شنبه ی جذاب ایست.استشمامِ یک صبح تابستانی و پناه آوردن به گِلِ سفالِ آفتاب نخورده یِ لعاب ندیده و آوای طرب انگیزی که میتواند همه ی ساعت های زندگی را پر کند؛ نوید بخش روزهایِ طلاییِ پیش روست…

 در این چرخش گرم و پرانرژیِ زمین،دلتان می آید دلگرم به یکدیگر نباشیم؟!

   شنبه 30 تیر 13976 نظر »

موومان دهم سفر

آدمها برای هر مفهومی،تعریفی دارند.اشیاء را،واژه ها را،شعر ها را،تعریف میکنند تا قریب به ذهن و دست یافتنی شود.با تعریف هایشان همه چیز را محدود و چهارچوب بندی میکنند.اما باید دانست؛چیزهایی هست که محدود شدنی نیست.چیزهایی هست که قالب بندی نمیشود.مثل آخرین عدد یا تعریفی که از نقطه ی تلاقیِ دو خط موازی در ذهنمان داریم«بینهایت». و یزد همان شهری است که قالب بندی نمیشود؛ همان شهر بینهایت ها.بینهایتِ اصالت،بینهایتِ سنت و بینهایتِ آیین…

 

 

 

حالا فکر کن ، مابین این همه بینهایت به تو حق انتخاب داده باشند و تو دلت بخواهد؛ یکی از این بینهایت ها را بیشتر دوست داشته باشی.همه جا را خوب سِیر میکنی.عکسها را پایین و بالا میکنی.خاطره ها را یکی یکی مینشانی کنار یکدیگر.دستی به سر و رویشان میکشی و میزنی سر شانه ی «مجموعه ی تاریخی امیر چقماق». با میدانی پر از کافه تریاهای روباز و فالوده های یزدی و شربت خاکشیر گوارا.بنوش و سیاحت کن…

 

 

 

 

یادتان هست گفتم؛یزد شهر بینهایتِ آیین است؟ روزی روزگاری،مردی زرتشتی که شیفته ی زبان و ادبیات پارسی بود،میراثَش را از هندوستان برمیدارد و می آید ایران.می آید یزد و یک برج ساعت،منقش به اشعار فردوسی بزرگ و چند مکان عام المنفعه ی دیگر میسازد؛ برای  حمایت از کودکان زرتشتیِ پارسی.نامش،پشوتن‌جی دوسابایی مارکار(પષુતનજી દુસાહાબી મારકાર)

 

 

 

گفت:«مِشه از مَنَم عکس بِگِرید؟»

سرم را به نشانه ی رضایت تکان دادم و گفتم: «بله که میشه،اتفاقا من هر جا که برم (در پیِ زردها)م»!

نگاهی به لباسش انداخت و توی کادر شروع کرد به رکاب زدن.بعد آمد عکس را دید.چشمهاش برق میزد.پسرکِ شوخِ خنده رویی بود.

گفت:«چه عکسِ خَشی! اسمم مَمَد رضاست، حالا معروف مِشَم؟»

 

 

 

ارتباط گرفتن با مردم یزد هم بسیار ساده بود و هم بسیار دلچسب. ولی غم آشنایی لابه لای صحبتهایشان احساس میشد که بی ارتباط با وضع نابسامان اقتصادی نبود.بازار یزد رونق قابل توجهی نداشت. دقیقا مثل بازار اصفهان. با اینکه تولیدی های زیادی مشغول به کار بودند.اما رضایت چندانی از درآمدشان نداشتند.

 

 

اینجا ایساتیس است.شهری که باد گیر دارد و دل گرمِ خورشید است…

 

*تصویر اول گنبد امامزاده ای بود در خیابان مسجد جامع کنار بازار صراف ها.تصویر دوم و سوم میدان امیر چقماق.تصویر چهارم میدان مارکار.تصویر پنجم خیابان مسجد جامع مشرف به برج ساعت.تصویر ششم محله ی سنتی نشین یزد.

 

   چهارشنبه 27 تیر 1397نظر دهید »

 

«آیا کسی هست که معتقد باشد جزییات مهم نیست؟!»

 

 

 

 

«در پناه سایه ها»

 

 شاید برای بعضیها، ثبت خاطرات ، از جمله کارهای آبکی دنیا و «ولِش کن بابا،بیخیال» باشد.ولی برای من یک «نیاز» است.مثلِ نیاز مو به گُلِ سر.مثل نیاز انگشتهای یَخ کرده ی پا به سینه ی بُخاری.مثل نیاز لباس به عطر .مثل نیاز زبان به شیرینی و صدا به لهجه.مثل نیاز بدن به بریانی و نیاز دوغ به گوشفیل ، آن هم در یک بعد از ظهر گرم تابستانی…

این طوری نگاه نکنید! خودتان را هم بُکُشید؛عکس گوشفیل های اصفهان را منتشر نمیکنم.فقط این را بگویم که من آنقدر از «دوغ و گوشفیل» خوری ، خاطره دارم که تا 102 سالگی  هم بخواهم،بنشینم و برایتان تعریف کنم؛ باز تمامی ندارد!!…
- «بله ،قراره 102 سال عمر کنم»

خلاصه که چشمهایتان را به روی خاطره هایتان نبندید.حتی اگر کسی نور را با آینه توی چشمهایتان می اندازد یا حتی اگر گرفتار طوفانی از گرد و غبار شده اید.به اصفهان هم اگر آمدید از پلک زدن بر حذر باشید.

«ختم جلسه»

 

*عکس اول:انعکاس مسجد شیخ لطف الله در حوض آب میدان نقش جهان.

**عکس دوم:چشم اندازِ گنبد و گلدسته ی مدرسه ی چهارباغ از خیابان آمادگاه.

 

   سه شنبه 26 تیر 139710 نظر »

«بُردِ فرانسه یک طرف. بارون بعد از بُرد، یک طرف دیگه!!!»

خدایا زیاد بفرما،باران های بعد از قهرمانی را !!!

   دوشنبه 25 تیر 1397نظر دهید »

سلام دخترم

ریحانه ی عزیزم ♥

رسم اش این است که روز دختر را به تو تبریک بگویم.ولی راستش را بخواهی وجود تو برمن مبارک تر است.آن روز که توی پیاده رو ،آرام آرام قدم میزدم و به جوانه ی خوشبوی تو که درون من را طراوت میبخشید؛ می اندیشیدم. آن روز پرشکوه ترین و ستوده ترین لحظه های آفرینش بود برایم.کلمه ی وجود تو روال هولناک دنیا را در نظرم صیقل میداد و من را در ناب ترین و شیرین ترین خلسه ی هستی فرو میبرد.یکی درون من از جنس انسان داشت شکل میگرفت و این سزاوار شادباش و سجده ی سپاسگذاری بود و شنیدن ضربان قلبت ، کلید ورود به قصر آرزوها و خیالپردازی ها .

تا لحظه ی تولدت نمیدانستم دختری.ولی کنج همه ی رویاهایم موهای سیاه تو را که جایی برای زیستن است؛ میبافتم و لباسِ گُل داری را که از باقی مانده ی چادر نمازم برایت دوختم؛تن ات میکردم.بعد دستت را میگرفتم و دوتایی باهم رهسپار گالریهای نقاشی میشدیم.میخواستم بازتاب رنگها را در چشمان معصومانه ی تو ببینم.بازتاب دنیای هزار رنگ در چشمان زلال تو چقدر امید بخش و قابل اعتماد میشد.

دخترم، ریحانه ی عزیزم، وقتی برای اولین بار در آغوشم جا گرفتی و صافی پوست صورتت،پوست گونه هایم را نوازش داد ناخودآگاه با خودم گفتم:«آه خدا،کدام معجزه ات را میتوان با این موهبت برابر کرد؟!» تو از شیره ی جان من جان میگرفتی و با قلموی لبخندت بر قاب چهره ام نشاط را نقش میکردی و من بخاطر خلقِ این اثر تحسین برانگیز از تو سپاسگذارم.

دخترم،ریحانه ی عزیزم،روز دختر بر تو مبارک است ولی بدان که تو فراتر از یک عنوان و فراتر از یک روزی و آنچه که تو را از دیگران متمایز میسازد انسانیت توست نه جنسیت ات. و بدان که فاطر دنیا بهترین هایش را برای تو مبعوث کرده است. پس پنجره های تفکر را به روی خود بگشا و از آسمان تجربه توشه برچین وبه همراه پرندگان، هیجانِ پرواز را بِچش. مطمئن باش هیچ هیاهوی رعب انگیزی در این دنیا پایدار نیست .زیرا آنکه تو را آفریده است «اَرحَمُ الراحمین» تر از این حرفهاست.

دخترم، ریحانه ی عزیزم، روز دختر بر تو مبارک است و من از تو سپاسگذارم که حضور تو پایان سکوتها و دلتنگیهای طولانی من است.دوستت دارم به قداست خلقت قسم  

 

 

کلیدواژه ها: برای دخترم ریحانه
   یکشنبه 24 تیر 139714 نظر »

1 2 3 ...4 ... 6 ...8 ...9 10 11 12 ... 55

 
دانلود نرم افزارهای قبله نما