«لحظه های قبل از امتحانی که باید»


موضوعات: تصویر نوشت
   دوشنبه 17 اردیبهشت 139712 نظر »

حضور تو،نوازش پدرانه بود بعد از زمین خوردن.


موضوعات: کوتاه نوشت
   شنبه 15 اردیبهشت 13974 نظر »

هوس،خیال و تدبیر در شعر سیّال «نظامی»،جسارت را مانند پیچکی شاداب از دیوار قلب مخاطب بالا می آورد و تسلط انکار نکردنی «نظامی» را بر واژه واژه ی شعر فارسی به رُخ میکشد.بی اغراق «نظامی» ،یکی از خدایان زبان و ادبیات فارسی ست.دستاویز خواننده در شعر«نظامی» نه تنها تخته پاره های سرگردان در سیلاب نیست،بلکه هر گامی را که از مصراع اول به مصراع دوم بلند میکند،بر رُکنی استوارتر و محکم تر فرود می آورد. ترانه ای که امروز نغمه اش در ذهن من خوانده شد،شعر دلبر،سروده ی «نظامی» با صدای محسن چاوشی بود.بی تردید محسن چاوشی با ترانه ی دلبر،«نظامی» را از داخل گنجه ی خانه های ما بیرون آورد و او را مسرور گردانید.

بستد دل و دین از من از من دل و دین بستد /کافر نکند چندین چندین نکند کافر

چشمش ببرد دلها دلها ببرد چشمش/ باور نکند خلق آن خلق آن نکند باور

حیران شده و عاجز عاجز شده و حیران /بنگر ز رخش چون بت چون بت ز رخش بنگر

  دلبر صنمی شیرین شیرین صنمی دلبر/ آذر به دلم برزد برزد به دلم آذر

عاشق شده ام بر وی بر وی شده ام عاشق/ یک سر دلِ من او برد برد او دلِ من یک سر

 

+عنوان اقتباسی از کتاب «از دو که حرف میزنیم از چه حرف میزنیم» اثر هاروکی موراکامی.


موضوعات: دیالوگ نوشت
   جمعه 14 اردیبهشت 13974 نظر »

 

از لای انگشتهایم،جمله های تبریک و شادباش و کجایی گل نرگس،بیرون میریخت و روی کاغذ مینشست.این من بودم که داشتم پیام تولدت مبارک مهدی جان مینوشتم و با چنگ و دندان، ابیات و روایات امام زمانی را میکاویدم.وسط این صحبتها، روایتی خواندم به این مضمون که منتظر و دیندار واقعی در روزگار آخرالزمان شبیه به کسی ست که گُلِ آتش در دست دارد یا بوته ی خاری را با دست برهنه از زمین میکَند.

به دستهایم نگاهی انداختم و گفتم:«جای سوختگیتان کجاست؟! چه زود اثر زخمها و پینه هایتان خوب شده!! » حقیقت درونم،روبرویم ایستاده بود و زیر چشمی نگاهم میکرد.کور شوم اگر دروغ بگویم! به وضوح میتوانستم شماتتی که از چشمهایش میبارد را بخوانم«تو منتظر واقعی هستی؟! غفلت کردی و نشانه های انتظارت را لای صفحه های کتابها و دانسته هایت جاگذاشتی.» مسلما مصداق عملیِ این روایت من نبودم.

مصداق عملیِ این روایت کارگریست که برای رسیدن به اوج از استخوان بدن دیگران نردبان نمیسازد و چاپلوسی نمیکند.کارگری که صبح الطلوع توی چله ی زمستان برای یک لقمه ی حلال از خانه بیرون میزند.کارگری که در خُرما پزان تابستان در ظِلِّ آفتاب عرق میریزد و کار میکند تا منت کسی بالای سرش نباشد.کارگری که در نهایت سیاهی شب، به خانه بازمیگردد؛ نان بازویش را بر سر سفره ی خانواده اش میگذارد و دستهای پینه بسته اش روی همه ی اِفه های زبانی و انتظارهای تبلیغاتی و کَشکی را میگیرد.

روز میلاد مهدی را باید به اویی تبریک گفت که منتظر واقعی ست .کسی  که افتخارش به کارگرزاده بودن است نه آقا زاده بودن.روز میلاد مهدی را باید به اویی تبریک گفت که صورتش از سیلی سرخ است و پروین اعتصامی در وصفش سروده است:« مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند/کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر».


موضوعات: روزانه نوشت
   چهارشنبه 12 اردیبهشت 139713 نظر »

مَثَل کسی که خانواده دارد؛مَثَل همان «الذی» ایی است که پشت بندش «صِله» دارد.این جمله از ذهنم رد شد.نشستم روی نیمکت چوبی، زیر سایه درخت توت،ابتدای خیابان خادمی و جمله را توی یادداشتهای تلفن همراهم تایپ کردم.دوباره رفتم سر خط و عبارت را مرور کردم.دلم میخواست؛ بایستم و به افتخار جمله ایی که زاییده بودم یک دقیقه دست بزنم!  خوره های ادبیات عرب عزیز،اگر احساس میکنید؛جمله ام به لحاظ ساختاری شایسته ی تشویق نیست،لطفاً با خیال آسوده به من نیشخند بزنید تا خدای ناکرده غمگین و مهنت زده روزتان را به شب نرسانید.

جمله ام را گرفتم توی دستانم و با فرض اینکه تنها عابر پیاده رویِ خیابان خادمی نیستم و بچه و سَر و همسر نیز همراهم هستند به راهم ادامه دادم . قدم دویست و شصت و نهم را که برداشتم روبروی مغازه ی میوه فروشی رسیده بودم و بچه ام داشت دستم را میکشید و با چشم و ابرو و انگشت و همه ی اعضا و جوارحش میگفت:«مامان مامان،آلوچه ،آلوچه!!» 

کسانی که مادر یا پدر هستند؛احتمالاً جملات بعدی من را بیشتر درک میکنند.به قول مادربزرگ خدا بیامرزم«ننه،اَمان اِز پِدِر مادِر»!!  پیشخوان آلوچه های مغازه ی میوه فروشی که سرازیر چشمانم شد،اتوماتیک وار به سمتش جذب شدم. تند تند بزاق دهانم را از گلو پایین دادم و این سخن را بر لب جاری کردم که «ای آلوچه های فریبنده که در رنگ سبز غوطه ورید،بدانید و آگاه باشید که شما همان رستگارانید،زیرا توسط ما خورده میشوید!!»

سلام کردم و از میوه فروش پرسیدم« آلوچه کیلویی چنده؟» تا او جواب دهد؛ چشمهای بچه ام را تصور کردم که میدرخشد از خوشحالی. از ذوق کاسه ی آلوچه ی آغشته به نمک گُلسرخ،که قرار است بگذارد جلوی دستش و خِرِش خِرِش زیر دندانهایش بجود و شبکه پویا تماشا کند. فروشنده گفت:«آلوچه کیلویی اِنقده تومن»!! عجب،پس آلوچه سبز هم از فساد آخرالزمان در امان نبوده و تحت تاثیر بالا و پایین شدنهای جهانِ اَرز و دُلار قرار گرفته!!

چه میشود کرد؟ بچه است،چشمش خوراکی مورد علاقه اش را دیده و دل اش هوس کرده. بهش بگویم تهجّد بورز؟! بهش بگویم روی خواسته های نفسانی ات پا بگذار تا صاحب کمالات شوی؟! بهش بگویم اگر چشم پوشی کنی خدا از آلوچه های بهشتی نصیبت میکند؟! اصلا مگر درخواستش غیر منطقی بوده که بخواهم به او کم محلی کنم یا مجابش کنم تا منصرف شود؟! فقط آلوچه خواسته ، همین. وظیفه ی من هم این است کاری کنم تا لبهای بچه ام همچنان بخندند.گفتم:«آقا،لطفا اِنقده کیلو آلوچه برام بکشید.»

مرد جوان هم (مثل من،مثل شما،مثل همه،که تنهایی نمیروند خرید) تنهایی نیامده بود خرید.دستِ «صِله» اش (شما بخوانید پسربچه ی پنج ساله اش) را گرفته بود و آمده بود آلوچه بخرد. چون عماد کوچولو هم میخواست پای شبکه ی پویا کارتن «سمنو و شقاقُل» ببیند و آلوچه سبز بخورد.مرد جوان قیمت آلوچه سبزها را پرسید ولی فقط یک کیلو پرتقال خرید!

عماد گفت:«بابا چرا پرتقال خریدی؟! پرتقال میوه ی پاییزه من میوه ی بهار میخوام.من آلوچه میخوام،آ-لو-چه.» مرد جوان لبخند زد. لبخندی نه از سر رضایت.لبخندی به تلخی زهر،شاید هم تلخ تر از زهر. از کمر دولا شد.همین طور که کیسه ی پرتقال را گرفته بود؛ دستش را گذاشت سر شانه ی پسرش و زیر گوشش آهسته گفت:«عماد جونم،بابایی، دفعه ی بعد آلوچه میخرم برات،حالا بیا دستتو بده تا بریم خونه و با مامان پرتقال بخوریم.» عماد شانه اش را تکان داد.دستان مرد جوان به همراه کیسه ی پرتقال از روی شانه های بچه اش افتاد.

عماد سرش را انداخت پایین.دستهایش را داخل جیب شلوار لی اش کرد. تا پدرش دست او را نگیرد.تا او دست پدرش را نگیرد و با تمام توان توی پیاده رو شروع به دویدن کرد.از پیاده روی خادمی پیچید توی پیاده روی فروغی.انقدر با سرعت که انگار بغض های فروخورده توان مضاعفی را به پاهایش تزریق کرده اند. عماد دور و پدرش تنها عابر پیاده روی خیابان خادمی میشد.عماد میدوید و حسابی دور میشد؛ بدون اینکه بفهمد؛صدای شکستن کمرِ قانون اسم موصول از زیر پاهایش می آید.پسرک رفت که رفت و مردجوان تنها «الذی»یِ بدون صِله (شما بخوانید  بچه یا حتی میتوانید بخوانید خانواده)شد.

   جمعه 7 اردیبهشت 13976 نظر »

 

مَردُم،امروز باران نگذاشت بخوابم.چند باری بالشِ زیر سرم را این طرف و آن طرف کردم،تا شاید رویِ طرفِ خنکش ، خوابم ببرد.ولی بی فایده بود.خواب را از سرم پراند،باران امروز! 

راستی،این چند روز،که نیامدم اینجا شلوغ پلوغ کنم،شما چکار میکردید؟ خودم چکار میکردم؟! من مثل بچه مثبتها داشتم به درس و مشقهایم میرسیدم.چقدر هم خوب بود.شاید با خودتان بگویید:«اگه خوب بود پس چرا باز اینجایی؟ برو بچسب به همون درسُ مشقت.»

عجول نباشید خواهشاً.مهلت دهید،میگویم. این که الان، توی محیط “word “بست نشسته ام و تِق تِق تِق میزنم روی کلیدهای کیبورد تا حرفها و کلمه ها و جمله هایم را به کمک “ctrl+v “وارد حوزه ی استحفاظیِ سمع و نظر شما کنم؛.دلیلش این است که …امممم… «وای یا خدا! بارونو نیگا!!»

باران اردیبهشت به اندازه ایی معطر است که میتوان مثل چایی به لیمو جرعه جرعه نوشیدش.باران اردیبهشت،بخاری و شوفاژ و پتو نمیخواهد. باران اردیبهشت،دستی میخواهد که دستت را بگیرد و ببرد موتور سواری!! تا خیسیِ هوایِ قاطی پاتی شده با صدای بچه مدرسه ای ها را تماشا کنی و به کتاب فارسی چهارم دبستان وصل شوی.باران اردیبهشــــ…

ئه! برای توصیف هوای بارانی نیامده بودم که! آمده ام بگویم:«آ چرا مثلی آدامس چِسبیدین به صَفه مانیتور،آ چشم اِزش برنیمیدارین؟! ول کُنین عامو!! وَخیزین یه بیلیط بخرین. آ بیاین اینجا.هوا  اصفان معرکه س،معرکه!»


موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 3 اردیبهشت 13977 نظر »

 

آگوستوس:«انقدر مشغول خودتی،که اصلا حواست نیست دارم جذبت میشم!»

 

نمیدانم تابحال،این حس برای شما هم به وجود آمده یا نه؟! این که بعد از خواندن یک کتاب ، دوست داشته باشید نویسنده اش را از نزدیک ملاقات یا حداقل با او تلفنی صحبت کنید.سالها پیش، وقتی «ناتور دشت» را میخواندم ؛ متوجه شدم که جی دی سالینجر (نویسنده آمریکایی رمان ناتور دشت) هم در داستانش به این موضوع اشاره کرده و حتی ایجاد این میل را در خواننده،نشانه ی موفقیت یک نویسنده برشمرده.

فضای درام و رومانتیک فیلم «The Fault in Our Stars »،«خطای ستارگان بخت ما» نیز،بر اساس آرزوی یک دختر نوجوان شکل میگیرد و این آرزو،چیزی نیست جز ملاقات با نویسنده ی کتاب مورد علاقه اش،که در او ایجاد انگیزه کرده و ادامه زندگی را برایش قابل تحمل.  هیزل دخترکی ست (نقش اول زن،با بازی hailene woodle) مبتلا به سرطان ریه که جانش با کپسول اکسیژن عجین شده.او سرانجام برای دست یابی به آرزوی دیرین خود ، به همراه مادرش و «اگوستوس» راهی آمستردام، محل اقامت نویسنده مورد علاقه اش میشود.

