدنی روبرو میشه و کمتر هدف چنگ و دندون قرار میگیره.چون هیچ مقام عالی رتبه ایی که از دماغ فیل افتاده؛با کفتار و اسب آبی سه چشم همزاد پنداری نمیکنه و به طبع اعتراضی هم مبنی بر این که، چرا به دیپلماتا توهین شد یا به سناتورا و دکترا و… به وجود نمیاد. قشرِ ضعیفِ جامعه هم،کاری به این کارا نداره.همین که یه لقمه نونِ بخور و نمیر دربیاره؛ خدا رو شاکره و کلاً ژنِ این طبقه مسئولیت طعمه پروری رو به عهده داره.

(طعمه ایی برای کرکس ها.چه ادبی شد!)

داستان خونابه انارِ جلال عزیز ؛حضور دو لاشخور که علاقه وافری هم به خوردنِ گوشت مرده ی نسل جوان دارن ؛ تامل زیادی رو برای خواننده  به همراه داره.

به نظر من خونابه انارِ کتابِ پنج داستان ،بعد از داستانِ گلدسته ها و فلک -که یکی دیگه از داستانای این مجموعه ست- بسیار خوندنی و تحسین برانگیزه.

جمع بندی نقدایی که پیرامون این داستان شده ؛ همه حاکی از اینه که خونابه انار، شاهکارِ داستان پردازیِ جلال آل احمدِ و اگه جلال تالیفات دیگه ایی هم نداشت؛ با وجود خونابه انار چیزی از ارزش و توانمندی اون در عرصه ادبیات داستان نویسی کم نمیشد.

بدون تردید هر خواننده ایی به صراحت بعد از مطالعه ی داستان خونابه انار این حقیقت انکار نکردنیو به زبون میاره.

من از مفصل این نکته مجملی گفتم

توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل


موضوعات: کتاب نوشت
   شنبه 7 بهمن 1396نظر دهید »

 

“سرش به بالای گلدسته که رسید،ایستاد.هنوز سه تا پله باقی داشتیم.اما ایستاده بود و هن هن می کرد و آفتاب افتاده بود به سرش.خودم را از کنارش کشیدم بالا و از جلوی صورتش که رد میشدم گفتم:"توکه می گفتی کوتاهه!؟” و سرم رو بردم توی آسمان و یک پله دیگر و حالا تا نافم در آسمان بودو چنان سوزی می آمد که نگو!”*

یه پاراگراف بهاره میخوند ؛یه پاراگراف من.

بهاره، اصغر ریزه بود (بچه ی بقّال چقّال) و من پسرک تُخسی که فکر بالا رفتن از گلدسته های مسجد زده بود به کله ش.

تنها کلاس درسی که از دست آزار و اذیت من و بهاره در آرامش نسبی به سر میبرد؛ همین کلاسِ ادبیات آقای مقیمی بود. اون روز آقای مقیمی گفت:"صهباء و بهاره باهم دیگه داستان گلدسته ها و فلک رو بخونین".(لقب صهباء یادگارِ آقای مقیمیِ).

مقیمی، قِلِق من و بهاره دستش بود.میدونست چطور سرمون رو شیره بماله که هم به درسش گوش بدیم هم از دست بازیگوشیای ما دوتا کلاسش نریزه به هم.

توی بقیه ی کلاسا یا داشتیم با هم دیگه وِر وِر میکردیم ؛ یا داخل کشویِ نیمکتِ جلو ،صاف توی چِشم و چار معلم نقطه بازی.

یه روز سر کلاس تاریخ که من و بهاره مشغول ماجرای خودمون بودیم ؛ نفیسه لبخندِ موزمارانه ای بهمون زد و به خیال خودش رفت که لومون بده و به معلم بگه:” این دوتا دارن زیر نیمکت نقطه بازی میکنن"؛اما معلم تاریخمون بهش گفت:"هر کاری میکُنَن اقلاً ساکتن.فوضولیش به تو نَیمِده برو بیشین سری جاد” ؛ و چنان سنگ رو یَخش کرد که تا چند روز پهنش میکردیم توی آفتاب ولی سگرمه هاش از هم نمی شکفت که نمی شکفت.

یه بار هم سلیمه رفته بود پیش خانوم امیدقائم (ناظم مدرسه مون)شکایت؛ که:” از بس این دوتا توی کلاس ورّاجی میکنن ؛ نصف سرم درد گرفته".

خانوم امید قائم، اولش کمی براش از بدی خبرچینی گفته بود و بعد که دیده بود سلیمه وِل کن معامله نیس؛مثلاً اومده بود به ما توپ و تَشَر بزنه ؛ که بهاره گفت:"اِز بس تو کلاس تعدادی فوضولا زیاده آ من مجبورم هیزماشونو جابجا کُنم دستو پَرم ،زخمو زیلی شده".

حرف بهاره مثل چماق کوبیده شد توی نصفه ی دیگه ی سرِ سلیمه و همین طور که آه از نهادِش مثلِ تُف سربالا بیرون میپاشید ؛با دوتا دستاش کلِ سرش رو گرفت و گفت:"جواب ابلهان خاموشیست” و با اَخمو تَخم نشست سرجاش.

منم که کلاً در تکمیل کردن ضرب المثل و شرح بی ادبی متون فارسی از علاقه وافری برخوردار بودم ،دستامو مثلِ دکلمه خونا بالا بردم ، کمی کشش به صِدام دادم و گفتم:"خامووووش شدیمو ابلهان بس نکننننند” .

خانوم امیدقائم هم که از کله گنده های قَهّارِ سخن پَرور و یکی از حامیان ابرقدرتِ زبون درازای مدرسه بود ؛ پِقی زد زیر خنده و قاه قاه کنان رفت که این افاضات بی ادبیِ تراوش شده از دهان شاگردای نمونه ی مدرسه -که نمکی بودن ؛رویِ گنده کاریای بقیه- رو به سمع و نظرهمکاراش برسونه و من و بهاره و سلیمه رو به حال خودمون واگذار کرد و باز همون آش و همون کاسه.

دیروز پس از سالها ،

 داستانِ گلدسته ها و فلکِ جلال آل احمد رو که میخوندم ؛دستایِ آقای مقیمی،بهاره ،نفیسه،سلیمه،خانوم معلم تاریخمون،خانوم امیدقائم و همه دانش آموزان کلاس اول A3 معروف به عاصی رو گرفتم و نشوندم پای قصه خونیم.

  درست مثل اون سالی که من و بهاره توی کلاس ادبیات - در لباس مدرسه ی اصغر ریزه و پسری که به کله ش زده بود از گلدسته ی مسجد بالا بره- فضله ی کبوترا رو زیر پا له میکردیم و از پله های گلدسته بالا میرفتیم و تا ناف، کله مون رو توی آسمون فرو کردیم و چه سوز سردی می اومد!

قصه که به سر رسید ؛ هنوز یه پام روی فضله ی کبوترا ،روی لبه ی نیمه کاره ی گلدسته بود و یکی دیگش توی دستای لرزون اصغر ریزه.

در همون حالت از بالای گلدسته ی مسجد نگاهی به وسط حیاط مدرسه انداختم ؛ همه بچه ها اومده بودن تماشا و کف و سوت میزدن و منو هو میکردن. اما مدیر مدرسه ی ما، نه خط و نشون برام کشید نه فلکم کرد.

“یاد همشون سرزنده”

 

*کتاب پنج داستان_داستان گلدسته ها و فلک_اثر جلال آل احمد.

   شنبه 23 دی 13969 نظر »

 

بابک جهانبخش ذهنم دوست داره بخونه:"برف ، برف برف میباره قلب من امشب بی قراره - برف ، برف برف میباره خاطره هاتو یادم میاره - تا دوباره صدامو درآره برف ، برف برف میباره…"؛

اما آیه ی برادر کُشیِ صفحه ی اول رُمانِ سمفونی مردگان ،طناب قابیل شده دوره گردنم. دارم جون میدم .ناخن هام رو ببین کبود شده! .نفسم رو ببین به شماره افتاده!.

تمام خون تنم پاشیده روی زمین! انگارسنگ قابیل خورده توی سرم!

من لای برف و بوران کتاب سمفونی مردگان گیر کردم . صدای قارقار یک ریزِ کلاغ های شهر اردبیل و حمله چتربازهای اشغالگر در جنگ جهانی دوم به این شهر، یادآور میشه که برف همیشه نشانه برکت و خوش یمنی نیست.  

از همون موومان اول کتاب تا زانو توی برف و یخ بندون فرو میرم و جسدِ کِش اومده ی گربه ی یخ زده و آویزون شده از ناودون خونه ی پدری اورهام؛ خبر از این میده که :"اگه میخوای با سلامتی از توی کتاب سمفونی مردگان بیرون بیای ،باید بالا پوش گرم داشته باشی و یک قوری بزرگ چای “.

توی این کتاب حضور دیو سرما اونقدر به چشم میاد که حتی روی کلاغ ها اثر گذاشته و اونا به جای قارقار میگن:"برف،برف".

(زندگی توی شهر اصفهان باعث ایجاد خلق و خویی در مردم  شده که اگه به اندازه دومثقال هم برف بباره؛با اشتیاق همدیگه رو باخبر میکنن و برف رو نشونه رحمت خدا میدونن.نمونه ش خودِ من که در این زمینه مثل ندید بدیدا رفتار میکنم.)

اما شهرنشینان سمفونی مردگان بارش برف رو چوب بی صدای خدا در برابر اعمال ناپسند و شوم خودشون قلمداد میکنن که یکی یکیشون رو به قتلگاه میکشونه.

روابطِ تیپ های پردازش شده در کتاب سمفونی مردگان مثل گوشتها و سبزیجات منجمد شده داخل فِریزره.خشک،مسکوت و یخ زده.

به نظر من سمفونی مردگان کتاب نیست که متشکل از واژه و جمله باشه؛یک موسیقی غم انگیزِ زنده ست به همراه تصویرهای دلخراش، که بیننده یا خواننده رو لحظه به لحظه به گذشته،حال و آینده ی تیپهای داستان پرتاب میکنه.

یه جاهایی از کتاب دلم میخواد جورابای خیسم رو از پاهای یخ زدم بیرون بیارم و کنار شومینه ی خانه آقای میرزایان بشینم تا از عشق سورملینا و آیدین حرارتی درون رگهام دویده بشه .

ولی گویا عباس معروفی قصد داشته که خواننده در سطر سطر کتاب از شدت سرما دستاش رو"ها” بکنه و به خاطر  عشق بی سرانجامِ سورملینا و آیدین قندیل ببنده.

من حتی در هر دو مرتبه ایی که  جابر اورخانی پدر آیدین اورخانی زندگی آیدین(کتابها و شعرهاش)رو سوزوند از سرما به خودم لرزیدم.

حتی وقتی آیدا اورخانی خواهر دوقلوی آیدین خودسوزی کرد. احساس کردم کولاکی از برف و یخ روی سرم هوار شده توی این رُمان آتیش هم سر ناسازگاری داره و برخلاف ذاتش عمل میکنه.

در سمفونی مردگان پاراگراف به پاراگراف روای و زمان افعال در حال تغییره. در قسمتی از داستان، سورملینا راویه اما به قدری در عشق آیدین حل شده که ذهن اون رو روایت میکنه.

جابر اورخانی (پدر خانواده)فردی مقدس مآب ، خرافاتی و بی احساسه. اون هیچ رابطه خوبی با برادرش نداره،دخترِ زیبا روی خودش(آیدا)رو به جرم زیبای تبدیل به یک کلفت کنج مطبخی به تمام معنا میکنه و در مراسم ازدواج او شرکت نمیکنه.

اورهام اورخانی عزیزدردانه پدرِ ،جاش روی زانوی پدرِ، از دست پدر لقمه میخوره و روی پدر رو در بی صفتی ،مال پرستی و حسادت سفید کرده.اورهام در داستان به لقب"برادر کُش"مفتخره.

مادر خانواده اورخانی نمادی از زنان هم عصر خودشه .اون در عین منفعل بودن ، زحمت کش بودن و دلسوز بودن؛ کتک خور شوهر هم هست.

یوسف اورخانی پسر بزرگ خانواده اورخانیه.یوسف یک روز به تقلید از چتربازهای متجاوز خودش رو از پشت بام خانه با چتر سیاه پدر به پایین پرتاب میکنه و تبدیل به حیوان زنده ایی میشه که داعماً در حال خوردن و نشخوار کردنه.یوسف به دست برادرش اورهام به طرز فجیعی کشته میشه.

و

آیدین اورخانی.

آیدین مثل بلور، حساس و شکنندس.

در سمفونی مردگان آیدین رو باید سرود.آیدین رو باید نقاشی کرد و تصویرش رو در یکی از قابهای چوبی دست ساز خودِش که دوسال تمام توی زیر زمین نمور کلیسا به ساختنش مشغول بوده؛گذاشت بعد کنار قاب عکسش شمع و عود سوزوند و محو چشمهای تاتاری سیاهش شد؛تاشاید به گوشهای از دردهای پنهاش پی برد.

کدوم یک از ما تا به حال با زبونمون با قلممون با ایما واشاره مون دست به برادرکُشی نزدیم؟

کدوم یک از ما بعد از این جنایت به مقصودمون رسیدیم و از کارمون پشیمون نشدیم؟

درصفحه های پایانی سمفونی مردگان تنها اورهام میمونه و پشیمونی از جنایت یوسف کُشی و به جنون کشیدن آیدین.

کتاب که به پایان میرسه؛میبندمش‌.

دستام رو میکشم روی بازوهای سردم تا خون یخ زده به جریان بیافته.یه چایی برای خودم میریزم.

صدای موسیقی توی گوشام جون میگیره و سالار عقیلی ذهنم شروع به خوندن میکنه:"به کدام مذهب هست این به کدام ملت هست این-که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی".


موضوعات: کتاب نوشت
   شنبه 16 دی 1396نظر دهید »

 

کتاب این روزهایم به قلم قصه گوی ظهر جمعه است.

آقای محمدرضا سرشار (رضا رهگذر) که صدای آشنایش را بیشتر پدرها و مادرهایمان به خاطر دارند.


موضوعات: کتاب نوشت
   شنبه 16 دی 13962 نظر »

 

گوشی تلفن رو برداشتم.بعد از شنیدن چند تا بوق پیغام گذاشتم:"بالاخره بغضش ترکید.بیا با هم بریم سرسلامتی بدیم بهش”

 

 

بارون خوبی بود.دلم میخواست بیشتر بباره؛ولی بازَم کاچی بَضی هیچی!

 

ذوق زدگی نوشت:آدمِ بارون ندیده ی ندید بدید خواستین؛یه سراغی از من بگیرین.

کلیدواژه ها: اصفهان بارانی
   سه شنبه 5 دی 13962 نظر »

1 2

من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی