پیشترها،متروی تهران را تجربه کرده ام و همچنین ،متروی مشهد را.اما از وقتی متروی اصفهان برقرار شده؛سر و کارم به آن نیافتاده.امروز توی مسیری که برای پیاده روی در نظر گرفته بودم؛وقتی به دروازه دولت رسیدم؛ به سرم زد از آنجا تا فلکه ی شهدا ، با مترو بروم.پیش خودم گفتم:«هم فاله،هم تماشا». 

همین طور که همراه پله برقی های ایستگاه امام حسین پایین می رفتم؛دستم را داخل کیفِ دستی ام بردم و از زیر چیز میزهایم ، کیفِ پولم را بیرون آوردم تا بلیطِ مترو بخرم.هنوز توی ایستگاه،کارگر ها مشغول کار و جابجایی وسایل بودند.از یکیشان پرسیدم«کجا برم بلیط بخرم؟» کارگره نردبان چوبی را از روی زمین برداشت و روی شانه اش گذاشت و گفت:«برو اون پایین،برو اون پایین». بعد با نوکِ پایه ی نردبان «اون پایین» را نشان داد.

آن پایین،روی صندلی های ایستگاه،یک دختر و دو پسر جوان نشسته بودند و به جای این که سرشان توی گوشی هایشان باشد؛داشتند یک نفس کتاب میخواندند و به میزان سرانه ی مطالعاتی کشور می افزودند!!  گفتم سرانه ی مطالعاتی کشور؛ راستی شما میدانید این سرانه را چطوری اندازگیری میکنند؟ جوانان ما که توی ایستگاه مترو دارند کتاب میبلعند.زن ها و مردهایمان، یا مفاتیح الجنان به دست دارند یا مدام توی این خانه و آن خانه،جلسه ی ختم قرآن برگزار میکنند .اساتید هم که هرچه کتاب و مقاله ی جدید بهشان معرفی میکنیم ؛پاسخ میدهند «ما خودمون هزار و شصت و شونزده تا نقد روی فلان کتاب یا مقاله نوشتیم»!! پس چرا هنوز در نمودار میزان مطالعه ی کتاب در جهان،زیر خط فقریم؟! هان ،چرا ؟!… 

«باجه ی بلیط فروشی ش کو پَ؟!َ» این را گفتم و به دختره نگاه کردم.عجب مانتوی سبز خوشرنگی تنش بود! دختره نگاهش را از روی کتابش برداشت و انداخت روی صورتم.لبخندش از آن مدلهایی بود که دلم میخواست نظرش را در مورد آب و هوا هم بپرسم و بعد شماره ی تلفن اش را ،تا توی کانال دوستان اضافه اش کنم.از لای دندانهای سفید و مرتبش گفت:«گیت این ایستگاه هنوز راه اندازی نشده.بلیط مترو رو مهمونه دکتر قدرت الله نوروزی هستیم»! (توی پرانتز بگویم که دکتر نوروزی شهردار اصفهان هستند و من هیچ نسبتی با ایشان ندارم) یک باریکلای شیرین قورت دادم و کنار دختره نشستم تا قطار آمد.

 روی مانیتور های قطار، عبارت«حمایت از کالای ایرانی» پایین و بالا و چپ و راست میرفت.رنگ صندلی ها با دستگیره های آبی هماهنگ بود.واگن مردانه جدا،واگن زنانه هم جدا.از پنجره به بیرون نگاهی انداختم.در کل مسیر،چیزی که دیوارهای سیمانی را از یک دستی درآورد ؛وجود نداشت. تنها صدایی که می آمد؛صدای بریده بریده ی باد بود و گوینده ی مترو که گفت:«فلکه ی شهدا».زیر دو دقیقه به ایستگاه شهدا رسیدیم.وقتی میخواستم از قطار پیاده شوم دختره دوباره سرش را از کتابش بلند کرد و جواب خداحافظی ام را داد.  

ایستگاه متروی شهدا مجهزتر و باجه ی بلیط فروشی اش به کار بود.سه طبقه آمدم بالا.آدم زیر سقف به آن بلندی احساس کوتاه قدی میکرد.از ایستگاه که خارج شدم؛مسیرم را انداختم توی چهار باغ.خیابان چهارباغ را میشناسم؛ مو به مو.میدانم اینجا چندتا کفاشی،چندتا مسجد،چندتا مدرسه،چندتا ساندویچ فروشی و نانوایی و لوازم التحریری و اِل و بِل دیگر هست.چون خانه ایی توی این خیابان است که شاهد قد کشیدنم بوده و من توی این خانه،پدر و مادری دارم که وقتی در خانه را به رویم میگشایند (با اینکه همین دیروز به دیدنشان آمده بودم) لبخند جانانه ایی تحویلم میدهند و میگویند:« به به !خانوم خانوما! از این طرفا! راه گم کردی؟!»


موضوعات: پیاده روی نوشت
   یکشنبه 19 فروردین 13976 نظر »

 

نوروز در ایران، شروع دوباره و سرآغاز زیستن و تولد است. زمانی که صفحه ی نخست تقویم شمسی ورق میخورد و فروردین چشم میگشاید؛ رخش سبز پوش طبیعت در دشتها،جنگل ها ، پیاده روها و کوچه های شهر و روستای  ایران زمین شروع به تاخت میکند و نژاد آریایی از دو گیاه مشی و مشیانه آفریده میشود.در آستانه ی بهار،مردم به تکاپوی رشد و تحول می افتند و در کنار سفره ی هفت سین، خوشی ها و ناخوشیهایشان را چون اموال منقول به دست قضا و قدر ایزد منان میسپارند.ذکر یا مُقَلب القُلوب میگیرند و کمر همت را میبندند تا روز شمار خورشیدی را با سربلندی به شب برسانند.

هر چند در طول تاریخ چند هزار ساله،نطفه ی ضحاک صفتان روی خاک این سرزمین پاشیده شد و گیاهان سمّی آدم خوار بیشماری رویید؛ولی این رشد قارچ گونه هیچگاه نتوانست جلوی رشد صنوبرها و سروها و آلاله های وطنی را بگیرد؛زیرا مردم ایران خود از تبار گیاهان و سبزینه ها و شقایق های حیات بخشند .شقایق هایی که سرود زندگی سرمیدهند و با خون آبیاری میشوند؛تا در رنج ها و مصیبتها همواره دوام بیاورند. ریشه ی مردم ایران، باره ها در آتش خشم نمرودیان سوخت و باز ققنوس وار از دل خاکستر سر بر آورد و با تمسک به آیین ابراهیمی تبر به دوش کشید و بُت خیانتگر را شکست و دوباره در نوروز با امید و توکل شکوفه زد.

نوروز این روزها،نوروز این ماه ها و سالهای پیش رو نیز،این را میطلبد تا بار دیگر مردم در کلاس تلاش و پشتکار فعل توانستن را صرف کنند و پاشنه ها ی خواستن را بالا بکشند.دست حمایتشان را تکیه گاه جوانه های وطنی کنند.جوانه های وطنی ،اگر با دستان پشتیبان و حامی با اراده ایی آبیاری شوند از دل سنگِ سختی ها و کمبودها ، سر بر می آورند و ثمره میدهند؛ریشه هایشان از این خاک تغذیه میشود و اجازه ی رشد به گیاهان آدم خوار دژخیم را نمیدهد.ایران را سرسبزی یکپارچه ایی فرا میگیرد و ثمره ی جوانه های وطنی بر سر سفره هر ایرانی تناول میشود.


موضوعات: روزانه نوشت
   چهارشنبه 15 فروردین 13978 نظر »

 

طی دو روز گذشته،از پیام بارداری دوستی، ذوق زده چسبیدم به کف آسمان و تبریک گفتم.خبرچاپ کتاب جدید آشنایی را خواندم و برایش پیام فرستادم «منم یه جلد امضا شده میخوام!» و تبریک گفتم.فهیمه پیام فرستاد که ویزای سفرش جور شده.بغض آمد تا پشت مژه هایم و تبریک گفتم.حالاکاش قضیه به تبریک و خبر خوش ختم میشد و قائله میخوابید.دختر خاله ام پیام داد؛ موقعی که سفر بوده ؛دزد خانه اش را  زده و تمام دار و ندارش را هپلی هپو کرده.نفیسه هم با خبر ورشکستگی شوهرش مچاله ام کرد.

من دُمِ خروس شاخ دارشان را نادیده گرفتم.حتی ازشان قسم حضرت عباس طلب نکردم.با شادیِ دوستی، خواستار تداوم آن از خدا شدم و با ناراحتیِ دوستی ،شریک.ساعاتی گذشت. با حالت برزخ طوری رفتم و برگشتم.در کمال تعجب دیدم زیر همه ی خوشحالی هایم و بد حالی هایم، یک استیکر دهان گشاد مسخره خوابیده و دارد به اُذُنی بودن من میخندد و میگوید:«دروغ سیزده بود»!!  

نخندید!! به جایش بروید دعا کنید تا خدا شفایتان دهد.به جان خودم اگر یک دروغ دیگر ،فقط یک دروغ دیگر از کسی بشنوم؛دعا میکنم بچه های بالا هر چه زودتر،تمام دنیاهایی را که برای خودتان در فضای مجازی ساخته اید؛  فیلتر کنند.گفته باشم!!!


موضوعات: تصویر نوشت
   سه شنبه 14 فروردین 13976 نظر »

 

باب آخر سفر

زمان:یازده فروردین،یک نیمه شب

مکان:خانه ی خودمان

 

در سفر نوروزیمان به ده دز، وقتی آهنگ بازگشت به اصفهان، توی دهان همسفریهایم افتاد؛مگر بیرون می آمد! بندگان خدا بیماریِ افتادگیِ آهنگ توی دهان گرفتند. آنقدر هم بیماریشان پیشروی کرد؛ که حتی توی خواب هم «دلم میخواد به اصفهان برگردم» میخواندند. من هم برای جلوگیری از سرایت بیماریشان،لایه لایه در لاک خودم فرو رفتم و تمام تلاشم را کردم که بیشتر کارهایم را خودم با خودم انجام بدهم.مثلا خودم با خودم چایی بخورم و چون همیشه عاشق رفتن به سفر هستم و از برگشتن متنفرم؛ساسات خنده هایم کشیده شد.

مگر آدم باید همیشه اخلاقش گل و بلبل باشد؟! گاهی هم پیش می آید که دلش میخواهد ساسات خنده هایش را بکشد. شما مخالفتی با این قضیه دارید؟ خجالت نکشید! دستتان را بالا بیاورید. من با کمال میل نظرات مخالف را میشنوم. اما اگر گمان میکنید که در نگرشم کوچکترین اثری به جا میگذارد؛ سخت در اشتباه هستید و باید بگویم :«باش تا صبح دولتت بدمد.» ملاحظه کردید؟ تا این حد از بازگشت متنفرم.

به بروجن که رسیدیم؛اذان مغرب را گفته بودند.همه رفتند برای تجدید وضو.من با وضوی شهر آلونی ، نماز مغرب و عشایم را توی مسجدِ بروجن خواندم.به تاریکترین لایه ی لاکم رسیده بودم و چشمهایم اسم مسجد را ندید. بعد از نماز،همسفریهایم با یکدیگر ائتلاف کردند تا دستهایم را بگیرند و من را از لاکِ خودم بیرون بکشند.فقط به این خاطر که،  جز من کسی نبود تا به آسیاب شوخی هایشان آب بریزد.دهان به دهانشان بگذارد و شوخیهایشان را کش دار کند.بنابراین ،برایم سوغاتی خریدند.مبالغه نمیکنم.اما سوغاتی بروجن تنها چیزی است که میتوانم فخرش را به شما بفروشم.زیرا من یکی از قهّارترین کشک و قارا خورهای جهانم و کشک و قارای بروجن خوشمزه ترین و ترشمزه ترین سوغاتی جهان بود و گل خنده را بر چهره ام رویاند.

وقتی به اصفهان رسیدیم اولین کسی که گفت:«آخیش،خوشی خونه خودمون» من بودم!!

 

 

«پایان»

   شنبه 11 فروردین 13972 نظر »

 

باب هفتم سفر

زمان:یازده فروردین،پیش از ظهر

مکان:میرن آدما

 

1:«ئه اینجا رو! پاشو پاشو! رسیدیم.»

 

3:«چیکارش داری!؟ بذار بخوابه،خسته اس.»

 

1:«نه بابا فکر کنم مرده اصلا! اُووی با توام آ! پاشو این شیر سنگیا رو ببین! انقدر زیادن که نگو! یکیشون درست سایز توئه!»

 

3:«نیگا! آتیش پاره،جُم نمیخوره! گوشتو بذار دَمِ دهنش ببین نفس میکشه؟!»

 

2:«اَاَاَه، کَله رو بکش کنار، موهات رفت تو حلقم! اگه گذاشتین یه ذره کَپه مرگمو بذارم. هی وِر وِر وِر!»

 

3:«خُب خَره، میخواد این شیر سنگیا رو نشونت بده. حیف نیست اینجا بمیری!؟ برو لای اون شیر سنگیا بمیر.»

 

1:«راس میگه خَره، پاشو ببین کجا آوردیمت!»

 

2:«فَعَّ. کاش جفتتون جونم مرگ شین! اینجا کجاس اومدیم؟!»

 

1و3:«قبرستون»

   شنبه 11 فروردین 1397نظر دهید »

 

باب ششم سفر

زمان: ده فروردین،۱۴:۴۸

مکان: ده دز،روستای برآفتاب،دامنه ی کوه باغشاه.

 

پایاز معلم بیست و سه ساله ی روستا بود.با او موقعی که توی مسجد روستا اذان می گفت آشنا شدیم.بعداً خودش گفت که برادر کوچک مریم بانو ست.پایاز کل بعد ازظهر دهم فروردین، راهنمایمان شد و ما را برای صرف ناهار به زیباترین چشم انداز روستا، یعنی دامنه ی کوه باغشاه برد.پایاز میگفت:«روی قله ی این کوه باغیه مشهور به باغشاه و راه رسیدن به اون از طریق غاریه که داخل کوه قرار داره و متاسفانه مسیرش توسط یه تخت سنگ بزرگ بسته شده» .

هوای دامنه ی باغشاه، پر از بوی پونه ی وحشی بود. پایین کوه،جوی پرآبی(که حاصل ذوب برفهای روی قله ها بود؛ توی دل ده، پانزده تا کوچه باغ) جریان داشت و از زیر دیوارهای سنگ چین شده به داخل باغ ها نفوذ میکرد و درختان انار را سیراب مینمود.

کنار دیوار سنگی باغی،لای پونه های وحشی و زیر سایه ی درخت بلوط کهنسالی، بساط کردیم.هنوز نشیمنگاه منقل و سیخ و کاسه بشقابهایمان به زمین نرسیده بود؛ که یکی از باغدارها با پارچ قرمز پر از آب یخ،کنارمان آمد.پارچ آب یخ را به من تعارف کرد و با گویش لُری منحصر به فردش خواست،زباله هایمان را آنجا رها نکنیم.گویش لُری یکی از گویش های نزدیک به زبان فارسی ست؛ولی اگر پایاز همراهمان نبود(تا جمله های باغدار را برایمان به فارسی سلیس بازگو کند )متوجه عمق ناراحتی و غم مرد برای حفظ پاکی محیط زندگی اش نمیشدیم.  او دل پر دردی داشت از بی ملاحظه گی و بی تفاوتی گردشگرانی که برای تفرج به منطقه ی آنها می آیند و آخر سر کوهی از آت و آشغال را از خود به جا میگذارند و میروند.

در طول مدت اقامتمان در روستای برآفتاب، پایاز،مریم بانو و بیشتر اهالی روستا با خوش اخلاقی همراهیمان کردند و نریختن زباله، در این محیط که برای مدتی ما را از زندگی پر دغدغه ی شهری رهانیده و روحمان را تازه کرده ؛کوچکترین قدردانی ممکن از آنها بود.

 بعد از این که مزه ی کباب چنجه دهم فروردین نود و هفت در خاطر ثبت شد؛در یک حرکت جهادی همگی بسیج شدیم و تا آنجا که ممکن بود زباله های ریخته شده روی پونه ها و سوسن های وحشی را جمع آوری کردیم.موقع خداحافظی و ترک روستا خیلی ها به بدرقه مان آمدند.مریم بانو پشت سرمان آب ریخت.مادر شوهر مریم بانو زیر تایر ماشین هایمان تخم مرغ شکست و پایاز،معلم جوان روستای برآفتاب، همانطور که پنجره ی ماشین چهره ی خندانش را قاب گرفته بود؛ گفت:«خوبی هاتونو جا گذاشتین و رفتین»…

   جمعه 10 فروردین 13972 نظر »

 

باب پنجم سفر
زمان: ۱۴:۳
مکان:شهر ده دز،لب کارون

 

کارون بی نهایت آبی را دیدم . آب ولرمش را با سر پنجه ی پاهایم لمس کردم.کنارش تابلو زده بودند «خطر غرق شدن،شنا ممنوع!» ولی بچه ها نیم تنه هایشان را لخت کرده بودند و توی کارون آب تنی میکردند.چند نفری هم آن وسط مسطا در حال شنا بودند.به نظر شما یک اصفهانی الاصل با دیدن این صحنه ها حق دارد آه بکشد؟ آه از جایگاهش برخواست و سنگی شد توی دستانم.سنگ را پرتاب کردم به طرف کارون و با صدای بلند توی گوشهایش فریاد زدم:«آهای، با توام مواظب باش خوابت نبره!» و بعد…

تو را دیدم که با لب های خندان همراهم بودی.اولین تصویری که با دیدن کارون در ذهنم تدائی شد. آن روز آسمان ابری بود .کنار زاینده رود قدم میزدیم. یادم نیست باران میبارید یا برف ،هوا سرد بود یا گرم ! فقط در خاطرم هست مملو از بوی خوش بود؛ هوا . بوی چه می آمد؟!نمی دانم…

با لب های خندان همراهم بودی.انگشتانم در انگشتانت زنجیر شده بود.برایم غزل خواندی و گفتی آبی لباسم را دوست داری چون مثل آبی زاینده رود است.از لابه لای چنارهای اطراف رودخانه نسیم ملایمی وزیدن گرفت و روی رودخانه موج های ظریفی شروع به غلتیدن کرد.بچه ها سرخوش سوار قایق موتوری میشدند و پژواک خنده هایشان در صدای ترانه ای که از آن سوی زاینده رود می آمد؛ گم میشد.چه ترانه ای بود؟!نمی دانم…

همراهم بودی.گفتم :« چه حال و هوای خوبی ! کاش میشد همین حالا زمان متوقف بشه.» گفتی:«تو همیشه ی خدا شایسته ی خوبیها هستی! اراده کن تا متوقف کنم برایت لحظه ها را!» و پیرمرد عکاس را صدا زدی و از اوخواستی که زاینده رود پُر آب را پس زمینه کند و از من و تو عکس یادگاری بیندازد.بعد دستان تو بود که دور کمر من حلقه شد؛یادت می آید؟ عکسمان که آماده شد من زودتر از تو جلو رفتم و عکس را از دستان پیرمرد گرفتم.زل زدم به عکس و متوقف شدم در زمان.چرا من توی عکس تنها بودم؟! چرا زاینده رود از خشکی ترک برداشته بود؟! نمی دانم…

   پنجشنبه 9 فروردین 13976 نظر »

 

باب چهارم سفر

زمان:  نهم فروردین، ۷:۲۹ صبح

مکان: شهر ده دز،روستای برآفتاب ظفری،خانه ی مریم بانو .

 

یکی از محسنات سفر این است که در اثر معاشرت با اقوام مختلف، دسته بندیها و طبقه بندیهایی که از  آدمها توی ذهنمان ساخته ایم تغییر شکل پیدا میکنند و  معیارهایمان در تعریف آدم خوب و آدم بد،رنگ میبازد. چه بسا این نتیجه هم برایمان حاصل شود که اصلا ما عددی نیستیم تا بتوانیم خوبی و بدی دیگران را  تخمین بزنیم ومورد سنجش قرار دهیم.

زندگی با رشد گیاهان در دامان طبیعت، به تماشای بهار نشستن در طول سفر، یافتن دست یاری دهنده ای(در بیراهه های سرزمین های غریب)که جز نیکی و رفاقت نیت دیگری ندارد، سیراب شدن از مهربانی و صداقت بی بدیل یک زن روستایی ،همه و همه بابهای فرجی است که تنها در راه سفر به رویمان گشوده میشود و جان و اندیشه مان را به متعادل ترین و به روزترین دسته بندی از آدمها پیوند میزند و ما را به این باور میرساند که آدمها یا برادر آیینی ما هستند و یا مانند ما انسانند.حالا مخاطب در هر کدام از این دو دسته که قرار گیرد؛ آداب و رسومش هم قابل احترام است.

 

+دیشب مریم بانو ،ملکه ی رنگین کمانی روستای برآفتاب ،سخاوتمندانه ما را به مراسم عروسی برادرش دعوت کرد و من در میان جادوی لباسهای رنگارنگ، اصیل ترین پایکوبی تمام عمرم را به نظاره نشستم…

کلیدواژه ها: ایرانگردی

موضوعات: سفر نوشت
   چهارشنبه 8 فروردین 13972 نظر »

1 2 4 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 26

من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
اسرار عبادات