15 اسفند ، شبیه باغبان دوره گردی ست ؛که  سالی یک مرتبه گذرش به شهر و کوچه ی تقویم شمسی ما میخورد و یکی از نعمتهای خدا را که داخل چرخ دستی اش نشانده به همگان عرضه میکند.وجود نهال های سبز و شاداب در چرخ دستی ۱۵اسفند و دعوت مردم  به درختکاری،دلیلی آشکار بر عقاید صحیح گذشتگان ما در بهره بری و امرار معاش از دامان پاک طبیعت است. پیوند این اندیشه –توصیه به درختکاری – با معارفی  که از طریق قرآن عزیز و ائمه معصومین علیهم السلام وارد آداب دینی مان شده؛انگیزه های معنوی بیشماری را برای انسانهای صالح به ارمغان می آورد.چنانچه پیامبر گرامی در حدیثی به این مضمون میفرمایند :«هر مسلمانی که بذری بیفشاند یا نهالی بنشاند و از حاصل آن بذر و نهال،موجودی تغذیه گردد، برای او صدقه محسوب میشود».حال ما به عنوان انسانهای دارای تمدن با این عقبه ی ملی و مذهبی تا کنون چقدر به میزان اثر گذاری درخت در گذر زمان های متوالی فکر کرده ایم؟ به عنوان مثال،اگر قرار میشد هیچ گاه پای هیچ درختی در میان نباشد؛پدرمان آدم علیه السلام با کدامین میوه ممنوعه مورد ابتلاء قرار میگرفت؟! خداوند در وادی طوی از پشت کدامین شاخه ی خشک با موسی علیه السلام سخن میگفت؟! مریم سلام الله خرمای کدامین درخت نخلی را تناول میکرد و از شیره ی جانش عیسی علیه السلام را سیر مینمود؟! کدامین درخت کدو، سایه ی شاخسارش را بر سر یونس علیه السلام میگسترانید تا او بتواند بر ضعف و رنج ناشی از استقرار در شکم ماهی غلبه کند؟ جایگزین قسم به زیتون،انار و تین چه واژهایی بود؟! یا در عدم آفرینش درخت،چند آیه از آیات قرآن کاسته میشد؟!…

 

 

درخواست نوشت:«خدای عزیزم!لطفا من را در زندگی بعدی یک درخت بلوبری بهشتی بیافرین؛فقط خوردن بلوبری را ممنوع نکن که آدم ها به درد سر نیافتند.ممنونم»


موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 14 اسفند 13962 نظر »

امروز رأس ساعت ۸ : ۸ صبح کلنگ خونه تکونیو زدم و اولین قدمو برای یه تحول هرچند ظاهری ولی انرژی آفرین توی خونه برداشتم.دلم میخواد روزای آخر اسفند در حال کاشتن بنفشه و همیشه بهار باشم؛ نه این که دستمال به دست سوراخ پس سوراخای خونه رو گردگیری کنم ؛به همین خاطر از امروز روسری خونه تکونیو سر کردم. الان هم نشستم کف آشپزخونه روبروی یه کابینت با درهای چارطاق باز، قاطیِ چندین و چند شیشه ی سبزی خشک مشغول بو کردن سبزی ها  و چسبوندن برچسب به پیشونی شیشه ها در حالی که حجم زیادی از مغزمو به قول ریحانه «بوی علفیجات خشک» پُر کرده.دستام وجب به وجب  داره پیش میره و لحظه به لحظه به میزان تغییر و نظم خونه افزوده میشه.گاهی سرپا می ایستم و نگاهی به دور و بر میندازم.کم کم خونه داره شمایل تابلوی تالار آیینه ی استاد کمال الملک رو به خودش میگیره.به همون اندازه رنگی! به همون اندازه دلچسب ! به همون اندازه مجلل!

 

+میخواستم پست رو ویرایش کنم ؛نمیدونم چرا حذف شد! امروز دوباره بارگذاریش کردم.

کلیدواژه ها: اسفند ماه, خانه تکانی

موضوعات: روزانه نوشت
   جمعه 11 اسفند 13964 نظر »

هرچقدر هم خونه مثل نقره باشه؛ باز چشم آدم به قالیای خیس و آویزون شده از لب  پشت بوم خونه ها که می افته؛ هوس میکنه یه جایی رو الکی بریزه بهم و از نو بچینه؛میز تلویزیون رو جابه جا کنه؛با اسید لای سرامیکای کف بالکن رو برق بندازه؛روغن جلا بزنه به دسته ی مبل تا مثل آیینه بتونه خودشو توش ببینه و همین طور بگیییر تا برسی به ته خونه تکونی؛به لحظه ی گذاشتن سنبل کنار سفره ی هفت سین. به نظر من گُل،گُله! فرقی نداره گُل قالی باشه یا رُز قرمز! آب که بهش برسه نشاط توی رگهای  زندگی جاری میشه.

کلیدواژه ها: خانه تکانی

موضوعات: روزانه نوشت
   چهارشنبه 9 اسفند 13964 نظر »

 

این روزا همه چیز تقصیر منه،باشه قبول؛ ولی بیا با هم ،حرف بزنیم.بلدی؟!


موضوعات: کوتاه نوشت
   چهارشنبه 9 اسفند 1396نظر دهید »

 

بی هدف و بی سوژه،لب ایوانک طبقه دوم مدرسه نشستم.گفتگوهایی بود ؛که میشد به آنها گوش داد؛مثل احوال پرسی آدمها با یکدیگر؛مثل فردا استاد از کجا تا کجا امتحان میگره؟؛مثل مانتوی نو مبارک!؛مثل بفرما یه گاز از ساندویچ کوکو سبزی من بزن!… میتوانستم توی حنجره ی آدمها فرو بروم؛سر نخ یکی از واج های اشرف مخلوقاتی را به دلخواه خودم بگیرم و قصه بسازم و ماجرا را متصل کش بدهم و کش بدهم.اما مدتهاست برای این روزمرگیها دلم  نمیرود.با خودم عهد بسته ام پیرو وابستگی های بی ریایِ دو طرفه باشم و اجازه ندهم تعارف های عوامانه و از سر اجبار آدمها دست و پایم را زنجیر کنند.

یکی از کبوتر چاهی های مسجدعلی پر زد و روی پرچین پشت بام مدرسه،درست روبروی من با علامتِ سوال توی چشمهایش ،منتظر نشست. تا ببیند بالاخره چه چیزی بارِ دلم میشود؟ نگاهی به ساعت انداختم. ۹:۴۵ صبح بود و چشم من در مقابل همه ی  گزینه های کف دست،ابرو بالا می انداخت و هیچ کدام را نمیگرفت.

نگاهم را از صفحه ی ساعت برداشتم و روی در و دیوار مقابل گذاشتم.از سایه ی روی دیوار صدای سلام آمد و شعر «درخت» شفیعی کدکنی توی گوشهایم شکوفه زد :« زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟-بیداری شکفته پس از شوکران مرگ-زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟-زیر درفش صاعقه و تیشه ی تگرگ-زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟-عریانی و رهایی و تصویر بار و برگ».

میخواستم از شوق فریاد بزنم:«یافتم !یافتم! دلبرکم را یافتم!»و مانند همه کاشفها ،طعم این جمله را زیر زبانم مزمزه کنم.یکدفعه دستی آمد ؛جلوی دهانم را گرفت و گفت:«ساکت!راز دار باش!خلوتهای عاشقانه رو که جار نمیزنن!».

از این لحظه به بعد من راز دارِ ملاقات های عاطفی و بی ریای دو نفره هستم؛خلوتهای دلی تپنده با سایه ی درختی که شعر و غزل عاشقانه از بر است و هر روز ساعت ۹:۴۵ صبح، روی دیوار مدرسه مان بدون ثانیه ای تاخیر، سر قرار حاضر میشود.تنها شاهد این خلوت هم، کبوتر چاهی مسجدعلی ست.چه خوب،که کبوترها مانند کلاغها جارچی باشی نیستند! 

   سه شنبه 8 اسفند 13962 نظر »

 

آدم دیگه از خدا چی میخواد؟!

وقتی چهار روز در هفته، هوای یه همچین جایی رو میریزه توی جام کریستال و جرعه جرعه سر میکشه!


موضوعات: تصویر نوشت
   دوشنبه 7 اسفند 13962 نظر »

بله بچه ها! دبستانی که بودم؛حکایتی از جناب سعدی توی کتاب فارسیمان بود ؛که باید حفظش میکردم.حکایت از این قرار بود:«ادب از که آموختی؟از بی ادبان! هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهیز کردم».؟ خُب، من هم حفظش کردم و از آنجایی که به حافظه سپردن موضوعی، معمولا پیش درآمد و زمینه سازِ عمل به آن موضوع میباشد؛با خودم قرار گذاشتم؛ از هر گَرد کدورتی که بی ادبها با رفتار تاسف بارشان روی دل آدمها مینشانند؛سرمشق بگیرم و مرتکب چنین اعمال قبیحی نشوم تا شیرینی ملکه شدن عادتهایی مانند،جواب سلام دادن؛خوش قول بودن؛تهمت نزدن،وجدان کاری داشتن و … مثل شیرینی خُرما توی دهانم بچرخد؛ ولی گاهی بی ادبها علاوه بر دل چرکین کردن؛یک بادمجان هم پای چشمم مینشاندند.من هم، دروغ چرا؟ حسابی در صدد مقابله به مثل بر می آمدم؛اما ریش سفیدهایی که دو تا پیراهن از من بیشتر پاره کرده بودند؛ میگفتند:« نُچ نُچ ؛ خَر که به آدم لگد میزنه؛آدم که نباید برگرده به خَر لگد بزنه!تو به جاش خوبی کن،بالاخره یه روز خودش میفهمه!».تصور آنها این بود که،خوبی کردن در عوض بدی؛مانند دستی نامرئیست که چوب جادوی اش را روی سر بی ادبها میتکاند و آنها را پُر شعور میکند .امیدوارم متنم بوی از خود متشکری ندهد! ولی واقعاً چاره چیست؟! طبق نظریه ی جناب سعدی و ریش سفیدها،در مقابل بی ادب ها،نمیشود از درِ زدی ضربتی،ضربتی نوش کن وارد شد.پس چه بهتر که اول، یک نفس عمیق کشید و بعد از داخل فریزر یک تکه یخ بیرون آورد و آن را لای پارچه ایی،نایلونی،چیزی پیچید و با آرامش گذاشت روی بادمجان پای چشم و صبوری پیشه کرد. تا به مرور زمان مزه ی تلخ صبر هم تبدیل به ملکه ی شیرین خرمایی شود!! یادتان باشد درِ فریزرتان را هم ببندید تا شب عیدی دستتان عصا نشود!


موضوعات: روزانه نوشت
   شنبه 5 اسفند 13964 نظر »

من هیچ وقت هیچ ابایی نداشتم که با لهجه ی غلیظ اصفهانی صحبت کنم.هر چند شاید مخاطب با بعضی از واژه های منحصر به فرد اصفهانیا آشنا نباشه ولی این مشکل اونه نه من:) همیشه هم واژه ی اصفهانی رو که به عنوان پسوند توی شناسنامه م ثبت شده بعد از نام خانوادگیم بیان میکنم ؛با اینکه باید برای شنیدن انواع و اقسام جوکها و متلکها خودمو آماده کنم.عیب نداره!این هم راهیه برای خودش تا آدما به لحاظ روحی تخلیه بشن.من خیلی تعجب میکنم از کسایی که لهجه ی خاصی دارن یا به طور کل زبان مادریشون چیزی غیر از زبان فارسیه و اصالتاً فارس نیستن اما با تغییر زبان یا لهجه میخوان خودشونو به زور منسوب کنن به یه شهری که مثلا پایتخته.به نظرمن این خیلی ناراحت کنندس چون وقتی نه کتابی و نه کلاسی هست که بچه هاشون لهجه و زبان مادریشون رو یاد بگیرن هیچ فکر کردن چه بلایی سر زبان مادریشون میاد؟!


موضوعات: روزانه نوشت
   چهارشنبه 2 اسفند 13964 نظر »

1 2 3 4 ...5 ... 7 ...9 ...10 11 12 ... 26

من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
اسرار عبادات