_من:«ضرب المثلِ نرود میخ آهنین در سنگُ شنیدین؟»

 

_آنها:«بعله،چطور!؟»

 

_من:«این مدل عملکرد ما ،مَثَل همون میخ آهنیه. به زور، عقاید رو میکوبیم توی سرِ سنگه.حالا یا سنگه انقدر مقاومت میکنه که ما مجبور به عقب نشینی و در نهایت مشغولِ برچسب زدن و قضاوت کردن میشیم . یا نه،موفق میشیم و سنگِ سخت و چغرُ خُرد میکنیم. خُرد کردن یعنی،یه چیزی تو مایه های نابودیِ هنر و خلاقیت و استقلال فکری و وسعت دید!!»

 

_آنها، همین طور که خنده های غیض دارشان، دندانهایشان را به من نشان میدهد:«خُب،شما که انقدر دقیق زدی توی هدف،چه پیشنهادی داری؟!»

 

_من،خیلی مصمم تر از قبل:«بیاین،به جای میخ،دونه باشیم».

 

_آنها با سه چهارتا علامت تعجب بالای سرشان:«دانه؟!!!»

 

_من:«بله،دونه ای که اول خودشو توی دلِ سنگ جا میکنه و بعد با کمی رطوبت و نرمی،شروع به سبز شدن و جوانه زدن و شکافتن دل سنگ میکنه.دونه هه،انقدر رشد میکنه که به یه درخت و سنگ سرسخت به یه تپه ی سرسبز و پر نشاط تبدیل میشه. هم خودِ دونه هه رشد میکنه و هم روی این تپه ی سرسبز که قبلا یه سنگ سر سخت بوده یه اکوسیستم بوجود میاد. یه چرخه ی با انگیزه برای حیات و ادامه ی زندگی به روش صحیح!!»

 

_آنها:«قصه ی قشنگی بود! ولی این عملکردی که ما پیش گرفتیم؛ قانونه خانوم. قانون»

 

_من، همین طور که لبخند میزنم و وسایلم را جمع میکنم تا خداحافظی کنم:«متاسفم. ولی من به قانون میخ طویله ای، هیچ امیدی ندارم».


موضوعات: روزانه نوشت
   سه شنبه 22 خرداد 139712 نظر »

من

کشیدم؛کنار

و

به این کنار کشیدن؛میبالم.

 

 


موضوعات: کوتاه نوشت
   دوشنبه 21 خرداد 1397نظر دهید »

به سفره های افطاری که پهن کردم.

به سفره های افطاری که مهمان شدم.

به آن روزی که خسته از سرکلاس برگشتم و موقع مرتب کردن لباسها توی کمد خوابم برد.

به قطره ی اشکی که چکید زیر خط«یا مَن لا یَعتدی علی اَهلِ مملکته»ی مفاتیح الجنان.

به گنجشکی که توی امامزاده نجات دادم.

به شاخه گلی که به تازگی قلمه زدم.

به شیرینی و قرمزی گیلاسهایی که از درخت چیدم.

به لبخندی که دیروز زدم ولی ته صدایم از شدت غم میلرزید.

به پشت کردنم به میز و صندلی غرور.

به سلامی که ناخواسته دادم.

به دانه های عرق پیشانی ام ،آن نصف شبی که از شدت وحشت از خواب پریدم.

به نجابت دستانِ یار. به معصومیت بچه ام.

به نَفَسی که اسیر شده بود.

به دو هفته تنهایی و دوری.

به اشکهای ناپیدای پدرم در آن سه شنبه ی فراموش نشدنی.

به تسبیح سبز و شیشه ای داخلِ جانماز مادرم.

به بنفشه ای که کنار سجاده ی هاجر گلدوزی کردم.

به بطری گلاب و بیدمشکی که برای سمیه خریدم.

به راه های طی شده ای که از سر گرفتم.

به مادر شهیدی که تا گلستان شهدا رساندم.

به وقتی که مضطر شدم و تو دستم را گرفتی.

به داد و فریادی که ملیکا جلوی روانپزشک میزد.

به سینه های غصه دار.

به چشمهای بغض دار.

به ذهنهای دست به گریبان.

به سفره های پر از خالی.

به آه ، به آه ، به آه .

به قداست صدای خنده.

به ذوقی که برای باران ت کردم.

به خواب آلودگی و موهای به هم ریخته ام، وقت سحر.

به تشنگی ظهر امروز.

به هیجان ثانیه های دمِ افطار.

به روزهای پایانی رمضان…

این منم.من،که صدایت میزنم!!

مگر خودت نگفتی:«…لا تَخَف و لا تَحزَن انّا منجّوک…»؟

 

+برداشتی آزاد از شعر به حباب نگران لب یک رود…


موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 21 خرداد 139714 نظر »

موومان دوم سفر

گفتم:«وای،بچه ها، بیاین بیاین،ببینین چی پیدا کردم!!»…

داشت از کنارمان خش خش کنان رد میشد.جلوی دهانش را با ماسک بسته بود.ابروهای پُر پشت ، گونه های پُر چین و چشمهای بی رمق.  بهش گفتیم:«صبح بخیر،خسته اَم نباشین».گلامِ درونم گفت:« من میدونم.کارمون تمومه.انقدر اوقاتش تلخه که جواب سلامِ مُنو نمیده. من میدونم»!

جارویش را گذاشت کنار تَلِ لیوانها و کاسه های یکبارمصرفی که از مراسم احیاءِ شب قبل،توی خیابان و پیاده رو،جلوی بارگاه«امامزاده سلطان علی» پخش و پلا شده بود و او با زبان روزه همه را جارو زده و جمع کرده بود.

ماسک را از روی دهان خندانش برداشت و گفت:«صبح شما هم متعالی»!! بعد یک لبخند کشیده ی دیگر تحویل موبایلهای آماده به عکسمان داد و دوباره گفت:«مسافرین؟ توی مشهد اردهال از این شقایق آ زیاد پیدا میشه.تعجب نکید.حالا آشغالا رو جمع میکنم؛ تا بیشتر از دیدن گل آ لذت ببرین.ان شاالله که خوش بگذره».

گونی بزرگ پلاستیکی را از زیرِ کمر بند کِرمی و قطور برزنتی اش بیرون کشید.تَلِّ زباله های کف خیابان را مُشت مُشت ریخت داخل گونی.همسرم تعارف زد «یه چایی براتون بریزم،خستگی تون در بره؟» گفت:«رزق تون پُر برکت.روزه م».

رفتگر،راست میگفت.لایِ ترک آسفالت خیابان،کنار نُخاله های ساختمانی،گوشه ی زمین بایر،روی تپه های کم ارتفاع، بالای چینه ها، سنگ فرش پیاده رو،همه جا،همجوار همه ی سختی ها ، شقایق سبز شده و روستای مشهد اردهال روی شقایق ها شناور بود!!

 

 

نمیدانم؛رفتگر، سهراب سپهری را بیشتر میشناخت یا شقایق را !؟ نمیدانم؛سهراب سپهری ، رفتگر را بیشتر میشناخت یا شقایق را؟! فقط میدانم که این تکه از شعر سهراب «بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است/مردمش می دانند که شقایق چه گلی است» آن رویِ بی رحمِ سفر را به من نشان داد. سفری که با همه ی خوبی هایش،یک چاقوی ضامن دار مخفی دارد.چاقویی که با آن، قلب مسافر را تکه تکه میکند و در گوشه و کنار دیاری که به آن سفر کرده ؛ جامیگذارد.مثل چاقوی مخفیِ سفر به مشهد اردهال،که تکه ای از قلب من را کنار آرامگاه سهراب جا گذاشت.به همین آرامی و به همین بی سر و صدایی!!

 

 

روحم شاد!…

 

 سهراب سپهری در مشهد اردهال و در همسایگی امامزاده سلطان علی آرمیده است.

عنوان،جمله ای از شعر آب را گل نکنید،سروده سهراب سپهری.

 

 

   دوشنبه 21 خرداد 13972 نظر »

 

 

«در پیِ زردها»

 

موومان اول سفر

همین طور که ماشین، کف جاده ی سیاه پرکلاغی (غَرَابِيبُ‌ سُودٌ)* تخته گاز می تازد؛ نگاهم به روی مناظر اطراف سابیده می شود. این کوه. این دشت. این آب های جاری. این بازِ شکاری که به یکباره از قُله جدا می شود و در سیطره ی آسمان اوج میگیرد. این کاروانسرای نیمه مخروبه که روزگاری پر از نَفَس و پُر از موسیقی بوده. این خورشید که پاورچین پاورچین زیرِ چادر مغرب مخفی میشود. این ته مانده ی قوطیِ رنگِ زرد که خدا،در امتداد افق، خالی اش کرده و اسمش را گذاشته رنگِ فَلَقی. همه و همه مناظری هستند که موقع گردش در زمین به آن سفارش شده ام. به دیدنشان. به سابیدن نگاهم به رویشان.«سیروا فی الاَرض فَنظُروا…»…

 

*«أَ لَمْ‌ تَرَ أَنَ‌ اللَّهَ‌ أَنْزَلَ‌ مِنَ‌ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ‌ ثَمَرَاتٍ‌ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا وَ مِنَ‌ الْجِبَالِ‌ جُدَدٌ بِيضٌ‌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ‌ أَلْوَانُهَا وَ غَرَابِيبُ‌ سُودٌ»،«آیا ندیدی خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد که بوسیله آن میوه‌هایی رنگارنگ (از زمین) خارج ساختیم و از کوه‌ها نیز (به لطف پروردگار) جاده‌هایی آفریده شده سفید و سرخ و به رنگهای مختلف و گاه به رنگ کاملاً سیاه! »سوره فاطر،آیه ۲۷.

کلیدواژه ها: آیه27, غرابیب سود, فاطر, فلق
   جمعه 18 خرداد 139716 نظر »

1 ... 7 8 9 ...10 ... 12 ...14 ...15 16 17 ... 55

 
دانلود مجلات فناوري اطلاعات