اگوستوس(با بازی Ansel Elgort)پسر جوانیست که در انجمن حمایت از مبتلایان به سرطان با هیزل آشنا میشود و خود مبتلا به سرطان است در حالی که یکی از پاهایش مکانیکیست. هیزل و اگوستوس در آمستردام با نویسنده ی مورد علاقه ی خود ملاقات میکنند.ولی بر خلاف انتظار ،آقای نویسنده،آدم دائم الخمری است که با تصوراتشان فاصله ی زیادی دارد.هر دو سر خورده از خانه ی ون هوتن(نویسنده مورد نظر) خارج میشوند و بالاخره بعد از گردش در موزه ی آنه فرانک، تبدیل به ستاره ی درخشان زندگی یکدیگر میشوند.

آنه فرانک، نویسنده جوان یهودی مسلکی بود ، که پس از مرگش به واسطهٔ چاپ دفترچهٔ خاطرات روزانه‌اش«خاطرات یک دختر جوان» شهرت جهانی پیدا کرد و اکنون خانه اش یکی از جاذبه های گردشگری هلند محسوب میشود.رنج ها و دلهره هایی که آنه فرانک در طول زندگی متحمل شد،خیلی هم بی ربط به جریان فیلم نیست.

در خطای ستارگان بخت ما،لحظه به لحظه شخصیتهای دردمندی معرفی میشوند که علی رغم بیماری در صلح با زندگی به سر میبرند.برای مثال آیزاک (دوست مشترک هیزل و اگوستوس) بینایی اش را در اثر سرطان از دست میدهد؛ولی با حضورش در فیلم،صحنه های طنازی را خلق میکند.

بیننده در طول فیلم شاهد معجزه و یا باز شدن گره ی حادی نیست . تنها عکس العمل شخصیتها در برابر مشکلات پیش رویشان را از نظر میگذراند. پسر و دختر جوانی، مبتلا به سرطان، که تلاش میکنند با جزئی ترین چیزهای زندگی،خوب و خوش باشند.واقعیت را میپذیرند. متوسل به مسیح میشوند و ایمانشان را به زندگی پس از مرگ درجهانی فراتر از دنیا،وسعت میبخشند.به یکدیگر عشق میورزند و با اینکه هم آغوش مرگند از زندگی راضی هستند.این سکانسها، فیلم «The Fault in Our Stars» به کارگردانی «Josh Boon» را متناسب با فرهنگ نوجوانان آمریکایی روایت میکند.

«خطای ستارگان بخت ما»بر اساس رمان «بخت پریشان»اثر «جان گرین نویسنده ای با ملیت ایالات متحده ی آمریکا» ساخته شده است.هر چند من معتقدم، هرگز یک فیلم نمیتواند ابعاد شگفت انگیز یک کتاب را در بر بگیرد ولی چون رمان بخت پریشان  را نخوانده ام؛به طبع نظری هم درباره اش ندارم.

 

+دیالوگ نوشت،عنوانی تعریف شده در موضوع نوشتهای صهباء ست که تلاش میکنم در آینده به شکل منسجم تری به آن بپردازم.


موضوعات: دیالوگ نوشت
   یکشنبه 26 فروردین 13976 نظر »

روی پنجه ی پا بلند میشوم. سرم را از لبه ی بالکن جلوتر میبرم. سنگفرش پیاده رو،گُله به گُله نمناک است.قطرات برّاق،از روی گلبرگهای همیشه بهارِ کنارِ پیاده رو سُر میخورند و توی گِلهای باغچه فرو میروند.نَفَسِ پدر مادر داری چاق میکنم و با صدایی که خودم بشنوم ؛ میگویم:«هوای امروز،مغز آدمو از توی جعبه میاره بیرون!» نگاهم، با پای برهنه ، میدود لای خامه های پفکی آسمان . اشعه های درخشانِ خورشیدِ بالای سرم ، هنوز آنقدرها قدرت دارند که از حاشیه ی ابرها هم ، به سمت چشمهایم هجوم آورند و با نوک پیکانهای سوزنیشان ، پلکهایم را محکم به هم بدوزند. با پلکهای بهم چسبیده ، قاطی لکه های رنگی میشوم که پشت چشمهایم پاشیده شده اند و مژه هایم را گرم کرده اند. دست راستم ، بازوی سمت چپم را میفشارد. درونم، شوقِ هفت رنگی نیرو میگیرد. شوقی به زیبایی و شکوه رنگین کمان! چقدر امروز را دوست دارم! کاش فردا هم باران ببارد! کاش!

   سه شنبه 21 فروردین 13974 نظر »

1 3 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 26

من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی