روی نیمکت درمانگاه جوری میشینم که بتونه سرشو بذاره روی شونه م.خودمم صورتم رو میچسبونم به سرش و دستاشو میگیرم توی دستم.بدنش داغِ داغِ ؛توی سرش انگار آتیش اَلو کردن. نایِ حرف زدن نداره.فقط بعضی وقتا به زور لبای تبدارش رو از هم باز میکنه و میگه:«مامان سرم درد میکنه.حالت تهوع دارم».بهش میگم بیاچشمامون رو ببندیم و فکر کنیم که داریم روی دریاچه یخ زده باهم دیگه اسکی میکنیم.ولی نه ریحانه میتونه تمرکز کنه نه من.

دستای شوم بیماری میاد و ابر بارور خیال رو از روی سر هر دو مون هل میده یه گوشه.خیال کز میکنه کنج دیوار و از سرما به خودش میلرزه.انقدر میلرزه تا منجمد میشه و دست و پاهاش از حرکت میافتن.وقتایی که ریحانه مریض میشه منم روحیه م رو میبازم.همیشه همسرم دلداری میده و میگه:«تو باید خیلی قوی تر از این حرفا باشی».

نمیدونم این دلدار نبودن ناشی از ضعف قوای جسمیه یا ضعف ایمان یا هر دو .فقط اینو میدونم امتحان کردن بابا و مامانا به وسیله ناراحتی و بیماری بچه هاشون بینهایت طاقت فرسا و رنج آوره.دیشب صدای گریه نامتعارف فاطمه کوچولو ،دختر همسایه ی سه ماهه ما و قربون و صدقه های گاه وبی گاه مامان عزیزش تا نزدیکییای اذون صبح میومد.

خدایا میبینی ؟!بعضی وقتا مامانا هم مثل تو که هیچ وقت چشم روی هم نمیذاری و نمیخوابی ؛چشم روی هم نمیذارن و نمیخوابن.پس خدایا!خودت کمک کن که توی هیچ خونه ایی غم کم رنگ شدن لبخند و پایین اومدن صدای ورجه وورجه بچه ایی روی دلِ بابا و مامانش لونه نکنه.

«امن یُجیبُ المضطرِ اذا دَعاه و یکشِفُ السوء»

کلیدواژه ها: ابتلا, امن یجیب, توسل

موضوعات: روزانه نوشت
   شنبه 9 دی 13964 نظر »

 

در برابر زخم زبانهایشان که سکوت میکنم.میگذارند به حساب اینکه:«انقدر جاده خاکی زده که جوابی نداره».عمراً بفهمند که من میخواهم حرمتها شکسته نشود.فقط با صدای بلند توی گوشهای خودم فریاد میزنم:«اشتباه کردی بهشون اعتماد کردی».بعضی از آدمها جنبه صداقت را ندارند.عالِم شده اند تا مچ گیری کنند.

 غم نوشت:دینداری فقط به بَم کردن تُن صدا موقع حرف زدن با نامحرم نیست.تُن صدایی هم ،که آبستن زخم زبان است ، اولادی کافر به دنیا می آورد.

کلیدواژه ها: دینداری, زخم زبان

موضوعات: کوتاه نوشت
   پنجشنبه 7 دی 13965 نظر »

 

لحظه به لحظه مِه تازه نفس داره توی ریه های شهر دمیده میشه.

به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت نمیتونم دست بگذارم روی یه آرزوی محقق شده و بگم دیگه بعد از این هیچی نمیخوام.

الان به این فکر میکنم چی میشد اگه توی این هوا هیچهایک کردن رو کلید میزدم و به این آرزوی دیرینه جامه عمل میپوشوندم.

 

 

عضو یه گروه هیچهایکی شدم.فکر کنم برای شروع بد نباشه.اگه اتفاقات خوبی بیافته حتما یه موضوع به موضوعات صهباء اضافه میشه.

 

هیچهایک نوشت:یه هفته بیشتر به آغاز امتحانات نمونده.عجب دل خرمی دارم من.

   چهارشنبه 6 دی 1396نظر دهید »

 

گوشی تلفن رو برداشتم.بعد از شنیدن چند تا بوق پیغام گذاشتم:"بالاخره بغضش ترکید.بیا با هم بریم سرسلامتی بدیم بهش”

 

 

بارون خوبی بود.دلم میخواست بیشتر بباره؛ولی بازَم کاچی بَضی هیچی!

 

ذوق زدگی نوشت:آدمِ بارون ندیده ی ندید بدید خواستین؛یه سراغی از من بگیرین.

کلیدواژه ها: اصفهان بارانی
   سه شنبه 5 دی 13962 نظر »

 

بعضی از روزا برای نماز ظهر میرم مسجد آقاعلی بابا توی خیابون حافظ.امروز سر کوچه مسجد که رسیدم بوی قهوه ی مغازه قهوه فروشی زنده م کرد. با ولع یه نفس عمیق کشیدم . چشممام رو که باز کردم ، دیدم قهوه چی زل زده بهم.بهش گفتم:«عجب عطری رو توی هوا پخش کردین!»لبخند زد گفت:«همین الان درست کردم.بیا یه فنجون بخور».یه فنجون تُرک خستگی کلاس مبادی رو از تنم بیرون کرد.بعدش رفتم مسجد آقاعلی بابا…

دقت کردین در بعضی از مساجد ایستادن توی صف اول نماز جماعت موروثیه یا مثل سندیِ که انداختن پشت قباله ی ازدواج یه تعدادی از مامومین و هیچ تازه واردی حق غصب نداره؟!برخلاف اون مساجد، به محض پا گذاشتن توی شبستان مسجد آقاعلی بابا ،همه با مهربونی آدم رو به صف جلو نماز جماعت دعوت میکنن. یه حاج خانمی هم هست که بوی عطر گل محمدی میده و اگه چادر نماز و جانماز نداشته باشی، برات چادر گل گلی میاره و سجاده پهن میکنه.تازه امروز متوجه شدم یکی از حاج خانما هم مسئول نظارت بر صحت نماز جماعت مامومینه. یه پیرزن مُبادی آداب که قیافه بامزه اش منو یاد نخودچی توی آجیل شب عید میندازه. امروز پیرزن بعد از اتمام نماز ظهر با من دست داد و گفت:«ببخشید دختِرَم،شوما قیامی متصل به رکوعِ دا انجام دادی؟من زودتِری شوما نماز بَستم نفَمیدَم چیکار کردی،میگن اِگه قیامی متصل به رکوع آ انجام ندیم نمازمون باطله».پیش خودم فکر کردم :«این حاج خانم وسط نماز حواسش به درست و غلط بودن نماز منه یا حضور قلب توی نماز خودش؟!».خنده م گرفت؛ولی سعی کردم خویشتن داری پیشه کنم. سرَم رو به نشونه تایید پایین آوردم و گفتم:«بله مادر جون، انجام دادم». از زیر عینکش بهم یه نگاه انداخت بعد دست کرد داخل کیسه جانماز روبان دوزی شدَش و مثل کسی که بخواد دختر بچه تازه به تکلیف رسیده ایی رو تشویق کنه یه شکلات بهم داد و گفت:«بذار بعدی نمازِ د بُخور،ایشا الله خوشبخت بشی».شکلات رو گرفتم و گفتم:«چشم مادر،ممنونم،ان شاالله همگی عاقبت بخیر بشیم». انگار که از حرفم خوشش اومده باشه با دست چروکیده ش زد سر شونه م و گفت:«الهی،الهی».

یه رسم خوبه دیگه که توی مسجدآقاعلی بابا مورد توجه، خوندن یک صفحه قرآن وترجمه اون بعداز نمازِ. اول قاری یه صفحه قرآن میخونه و بعد صوتِ ضبط شده ی ترجمه از بلندگو پخش میشه .تُن صدای گوینده اونقدر قوی و جذابه که احساس میکنم قلّه چهل تَنِ کوه تفتان رو فتح کردم. همیشه به پایان ترجمه که میرسه دوست دارم هزار مرتبه پشت سر هم تکرار کنه:«راست گفت خدای بلند مرتبه و بزرگ».امروز کل مسیر مسجد تا خونه صدای گوینده توی ذهنم مرور میشد :«راست گفت خدای بلند مرتبه و بزرگ»و با هر گامی که بر میداشتم ؛فتح قله های متعدد، گل لبخند رو گوشه لبهام مینشوند.

   سه شنبه 5 دی 13969 نظر »

 

 همین طور که امروز دست در دست بارون توی کوچه پس کوچه های شهر پرسه میزدیم و باهم گل میگفتیم و گل میشنفتیم ؛ اینو دیدم.

 

 

در آینده عکس تابلوی خیابون ،نام شهر یا استانی روی نقشه جغرافیا…

همین الان هم ، بهم مژده نام گذاری یه کشور رو دادن .فقط هنوز نمیدونم کدوم قاره رو انتخاب کنم!؟

 

آرزو نوشت:دوست دارم زنگ تک تک خونه های این کوچه رو بزنم و فرار کنم.اگرم کسی اعتراض کرد؛بگم:"چار دیواری اختیاری"!

کلیدواژه ها: اصفهان, کوچه صهبا
   سه شنبه 5 دی 13966 نظر »

 

همیشه تلاش کردم برای پول کار نکنم ؛

اما ته تهش یه نیروی من رو وادار به احترام میکنه.

مثلا هیچ وقت نمیگم :"صد تُومَن” ؛ میگم:"صد هزار تومان پول بابرکت انشاالله” ، همراه با:))

بالاخره هیچ کس از احترام گذاشتن ضرر ندیده.

خدا رو چه دیدی،یهو این احترام به مذاقِ پوله خوب جلوه کرد و دوبرابر شد!

(خُب ، هرکسی یه خلق و خویی داره. منم اینطوریم)

فقط خرجش اینه که باید صابون بیشتری مصرف کرد برای شستن چرکهای کف دست.

الحمدلله تنها چیزی هم که ثبات قیمت داره و حتی بعضاً صلواتی در دست رِس همه قرار میگیره ؛ همین صابونهای چرک کف دست بشوره!

 

 

دعا نوشت:یا شافی! مردم ایران ، هرگز از نعمت سلامتی بی نصیب نشن.

 


موضوعات: کوتاه نوشت
   شنبه 2 دی 13963 نظر »

 

چقدر خوب میشد !

یاد میگرفتیم از نظر شارع مقدس،زخم زبان زدن و دل شکستن هم حرامه.

 

غم نوشت:شدیدا جای خالیش توی کتاب فقه احساس میشه.

غم نوشت:خدا کنه که نَبُرم.

 


موضوعات: کوتاه نوشت
   جمعه 1 دی 1396نظر دهید »

1 ... 7 8 9 ...10 ... 12 ...14 ...15 16 17 ... 26

من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی