باب سوم سفر

زمان: ۷:۴۳ صبح

مکان: شهر ده دز،روستای برآفتاب ظفری،لب ایوان خانه ی مریم بانو .

 

واژه هایم خلاصه میشود در صدای عروسی گنجشکها روی شاخه ی درخت بلوط خانه ی مریم بانو و صدای بزغاله ها ، مرغ ها و خروس ها که سکوت روستای زبرجد پوش «برآفتاب»را میشکند.مزارع روستا زیر کشت جو هستند و از رودخانه ی کارون حَق آب دارند.چندین هکتار جنگل بلوط تا کمرکش کوههای اطراف پیشروی کرده و رگه هایی از برف لابه لای آنها به چشم میخورد.آنقدر آسمان آبی ست که ناخودآگاه جمله ی«به به ،به این هوا!» ورد زبان همسفریهایم شده.

توی ایوان،دور سفره ی صبحانه نشسته ایم که هفت هشتا بزغاله میریزند وسط حیاط.بزغاله ی سیاه و قهوه ای رنگی جستی میزند و میاید روی پله ی ایوان،بعد در یک چشم به هم زدن خیز میگیرد و از سر شانه ی آتنا ،خودش را پهنِ سفره ی صبحانه میکند! قشقرقی به پا میشود بیا و ببین! هر کسی هر طور که میتواند نان ها و خامه عسل ها و استکانهای چایی را از زیر سُم های بزغاله نجات میدهد.محمد از خنده ریسه رفته.ریحانه میگوید:«من تا حالا اینقدر از نزدیک آغوش طبیعتو لمس نکرده بودم!»…

   سه شنبه 7 فروردین 1397نظر دهید »

 

باب دوم سفر

زمان: ۱۷:۴۱

مکان:شهر ده دز،روستای زراس،چهل و پنج کیلومتری شهر ایذه.

 

گنبد وگلدسته ی امامزاده شهپیر، آن طرف رود کارون در دامنه ی رشته کوههای زاگرس میدرخشد.انگار تقدیر چنین رقم خورده که این انگشتری زرین روی انگشتان سبز دشتهای آن سوی کارون جاگیر شود.هجده خودرو منتظر آمدن لنچ ،توی یک صف پشت سر هم قطار شده اند تا به آن طرف رودخانه بروند.ماشین های ما ششمین ،هفتمین و هشتمین هستند.از ماشین پیاده میشوم و میروم کنار همسرم بازویش را میگیرم و میگویم:«به نظرم این پسره بومی این منطقه س ؛لطفا ازش بپرس اسم قُلّه ی اون طرف رودخونه چیه؟».پسره در عوض جواب پُک محکمی به سیگارش میزند و شروع میکند به غُرغُر کردن.از کُل غُرغُرهایش فقط واژه ی اصفهانی را میفهمم که دو سه بار با لَج تکرار میکند.دستم به دعا بلند میشود که:«خدایا بعضیها را شفا بده!» ولی از خواسته ام منصرف میشوم و جمله ام را اصلاح میکنم:«نه شفا نده!بذار همین طور بمونن تا ما به حالات روحی روانی خودمون امیدوار باشیم!».

پانزده دقیقه لنچ سواری و ده دقیقه رانندگی ما را از روستای زراس به روستای برآفتاب (منطقه ی سادات حسینی) میرساند و دستهای من را به دستهای مریم بانو گره میزند.مریم بانو ملکه ی رنگین کمانهاست که با لباس لُری رنگا رنگش بر سینه ی آسمان روستا نقش بسته.مریم بانو بدون اینکه ابرو درهم کند؛ نام قُلّه ی باغ شاه را میگوید.مسیر آبشار شیوند را با انگشت نشانمان میدهد . به زیارت امامزاده شهپیر سفارش میکند.خانه ی روستای اش را با رمز wifi به ما اجاره میدهد و خندان میگوید:«الهی خَش باشید!»…

 

 

   یکشنبه 5 فروردین 1397نظر دهید »

 

باب اول سفر

زمان:۱۱:۳۰ قبل از ظهر .

مکان:جاده اصفهان،خوزستان.

 

کوه خندان ایستاده ته جاده و مثل دماوند ملک الشعرای بهار کلاه خوُد سیمی به سَر کرده . از توی دهانش  خارج میشویم. خورشید آرام آرام  از پشت شیشه ی ماشین به روی دستهایم میخزد و مینشیند روی جمله های کتاب خاک غریب اثرमहिला   ঝুম্পা(خانم جومپا لاهیری) و یک عاشقانه ی هندی را پر حرارت تر میکند. به گردنه ی حلوائی چند کیلومتری شهر آلونی رسیده ایم .هر کس میخ  طرفی از جاده شده. ریحانه روی بیلبورد تبلیغاتی سمت چپ جاده را میخواند:«کتاب و آب ،هر دو در بحرانند.یکی از مصرف کم ،یکی از مصرف زیاد!» یکتا پخ میزند زیر خنده و میگوید:«دیدین!؟دیدین!؟زیر این بیلبورده یکی داشت جیش میکرد!» همه ی نگاهها به سمت سوژه مورد نظر میچرخد. با عتاب به همه شان میگویم:« چه خبرتونه؟!فکر کردین تابلوی شب پر ستاره ی ونگوگه، اینقدر اشتیاق دارین برای دیدن؟!».گلوله های خنده به سر تا پای ماشین اثابت میکند.همه میریزند به هم.محمد میبیند کسی به کسی نیست حامد همایون پلی میکند.کم کم باید بزنیم گوشه ی جاده تا قرهایشان هم خالی شود!»…

   شنبه 4 فروردین 1397نظر دهید »

 

توی میهمانی بحث «راه حق راه منه» داغ شده بود. بچه ی درونم مدام به پهلویم سُک میزد که«حوصله م سر رفت پاشو بریم توی حیاط بازی!» من هم دستش را گرفتم و نشاندمش جلوی قاب ترمه ای که به ستون وسط پذیرایی زده بودند و به او گفتم :«عزیز دل م، بُتّه جِقّه های متقارن این تابلو را بشمار تا حوصله ت سر نره!» خب باید یک جوری سرگرمش میکردم تا همبازی اش بیاید…

همبازی کودکی ام آمد؛وسط شمارش بتّه جِقّه های متقارن قاب ترمه.از پشت ستون وسط پذیرایی سرش را بیرون آورد و با چشمهای سیاهش چشمکی زد و زیر لب گفت:«یه لحظه بیا توی اتاقم کارت دارم.»از پذیرایی به اتاقش هجرت کردیم؛باهم…

هجرت کردیم از عصر سیاستها و نفیرهای «اَناالحَق»دروغکی به عصر دیوارهای کاهگلی.درب اتاق همبازی م دروازه ی شهر بی ریاها و سادگیها بود.من را گوشه ی تختش نشاند.هوای اتاقش را سرکشیدم و گفتم:«جانان،هنوز هم توی اتاقت بوی کاهگل نم خورده میاد؛مثل قدیما!»…

صدای قدیمها می آمد.گوشهایم داشت صدای بازی های دونفره ی بچگی هایمان را لمس میکرد و چشمهایم قدمهایش را که سینی به دست به طرفم می آمد دنبال.کنارم روی مخمل نیلی تختش نشست و سینی را گذاشت توی دستهایم و گفت:«سال نو مبارک،ناقابله!»…

 

 

سال که نو شد با خودم عهد کردم بال و پر خیالاتم را بچینم که یک بام و صد هوا نشود. که فقط جَلد بام وهوای خودم باشد.حالا کتاب «جوانمرد نام دیگر تو» اثر خانم عرفان نظرآهاری (عیدی جانان عزیزم) روی میز تحریر باز است و خیالات من به هزار جا سرک کشیده است.اوصیکُم به جوانمرد خواندن.جوانمردی شوید و بگذارید خیالاتتان به هر کجا که دوست دارد سَرک بکشد…

   جمعه 3 فروردین 13974 نظر »

وارد میزکارم شدم ؛دیدم چهار،پنج نفری آن لاین هستن.گفتم یه سلامی عرض کنم؛ یه خسته نباشیدی بگم زشت نباشه !!یه لحظه اگه روتونو اون طرف کنید؛  با اجازتون میرم روسری سرم میکنم و لباس نو میپوشم میام…

 

پیشاپیش عیدتون مبارک:)


موضوعات: روزانه نوشت
   سه شنبه 29 اسفند 13962 نظر »

 

زن پَر چادرش را با گوشه ی دندانهایش محکم روی سر نگه داشته و از کنار درختان یکدست پیاده رو- که با همه ی خشکی و چرکی هوا باز غیرت نشان داده و جوانه زده اند -لِک و لِک کنان وارد محدوده ی دید من میشود .تکه های نور خورشید در آخرین روزهای اسفند ماه ، سر و روی دو گلدان شبو که توی دستهای زن است را نوازش میدهند… دسته ای پرنده خود را در حاشیه ی پاره ابری که بر بستر آسمان لمیده محو میکنند.از لابه لای دسته ی پرنده ها فاخته ای جدا میشود… خاکستر و سیاهی عمیقی توی دل زمین خاکی آن طرف خیابان لانه کرده که یادگاری شب چهارشنبه سوری بچه های قد و نیم قد و سِرتغ محل است…فاخته از کنار خاکسترها خاشاکی به نوک میگیرد و از جلوی قدمهای زن شبو به دست میپرد و روی سیم های برق خیابان مینشیند.توی دلم میگویم:«خوش به حال این کوکو ها، از هَف دولت آزادن! نه رادیو دارن ،نه تلویزیون،نه تلگرام.نزدیک بهار که میشه به جای این که برای خرج شب عیدشون هِی چک بکشن و قرضو قوله بالا بیارن؛دنبال جفتشون میپرن؛ آواز میخونن؛هر جایی هم که شده کارخونه ی جوجه کشی شونو راه میندازن؛فکر اجاره خونه توی سال جدید هم نیستن!»…صدای آقای جهانگیری و پگاه قاطی خیالاتم میشود.آنها را نمیبینم؛ ولی صدایشان می آید.جهانگیری یک ماچ آب دار خرج صورت پگاه میکند و میگوید:«قربونت برم بابایی!ماهی قرمزتو دوس داری؟!  کیسه ی آب رو محکم بگیر که ماهی از توش نپره بیرون!» . چشمهای سیاه پگاه را تصور میکنم که با دید فلسفی و کودکانه به قایم موشک بازی ماهی قرمزَش توی آب نگاه میکند و میگوید:«بابا مِهـ  ت ـی ،یه حوله برا ماهیم میخری تا خشکش کنم سرما نخوره؟»!! بابا مِهــ ت ـی قاه قاه میزند زیر خنده! …زن شبو به دست یک قدم دیگر برمیدارد و به کمر کوچه ی بنفشه میرسد؛گلدانهایش را روی زمین میگذارد تا چادرش را صاف و صوف کند…فاخته و جفت تازه واردَش از روی سیم برق اوج میگیرند و توی صفحه ی آسمان نقطه میشوند… هنوز خنده ی جهانگیری بند نیامده !  به گمانم لُپ بچه را میکشد؛ چون صدای «آخ لُپمِ»پگاه بلند میشود ؛ بعدش هم میگوید:«پدر سوخته ماهی قرمز رو که لای حوله نمیپیچن!مییی مییی ره!»…من نیز همانطور که به سینه ی دیوار بالکن تکیه داده ام و چایی ام را مینوشم ؛ توی ذهنم به عاقبت ماهی قرمز پگاه لای حوله ی صورتی اش، زل زده ام!! و نشانه های بهار را که یکی یکی به درب خانه ی همسایه ها میکوبد؛ وارد دامنه ی نگاهم میکنم.

   یکشنبه 27 اسفند 1396نظر دهید »

 

در سال روز مرگ فروغ فرخ زاد عزیز ، تصویری از صحنه ی مرگ شاعر «پری کوچک غمگین» به دستم رسید.تصویر چنان صحنه سازی بکری داشت که ناخودآگاه تمام اشعاری که از فروغ بلد بودم؛مثل تگرگ بر سرم بارید و شعر «بعدها»ی فروغ روی زبانم گُل کرد«مرگ من روزی فرا خواهد رسید/ در بهاری روشن از امواج نور/در زمستانی غبار آلود و دور/ یا خزانی خالی از فریاد و شور/مرگ من روزی فراخواهد رسید/ روزی از این تلخ و شیرین روز ها/ روز پوچی همچو روزان دگر….». این تصویر توی ذهنم هک شد و از صمیم قلب به عکاس حرفه ایش احسنت گفتم و از آن گذشتم…امروز دوستی کتابی را به من معرفی کرد تحت عنوان«فمنسیم های مقدس»که در این کتاب از فروغ فرخزاد هم یاد شده است.نمیدانم چه شد که ناخودآگاه یاد آن عکس که صحنه ی مرگ فروغ را به تصویر کشیده بود افتادم !؟ پیش خودم گفتم :«نه این جوری نمیشه!!»و حسابی کُنجم،کاو شد تا ببینم عکاس آن چه کسی بوده است؟؟… بله و چنین شد که افتادم وسط پروژه ی عکاسی«به روایت یک شاهد عینی» خانم آزاده اخلاقی.در این پروژه عکاسی که یکی از بزرگترین پرژه های عکاسی ایران است؛صحنه ی مرگ هفده شخصیت برجسته ی تاریخ ایران از جمله آیت الله طالقانی،دکتر مصدق،فروغ فرخزاد،دکتر علی شریعتی،صمد بهرنگی ،شهید باکری و چند تن دیگر با طراحی لباس و گریم در فریم های مختلف و سینمایی به تصویر کشیده شده است.اگر تا کنون این هفده تصویر را ندیده اید؛میتوانید به اینجا  بروید و از هنرنمایی خانم آزاده اخلاقی و گروه حرفه ای شان لذت ببرید!!

   جمعه 25 اسفند 1396نظر دهید »

 

از امروز تا لحظه ی تحویل سال، روزی یک دوره تسبیح«دوستت دارم»را نذر لبهایم میکنم.باشد که رستگار شوم!


موضوعات: کوتاه نوشت
   پنجشنبه 24 اسفند 13964 نظر »

1 2 ...3 ... 5 ...7 ...8 9 10 11 12 ... 26

من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
اسرار عبادات