دستهای لاغر ، سیاه و درازش را ، تا ته انگشتانش با آن ناخن های کج بیل سوهان نکشیده اش کرد داخل سوراخ بینی ام.گرد و غبار هوا را میگویم و دود اگزوز بنزین های نیم سوز شده اتومبیل های خیابان را.هوای نکبتی شهر رختهای چرک و کثیفش را جلوی چشمانم پهن کرد و من مجبور شدم چشمهایم را ببندم و درخت هر روزی،کوه هر روزی ، آسمان هر روزی و لبخند هر روزی را نبینم.دود و غبار هوا، اسیدهای سوزنده اش را درون مغزم پاشید ومن آلزایمری شدم ؛ دوستم را نشناختم ، همسایه ام را نشناختم و افسوس بر من که تو شانه به شانه ام بودی؛ اما تو را هم نشناختم.حتی امروز نور لَشِ خورشیدِ هر روزی که موزیانه به رویمان لبخند میزد و امید بارش را در وجودمان به قهقرا میبرد لای خروارها خاک مدفون شده بود.امروز تا همین حالا که دارم این متن را مینویسم ؛سردرد ناشی از آلودگی امان من و خیلی های دیگر را برید و واژه هایم بالب و دهان خشکیده خفه شدند.دارم خلاص میشوم از بی بارانی!کاش راه چاره ای بود!

 


عنوان:بخشی از شعر “نرده را زیبا کن"اثر شاعر محیط زیست،سهراب جان سپهری.


موضوعات: پیاده روی نوشت
   چهارشنبه 29 آذر 1396نظر دهید »

 

در طول مدتی که از عمر من گذشته ؛ دوره هایی بوده ؛که مدام رجز خوانی میکردم و هَل مِن مبارز می طلبیدم و با تمام قوا و ابزار آلات جنگی مثل زره ،کلاه خود ،گرز،شمشیر ، خنجر و نیزه سرازیر میدان جنگ می شدم .*جنگ با زندگی.اما امروز ، یکشنبه ی تصمیم بود.قرار بر این شد؛ گوشه ای از خانه یا حتی شده یک قسمت از دیوار اتاق را تبدیل کنم به موزه خانگی و تمام ابزار آلات جنگی را بگذارم داخل موزه خانگی ام.یک صندلیِ راک هم بگذارم کنارش و همین طور که روی صندلی  نشسته ام و سو وشون می خوانم و دم نوش آویشن میخورم ؛ به نیزه زمین گذاشته و شمشیر غلاف کرده ام عشق بورزم.از امروز به بعد، فقط به صلح فکر می کنم ؛ تا مرحله به مرحله ،به بوسه گاه نزدیک شوم.بوسه گاه زندگی!

 

*درسته که الان در عصر تکنولوژی به سر میبریم و معمولا همه با بمب اتم و اَخَواتش به میدان جنگ میرن ؛ ولی من کلا هر چیزی رو از نوع با اصالتش میپسندم.حتی جنگیدن رو!


موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 27 آذر 13964 نظر »

 

 

پاییز جان ! داری تمام میشوی.بدون اینکه سر انگشتان خیس قطراتت  را بر شانه کسی گذاشته باشی و برای خالی شدن بغض خودت هم که شده نه برای چشم انتظاران سر به آسمان ؛فقط و فقط برای خالی شدن بغض خودت کمی باران بیافرینی.تنها سوزن های خشک و تیز سرمایت را درون بدنهایمان فرو کردی در حالی که مسحور رنگ و لعاب فریبنده ات بودیم و پزشکان عمومی چه پُرکار بودند از بس برای بر طرف شدن ویروس های آلوده هوایت نسخه نوشتند.بیا این دمِ آخری کاری بکن تا شمارش معکوس به پایان نرسیده.بیا این دمِ آخری پاییز سخاوتمند باش .پاییز گشاده دست .ببین یک شب طولانی برایت در تقویم ثبت کرده ایم .یلدا.تا یلدا فرصت داری که حسرت و داغ تنفس و قدم زدن در پارک ناژوان را در یک روز پاییز بارانی بر روی دلمان نگذاری.تا یلدا فرصت داری که با خاطره خوش از پیشمان بروی و پاییزِ تو خالی نباشی.

   شنبه 25 آذر 139611 نظر »

 

بعضیا رو نمیشه قانع کرد؛

باید به نفهمیشون احترام گذاشت…

 

(این که میگن حرف حق رو باید از بچه ها شنید؛ در مورد دیدن فیلم ها و خوندن کتابهای گروه سنی کودک و نوجوان هم صادقه .مامانا!حتما همراه بچه هاتون این کارتون رو ببینین).


موضوعات: دیالوگ نوشت
   جمعه 24 آذر 1396نظر دهید »

 

جواب حمید هیراد در برنامه دورهمی به سوال مهران مدیری که در مورد عاشق شدن بود؛منو یاد حرفای استاد اخلاق مون انداخت.«دو رکعت عشق،به جا می آورم،از برای رضای خدا،قربت الی الله،الله اکبر»

درسی که من گرفتم:«خودت رو کلا از حاشیه دور نگه دار تا آسوده باشی»


موضوعات: روزانه نوشت
   جمعه 24 آذر 13962 نظر »

 

رنگایی هستن که هیچ جایگاهی در زندگی من ندارن!متاسفانه.از یک سالگی که برای ریحانه مداد رنگی خریدم  ؛بیشترشون رو تا حالا نگه داشتم.حتی اون مداد طلایی رنگه که سه سانت بیشتر نیست. امروز با مدادای نصفه نیمه دلی از عزا در آوردم.ایده هام ته کشیدن .احساس میکنم دارم دستام رو حروم میکنم توی این دوره و زمونه!!.ولی برام جالبه که هنوز قلبِ کوچکترین و کهنه ترین مداد رنگی،  مثل ساعت کار میکنه.

   یکشنبه 19 آذر 13962 نظر »

 

روز میلادت ای پیامبر ! تمام نقطه های روشن و رنگی زمینی نورشان را روی پوست کشیده و شفاف آسمان منعکس کردند.خنده های صورتی دخترکان نجات یافته از گور با موهای بافته شده و گل گیسو های یاسی رنگ ، صدای خندهای صورتی که پشت پنجره های تاریخ تا ابدیت سُر میخورد .لباسهای قرمز درآمده از عزا و آغشته به عطر بوی سیب گلاب . بیرقهای شادی ماهوتی و نارنجی میدان شهر. روسری نورانی و زرد مادر . قلب سبز کودکان شمشادهای ابلق در باغچه پیاده رو خیابان. نقطه های روشن و رنگی زمینی که دست در دست هم نهادند و زنجیر بستند و در سیطره آسمان با موسیقی حیات و تنفس رقصیدند.

روز میلادت ای پیامبر! بر گامهای بلند گناه و معصیت در شب ها و روزهای زندگیمان لگام زده شد و استاد توبیخ و تنبیه، واژهایش را مسکوت گذاشت و تدریس کتابهای مسطور شده از خوف، انتقام، آتش و جهنم ممنوع گردید.

روز میلادت ای پیامبر ! ابر و آفتاب و خاک مبعوث شدند و رسالت تطهیر را به گردن گرفتند . ابر بارید . آفتاب تابید . خاک بخشید و دانه رویید و آیه های خداوند مقام گرفت و در همان لحظه پدر خندید . پدر که خندید ، مردانگی هم خندید .

روز میلادت ای پیامبر ! خُلق عظمت یافت و مردمِ چشمانت آشیانه ی مرغ رحمت شد برای عالم . مرغ رحمتی که نغمه صلح و صداقت را همچون رودی با آب شیرین در تمام سرزمین ها جاری ساخت و قاره نشینان زمین،همه ی سیاه ها ،سفیدها،زردها و سرخ ها برادر دار شدند و بزم برادر دار شدنشان را با کسی گرفتند که از جنس خودشان است(رسول من انفسکم).رنج و ناراحتیشان بر او سخت ناراحت کننده است.( عزیز علیه ما عنتم). علاقمند به آنهاست (حریص علیکم) و بر مومنانشان رئوف و مهربان است(بالمؤمنین روف رحیم).

روز میلادت ای پیامبر !چقدر همه چیز خوب شد!

 

 


موضوعات: روزانه نوشت
   پنجشنبه 16 آذر 13963 نظر »

 

میخواهم حواسم را پرت کنم.پرت کنم تا بیافتد پشت کوههای بلندآتشفشانی . یا بیافتد وسط آبهای اقیانوس آرام در قلمرو دزدان دریایی . یا لابه لای برگهای پاییزی در دل جنگل ؛ تا شاید به دست جنگل بانی که آمده است برگها و چوبهای خشک را آتش بزند ؛ حواس من هم دود شود و به هوا برود.جای نزدیک ابرها.

ولی ! نه.پشت کوه ، وسط اقیانوس ، در دل جنگل باز هم نزدیک است. حواسم اگر آنجاها پرت شود باز هم تو هستی ، آن را با لبخند برایم پس میفرستی.

نزدیک ابرها هم بی فایده است . اگر ابر ، باران شود چه؟ پای باران که به زمین برسد ، باز بوی لبخند تو همه حواس من میشود.حواسم را باید جایی دور تر از اینها پرت کنم . جایی که در تیرس تو نباشد .جایی که دیگر لبخندت در ذهنم به روز نشود…

نمی توانم ! نمی شود !

وَه که چه لبخند با وسعتی داری!

کلیدواژه ها: حواس, فراموشی, لبخند
   شنبه 11 آذر 13962 نظر »

1 ... 11 12 13 ...14 ... 16 ...18 ...19 20 21 ... 29

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی