این روزها تنگسیر میخوانم.

تنگسیر، بچه ی خلفِ قلمِ بارورِ صادق چوبک.

به گوشه ایی از آوای این مولود فاخر گوش فرابده!

 

“چقده آدم زیر این خاکا خوابیده؟بوای بوای بوای بوام و ننه ی ننه ی ننه ی ننم ، همه شون زیر این خاکند . یه زندگی این جوری ، چرا باید مثل گرگ و کفتار به جون هم بیفتیم؟چرا آخه اینا بایس پولای من را بخورن؟مگه خیال می کنن که جای دیگه هم غیر از اینجا هس که بخوابن؟ پدر سگا ! پدری ازتون در بیارم که به داستونها بیارن.اگه با گلوله"مارتین"تنتون را مثِ آرد بیز نکردم،تُخم بوام نیسّم.”

 

(این  دلچسب ترین پاراگراف رمان تنگسیر برای من بود).


موضوعات: کتاب نوشت
   دوشنبه 8 آبان 13962 نظر »

 

دوران دبیرستان ،ساعتهایی که ادبیات پارسی داشتیم (مینویسم پارسی نه فارسی چون ایرانی ها توانایی تلفظ حرف پ را دارند!) ؛ وارد کلاس ادبیات که میشدم ؛ توی دلم عروسی به پا می شد.

اینکه، برای یک ساعت و نیم کلاس درسی هم که شده ؛ کمی از فضایِ گسسته ودیفرانسیل و نقطه عطف و گرفتن lim توابع آسوده می شدم و دور از دنیای اعداد، در بزم واژه ها شرکت میکردم ؛خشنود بودم.

ساعتهایی که ادبیات پارسی داشتیم؛ روحم مثل یک ماهی قرمز به شناگر ماهری تبدیل میشد و در دریای متن های ادبی و شعر نیمایی و چشمه ی آبی که به سفارش سهراب نباید گِلش کنیم؛ سرگرمِ آب تنی.

هر چند آن زمان بازیگوشی ها و شیطنت های خاص خود را میطلبید وعلاقه مندیهایم بیشتر از این که هدفمند باشند تفننی و گذرا بود . ولی با این وجود به خواندن کتاب علاقه مند بودم و کمتر پیش میآمد که یکی دو جلد کتاب غیر درسی همراه نداشتم باشم .

گمان میکردم به این شکل ویتامین رومانتیک بودن روحم دچار کمبود نمیشود!.

در آن دوران (دوران دبیرستان)هر وقت شعر جدید یا داستان تازه ایی از شعرا یا نویسندگانی چون سهراب سپهری ،قیصر امین پور،جلال آل احمد و یا بزرگ علوی را در همان کلاسِ درسیِ محبوب ، در همان کتاب پارسی میخواندم ؛دوست داشتم با آثار دیگر این نویسندگان نیز آشنا شوم . این آشنایی گاهی اتفاق می افتاد و گاهی هم در عالم نوجوانی گم و گور میشد و به هیچ سرانجامی نمی رسید.

گُلِ کلام این که ، از ابتدای پست امروز، تلاش کردم تا تبین خوبی از مساله ارائه دهم و به اینجایِ موضوع برسم!

بنابر این به فراخور حالات نوجوانی و علاقه به آشنا شدن با آثار مکتوب بزرگان عرصه ادبیات داستان نویسی در ایران کتاب” مدیر مدرسه “نوشته جلال ال احمد را به تازگی خواندم وهم پایِ قصه ی این کتاب به دوران کمبود ابزار آموزشی ، فقر مادی ،فقر فرهنگی،معلم هایی که به خاطر شندِر قاز حقوق بخور و نمیر عزب مانده اند ، تَرکه های تعبیه شده و آب دیده برای تنبیه دانش آموزان ،دستهای سرخ و کبود و مجروح که مجال گریز از تنبیه را نیافته اند ،شلوارهای خیس شده از ترس تنبیه، سرمای استخوان سوز زمستانهای برفی ، بخاری های زغالی، مردم گیوه پوش، والدین ارباب مآب ، والدین رعیت صفت و خلاصه از دغدغه های معلمی و دانش آموز و مدیر و ناظم و فراش باشی بگیر تا باج دهی و باج گیری در اداره فرهنگ وقت. درست زمانی که خبر از فاضلاب و آب تصفیه شده نیست و دستشویی های مدرسه ، دَر ندارند .

گام به گام با جلال و کتاب مدیر مدرسه اش تا انتها آمدم.

راوی داستان در کتاب مدیر مدرسه، خودِ مدیر است که انسانی ست با وجدانِ کاری فوق العاده بالا ، و با اخلاق و بساز.  او که از شغل معلمی به تنگ آمده تلاشش را میکند تا مدیریت یک مدرسه دور افتاده را به عهده بگیرد و به کمک ناظم مدرسه که جوان جویای نام است ؛ امور مدرسه که شامل تامین آب شرب ، تامین بودجه، نظافت ، بهداشت و… میباشد را به کنترول خود درآورد و تا حد قابل قبولی هم موفق میشود که بر اوضاع مدرسه مسلط گردد و گاهی هم که پیشامدی رخ میدهد ، کج دار و مریض با افراد راه میامد.

علی رغم شیوه داستان پردازی در کتاب مدیر مدرسه و رسیدگی به جزء،جزء شخصیت ها به خصوص برجسته کردن فضای مرد سالارانه به نظرم جلال آل احمد به هیچ وجه نتوانسته است؛ جایگاه والا و ارزشمندی را از زن در این کتاب ارائه دهد و ایراد بزرگی که به نظرم میتوان به کتاب مدیر مدرسه وارد کرد ؛نگاه ابزاری به زن است  و نگارشی این چنینی، از جلال آل احمد که به روشنفکری شهره است دور از انتظار میباشد.

باید اعتراف کنم از ابتدای داستان لحظه شماری میکردم که یک خانم معلم با جسارت وارد حیاط مدرسه شود ؛ با گامهای متین و با صلابت به دفتر مدیر برود و خود را به عنوان همکار تازه معرفی نماید و با جدیت شروع به تدریس کند و در بسیاری از گرفتاری های مدرسه مشکل گشا و گره گشا باشد اما برخلاف تصور و کشش ذهنی که نسبت به داستان مدیر مدرسه داشتم؛ نه تنها چنین نشد بلکه آن یک نفر خانم معلمی هم که یک روز برای همکاری آمده بود و با مدیرمدرسه وارد گفتگو شد بعد از این که از محیط مردسالاری صد در صدیِ مدرسه آگاه شد ؛رفت و دیگر برنگشت تا حتی نیم نگاهی به پشت سرش بیندازد.

البته ناگفته نماند که ژانر داستانی کتاب مدیر مدرسه یک ژانر اجتماعی ست و قرار نیست ما بعد از مطالعه آن به لحاظ احساسی و عاطفی اغناء شویم به طوری که بگوییم:"بعد از خواندن کتاب مدیر مدرسه روح زخم خورده ام التیام یافت و پاهایم سوار بر مرکب خیال شد و ابرها را در نوردید و از سرچشمه نور نوشید وعشقی تازه در قلبم شروع به جوانه زدن و شکفتن کرد و  همه چی آرومه و من چقدر خوشبختم و از این دست حالات که بعضاً به خوانندگان برخی کتابها دست میدهد".

خلاصه این که کتاب مدیر مدرسه ی جلال آل احمد ارزش فقط یک بار خواندن را داشت و من هم یکبار آن را خواندم تا پاسخی به تمنای نوجوان درونم داده باشم.

همین.

   شنبه 6 آبان 13962 نظر »

 

روبه روی در ورودیِ امام زاده جعفر که رسیدم ؛ نگاهی به پاهایم انداختم و گفتم:«خدا وکیلی! برای چی منو آوردین اینجا !؟ برای این که کلید واژه پیاده روی در نصف جهان تویِ این پست هم برقرار باشه ومن توی این پست بنویسم ؛ امروز هم که پیاده روی کردم؛ رفتم امامزاده جعفر؟! یا برای اینکه این مدت هرکس بهم میرسه ؛ میگه :«آخه تو چته!؟»منم لبخند میزنم و میگم :«هیچی بابا» . حالا آوردینم تا تمام اون حدیثهایی که زیر این هیچی بابا گفتنا ریشه دونده و متاستاز شده رو بسپارم به دستایِ معجزه گر امام زاده جعفر تا بلکه عنایتی بشه و باز شدن باب شفاعتی؟!»

 گفتند(پاهامو میگم)پاهایم گفتند:«پیاده روی که عیب نیست ؛ یه شیوه تاریخیه تا حالا نشنیدی که میگن پیاده رویِ اربعین یا پیاده روی کاروان اُسرای عاشورا ؟! تازه، دست به دامن امامزاده شدن برای عُقده گشایی هم عادت ملیِ ،همه ایرانیا اینطورین ،مشکل گشا و شمع نذر میکنن برای امامزاده ها تا حاجت روا بشن ،خوب تو هم یکی».قانع شدم و رفتم داخل حرم،البته من نه شمعی با خودم آورده بودم و نه خبری از مشکل گشا بود ! خلاصه با حسِ سنت شکنیِ ملی داخل حرم شدم.چشمم که به ساعت دیواری حرم افتاد یاد ساعتهای حرم امام رضا علیه السلام و حرم حضرت معصومه سلام الله افتادم. هرچه قدر آن ساعتها با جلال و جبروت اند ؛ساعت دیواری امامزاده جعفر انگار داشت نفس های آخر را میکشید . انگار داشت به ته زمان میرسید . با دهن کجیِ تمام وعیار با حرکتهای تند و مدور عقربه ها شیرفَهمَم میکرد ؛ که:« اگر این لحظه های عُمر را از دست بدی ،دیگه دادی».همان جا زیر سایه ساعت دیواریِ موعظه گر نشستم و دستانم را به ضریح قفل کردم. خانم میانسالی عینکش را روی بینی گذاشته وگوشه حرم به دیوار تکیه داده بود و زیارت نامه میخواند و مرا هم زیر چشمی میپایید. زیارت نامه اش را نه آنچنان بلند که من بشنوم و نه توی دلش که من نشنوم ؛ پچ پچ وار می خواند. پچ پچ وار خواندن زیارت نامه و نگاه زیر چشمی اش به مذاقم خوش نیامد. از حرم بیرون زدم و در حیاط امامزاده ،کنار حوض زیر سایه درختی که نشناختم چه درختی است ؛ نشستم و مشغول مرور جزوه درسی شدم.چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که سایه سرِ کسی افتاد روی جزوه ی درسی ام .سرم را بالا آوردم . خادم امام زاده بود .گفت:«بیا بابا براد چای اُوردَم، میخوری؟»منم که به هیچ وجه رد احسانِ این چنینی در مرامم نیست با ذوق سینی کوچک چایی قند پهلو را گرفتم و گذاشتم کنارِ دستم و دوباره سرم توی جزوه فرو رفت. من درس میخواندم و خادم امامزاده مدام این پا و آن پا میکرد که من چایی ام را بخورم تا سینی اش را ببرد. کم صبری اش را که دیدم چایی را خوردم و سینی اش را به دستانش دادم و تشکر.

سینی را گذاشت در آشپزخانه امامزاده و آمد روی صندلی پلاستیکی زرشکی رنگ کنار در ورودی چند متر آن طرف تر از من نشست.کم کم داشت وقت رفتنم فرا میرسید.از جا بلند شدم و نگاه گذرایی به حیاط امام زاده انداختم .روی دیوار بیرونی حرم بالای یک پنجره چوبی سبز رنگ نوشته شده بود«قال نبی علیه السلام».هرچه روی دیوار دنبال بقیه جمله گشتم ؛که ،خوب بعدش چه؟قال نبی علیه السلام ، که چه؟! جمله دیگری مبنی بر این که نبی علیه السلام چه فرموده اند ؛ نیافتم. از بیرون حرم عرض ارادت دیگری به امام زاده کردم و به سمت خادم رفتم تا خداحافظی کنم. خادم به پهنای صورتش لبخند بر لب داشت ؛گفت:«برو بابا؛برو به سلامت،نمیخواستی یه چایی دیگه براد بیارم؟»

-نه ممنون باید برم به کلاسم برسم.

-خوب بابا ،بسم الله بگو برو.

-چشم،خدا حافظ.

از امام زاده که خارج شدم دوباره رو کردم به پاهایم و گفتم:«خوب رفقا وقت پیاده رویه میونتون با یه بسم الله چیه؟»

گفتند(پاهامو میگم)پاهایم گفتند:«بسم الله گفتن هم روش مسلمونیه ،هر موقع یه بچه مسلمونی بسم الله میگه یعنی هیچ کاری نشد نداره»

«خدایا !گوش شنوا و قلبی آرام میخواهم»

 

   پنجشنبه 4 آبان 13966 نظر »

 

-:سلام ،سرخ روهای قشنگِ خوشبو . به کجا دارین سرک میکشین!؟

-:سرک نمی کشیم!

-:پس دارین چیکار میکنین!؟

-:داریم باهم دیگه شعر میخونیم.

-:برای منم بخونین.

-:بشین و خوب گوش بده تا برات بخونیم:

” کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است  که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

 دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم

 صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم “

   جمعه 28 مهر 13963 نظر »

 

همیشه به سعید نعمت الله غبطه خورده ام .غبطه ، به دلیلِ وسعتِ اندیشه ی قَلَمش.به جاندار بودن دیالوگ ،دیالوگی که از حنجره آرتیست های فیلمنامه اش بیرون می خزد و بر ذهن بیننده اطراق میکند؛ و چه بسیار آرتیست هایی که دیده شدن و چهره شدنشان را مدیون این قلم اند.خدا نکند قطعه ای از دیالوگهای او بر سر زبان،کَنگَر بخورد و لَنگر بیندازد و جاخوش کند.دائم خدا، در خواب و بیداری تلنگر، پشتِ تلنگر که:«آهای فلانی، عجب دیالوگی بود در بهمان فیلمی که نویسنده اش سعید نعمت الله بود!»

چند شبی ست که دوباره قلم خیال انگیز آقای سعید نعمت الله در سریال عقیق( که روایت گر یک عاشقانه وطنی در دل تاریخ میهن عزیزم ایران است) میهمان شاه نشین وبالا نشین خانه مان شده ؛ و سبب به پرواز در آمدن ها و اوج گرفتن های مرغ ناشی و راه نابلدِ آرزوهای من هم .آرزوی گام نهادن در عالم آدمهای حرفه ایی،آدم های جسورِ همه چیز دان و همه کار بلد و همه فن حریف.آدمهایی که نظم فکری و نظم عملی در آثارشان مثال زدنی و بهره بردنیست.اوج گرفتن آرزو که عیب نیست!هست؟!گمان نکنم.

آدم هر چقدر هم که خورده پا و دست و پا چُلُفتی باشد ؛ باز صاحب اختیار دنیای خودش است. مالک شش دانگ آرزوهایش.فقط کافیست اسطوره ی شایسته اش را شناسایی کند و انگشت اشاره اش را به نشانه یافتن بگیرد سمتش و بگوید:«یافتَمَش،خودَش است.»

 قلمِ سعید نعمت الله ریشه دار و با اصالت است.قلمی که ستودنی و غبطه خوردنی ست.

 

   چهارشنبه 26 مهر 13962 نظر »

 

_اُستا بنّا با این کاه گِلا میخوای چیکار کنی؟!

_میخوام پشتِ بومِ خونه ی نَنه عزت رو درست کنم.پاییزه،یه وقت بارون میاد ،سقف خونش نم کشیده بنده خدا ،چیکه میکنه.

_پس بذار من رَدشَم ؛ بعد پاچه تو بزن بالا برو توش،تازه ماشینو از کارواش آوردم.

   دوشنبه 24 مهر 13962 نظر »

این که میگن آدما شبیه جعبه ی مداد رنگیَن؛حقیقتیه برای خودش.

گاهی سبزَن ؛گاهی سفیدَن؛گاهی خاکستریَن؛ هیچ آدمی نیست که همیشه یه رنگ باشه ؛مثلا همیشه سرخ باشه ؛یا حداقل من همچین آدمی رو تا بحال ندیدم. معمولا آدما رنگ به رنگَن.

بسته به اوضاع وشرایطشون ،عواطف و احساسات و رفتارشون تغییر رنگ پیدا میکنه.

هرچند باید سعی کرد همیشه باذهن آگاه کارهارو انجام داد. همون ذهن آگاهی که ارزش ها براش تصمیم گیرنده هستن و ناملایمات رو دوام میاره تا به ارزشها دست پیدا کنه و هیچ وقت رنگ عوض نکنه؛ ولی این نیاز به ممارست و تمرین داره ؛ و برای چون منی تا دلت بخواد جای کار.

به خاطر همینِ که میگم بیشتر آدما مثل جعبه مداد رنگی ان و بر اساس عواطف و شرایط ، تبدیل به رنگین کمانی از رنگهای خاص و منحصر به فرد میشن.

منم امروز از صبح الطلوع اون مداد رنگیِ زرد بی رنگِ بیحالِ جعبه ی مداد رنگی بودم.

انگار با چسب آهن چسبونده بودنم به تشک و یه تنه درخت هم گذاشته بودن روم.اصلا دلم نمی خواست از خواب بیدار بشم.

همین طور توی عالم خواب و بیداری شروع کردم به خودم غر زدن (من اینجوریم،با خودم غر میزنم،با خودم میخندم،با خودم ناراحتم،کلا با خودم خیلی آدمِ نَداریَم). غر زدم به خودم که:"آخه آبِت نبود ،نونِت نبود ! ملزم کردن خودت به صبح اول وقت بیدار شدنت چی بود !؟ بگیر بخواب تا ساعت نه و ده،بعد پاشو یه صُبونه مفصل بزن،باتلفن یه سراغی از دوست و رفیق بگیر،تکرار سریال گذر از رنجها و سریال عقیق که از دیشب شروع شد(به نویسندگی سعید نعمت الله )رو ببین،بعدم قشنگ یه دستی به سر و گوش خودت و خونه بکش ،سرِفرصت ناهار بپز تا ظهر بشه خونواده دور هم جمع بشین و در آرامش ،به چه خوشمزگی ناهار بخور.

بعد از ظهرَم برو پیلاتِس.

مگه بقیه زنا چیکار میکنن؟!

خلاصه از کوزه همان برون تراود که در اوست.

خودم که امروز زرد بودم هیچی ؛ یه نقاشیَم از زندگی کشیدم به رنگ زرد .نه زرد طلاییا که بشه بهش افتخار کرد،یه نقاشی به رنگِ زرد بی حالِ زهوار در رفته.

خدا کنه فردا ،نارنجیی،سبزی،آبیِ پر رنگی باشم.

خدا کنه!


موضوعات: روزانه نوشت
   یکشنبه 23 مهر 13961 نظر »

 

داستان کوتاه “شام خانوادگی” کازوئو ایشی برنده جایزه نوبل سال ۲۰۱۷ را خواندم.

این اولین باری بود که داستان یک نویسنده ژاپنی را می خوانم.

برایم جالب بود بدانم از دل یک جامعه ایی که مردمانش ،طبق گفته فاطمه مرشد زاده:"شینتو به دنیا می آیند،به آیین مسیح ازدواج میکنند و به رسم بودایی دفن میشوند"؛ چه طور داستان هایی متولد میشود.

مردمی که به گمانم هیچ وقت رنگ آفتاب را ندیده اند وانقدر خوردن ماهی را در وعده های غذاییشان تکرار کرده اند که سرد مزاجی ماهی در رگهایشان رسوخ کرده است؛ از این رو همیشه خاموش به نظر میرسند.

انگار نسبت به هیچ چیز اعتراضی ندارند و همواره در تلاش و تفکرند و هنوز اجازه نداده اند مدرنیته پایش را روی شانه های عقاید سنتیشان بگذارد و یک سرو گردن از آن پیش بیافتد و به طرز شگفت انگیزی هردو را در کنار هم به رخ دیگر ملتها کشیده اند.

شام خانوادگی دقیقا طبق پیش بینی هایم از آب درآمد.

در ابتدای داستان از نوعی ماهی به نام فوگو سخن به میان می آید که سم مهلکی دارد و سبب مرگ مادر خانواده شده است.

این داستان نشان میدهد مردم ژاپن اگر ماهی نداشته باشند ؛صبحانه ندارند،ناهار ندارند ،شام ندارند و نمی توانند هیچگاه کسی را برای مهمانی دعوت کنند.(لازم به ذکر است من اطلاعی از تعداد وعده های غذایی ژاپنی ها ندارم.)

احترام به جایگاه پدر در خانواده و قائل شدن جایگاه ویژه برای بزرگتر در داستان شام خانوادگی آقای کازوئو ایشی کاملا هویداست.

نظم و اصولی بودن که ملاک مهم خانواده های ژاپنی است و بر هم ریختن این اصول به واسطه برشکسته گی یکی از شخصیتهای داستان که فقط نامش به میان می آید و منجر به خود کشی اش میشود.

توصیف معماری یک خانه به سبک ژاپنی با اتاق های تو در تو به طرز حیرت آوری آدم را به روی تاتامی های پهن شده بر کف پوشهای اتاق میکشاند.

آنچه که این داستان را در نظرم لذت بخش کرد ؛بیان اشاره گونه در قالب داستان به ابعاد یک زندگی خانوادگی است با همه فراز و نشیبها و شادی ها و مصائبی که یک خانواده ممکن است در طول زندگی برایش رقم بخورد. مثلا پدرِ داستان که یک بازنشسته است و به تازگی ورشکسته هم شده و زمان جنگ عضو نیروی دریایی بوده؛  در قسمتی از داستان اشاره ایی به این موضوع میکند:

” هميشه آرزو داشتم بروم توي نيروي هوايي. من به اين صورت مجسم مي‌کردم. اگر دشمن کشتي تو را بزند، تنها کاري که از دست تو ساخته اين است که توي آب دست و پا بزني تا خودت را برساني به طناب نجات. اما توي هواپيما -خب- اسلحة قطعي هميشه دم دستت هست.» ……… « من تصور نمي‌کنم تو به جنگ معتقد باشي.» —-«نه چندان.» “

در شام خانوادگی نویسنده خوی جنگ طلبی را در ذات ژاپنی به کل یک امر تحمیلی قلمداد می نماید.

در پایان داستان ،خانواده که شامل پدر (نماد فردی منظم ، اصولی و سنتی)؛پسر (نماد روشنفکری ، تحصیل کرده در خارج از کشور است و در عین حال پایبند به ارزش ها)؛و دختر(نماد جامعه مدرنیته ،بازگوش و ماجراجو ) است .در کنار یک دیگر سوپ ماهی می خورند ،در مورد آینده حرف میزنند و قاب عکسی که تصویر مادر مرحومشان در آن جای دارد را دست به دست میکنند.

   جمعه 21 مهر 13964 نظر »

1 ... 14 15 16 ...17 ... 19 ...21 ...22 23 24 ... 29

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی