مدتـــــها بود، هیچ کلامی بینمان رد و بدل نشده بود.فقط هر از گاهی که چشممان به چشم یکدیگر می افتاد…نه حتی مدتها بود چشممان به چشم یکدیگر هم نیافتاده بود.فقط هر از گاهی که حضور یکدیگر را احساس می کردیم، برای رفع تکلیف،زیر لبی و آرام،بینمان سلامی رد و بدل میشد.چرا این طور شده بودیم؟! دلیلش خیلی مهم نیست. 

اما امروز صبح که دوباره ملخ ها گندم زار قلبم را زیر رو کرده بودند و من مثل طلسم شده ها،مات و مبهوت،بدون کوچکترین واکنش، وسط عزاخانه ی تازه برپا شده ایستاده بودم،صدایم زدی.

 خودم را کشاندم سمت صدایت.دیدمت.ولی باز چشممان به چشم یکدیگر نیفتاد.باز سلام کردیم ؛زیر لبی و آرام. اما اینبار تو یک جمله اضافه تر گفتی.گفتی:« حلالم کن».

کف دستم یک قاصدک گرفته بودم و همانطور که شانه به شانه ی آدم ها ایستاده بودم به خودم میلرزیدم.اگر معطل میکردم تو سرت را زیر می انداختی و میرفتی.

ولی خداحافظی که کردی،بین همه ی آدمهای عزیزتر از من،انتهای خط نگاهت به من افتاد.خودت هم منتظر بودی انگار!! چون به محض اینکه اسم کوچکت را صدا زدم،زدی سرشانه ی راننده و گفتی:«یه لحظه صبر کن». راننده ایستاد.بین لبهای من و گوشهای تو و قاصدک کفِ دستم هیچ فاصله ایی نبود.یک جمله گفتم و قاصدک را از کنار گوش هات سپردم به دستهای باد.«فُــ…تــ…»

پرواز قاصدک ها را تماشا کردیم؛باهم.اطمینان دادی که امانتدار خوبی هستی .اطمینان دادی که تقاضای بزرگم را درون جمله ی کوتاهم، پیش خودت مخفی نگه میداری  تا به مقصد اصلی اش برسد.

دلم معطر به بوی گندم شد و پاهام قرص.اما  پرده ی پلکهام نتوانستند جلوی سرازیر شدن بغضم را بگیرند. آدمها کاسه ی آب را پشت سر تو خالی کردند ؛من رها شدم.توی آسمان.مابین قاصدک ها.

رها شدم.

+

کلیدواژه ها: ای یگانه ترین

موضوعات: روزانه نوشت
   پنجشنبه 26 مهر 13976 نظر »

 

+من بچه ی تابستونم ولی پاییز یه چیز دیگه ست!! 


موضوعات: تصویر نوشت
   سه شنبه 24 مهر 13976 نظر »

خانم پاییز، به شدت شُهرت طلب است و برایش مهم نیست در کدام شهر و دیاری زاده شده.همین که میبیند؛ همه از او به خوبی یاد میکنند و با آمدنش شاعر شده اند؛ قهقه ی مستانه سر میدهد و یکی-دو جرعه از قهوه ی تلخِ خانگی اش را مینوشد…(جذابیت،این ذوق زدگی ها را هم دارد دیگر!)

 …بعد، قهوه ی نیم خورده اش را میگذارد داخلِ سینی، تا من به  آشپزخانه ببرم.  به ته مانده ی فنجان نگاهی می اندازم و  با تعجب میپرسم:«چرا قهوتُ نخوردی؛ خانوم پاییز؟!!»

خیلی تلاش میکند تا اُبُهت خودش را حفظ کند. ولی باز خنده اش میگیرد.دستش را میگذارد روی شکم اش و نَفَس نَفَس زنان، میگوید:«آخه چِل مالش گرفتم!!».

میخواهد؛ بگوید«دل مالِش». ولی از بس میخندد؛زبانش میگیرد و اشتباهی میگوید«چِل مالش»!!

کلیدواژه ها: خانم پاییز

موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 23 مهر 13972 نظر »

برجسته سازی در نقاشی یعنی سخن گفتن با تمام استعداد رنگ. هر گاه نقاش، در خلق اثرش از این تکنیک بهره ببرد؛ بدین معناست که، قصد دارد با زبان حجم هم به انتقال مفاهیم بپردازد.از این جهت به نقاشی خود عمق می بخشد و دست به برجسته سازی میزند و در نهایت از بیننده میخواهد که حواس بیشتری را در تماشایِ اثرش به کار گیرد.

 

-«جلوتر بیا. بیا و با سر انگشتها،فرو رفتگی و ضخامتِ لایه هایِ تیره و روشن را هم، حس کن.»

 

درست مثل «این تصویر» که من هرچه بیشتر به آن نگاه میکنم؛بیشتر دلم میخواهد دستهایم را توی موهای خانم پاییز فرو و برگهای خشک را مابین انگشتهام لِه کنم.

 تکنیک برجسته سازی در این اثر،برداشتی مستقیم از ذاتِ فصلِ پاییز است. پاییز، فصل «گفتن» به تنهایی نیست. پاییز، فصل«نشان دادن» نیز هست. پاییز، تنها فصلِ بروز لایه های فریبنده ی رنگ بر پیکر طبیعت نیست. بلکه فصلِ دیدن؛ جلو رفتن؛ لمس کردن و شنیدن نیز هست.                                            

    خِش خِش خِش…

کلیدواژه ها: خانم پاییز
   یکشنبه 22 مهر 13974 نظر »

برای فردا،

یک دنیا کودکی می خواهم

و

یک بارانِ جوانمَرد

و

یک رنگین کمان،رنگ

و

یک ستاره ی دنباله دار،

برای بقیه ی آرزو هامــ…

کلیدواژه ها: بدون پاکنویس
   شنبه 21 مهر 13972 نظر »

1 2 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 64