آگوستوس:«انقدر مشغول خودتی،که اصلا حواست نیست دارم جذبت میشم!»   نمیدانم تابحال،این حس برای شما هم به وجود آمده یا نه؟! این که بعد از خواندن یک کتاب ، دوست داشته باشید نویسنده اش را از نزدیک ملاقات یا حداقل با او تلفنی صحبت کنید.سالها پیش، وقتی «ناتور… بیشتر »

موضوعات: دیالوگ نوشت
   یکشنبه 26 فروردین 13976 نظر »
روی پنجه ی پا بلند میشوم. سرم را از لبه ی بالکن جلوتر میبرم. سنگفرش پیاده رو،گُله به گُله نمناک است.قطرات برّاق،از روی گلبرگهای همیشه بهارِ کنارِ پیاده رو سُر میخورند و توی گِلهای باغچه فرو میروند.نَفَسِ پدر مادر داری چاق میکنم و با صدایی که خودم بشنوم… بیشتر »
   سه شنبه 21 فروردین 13974 نظر »
پیشترها،متروی تهران را تجربه کرده ام و همچنین ،متروی مشهد را.اما از وقتی متروی اصفهان برقرار شده؛سر و کارم به آن نیافتاده.امروز توی مسیری که برای پیاده روی در نظر گرفته بودم؛وقتی به دروازه دولت رسیدم؛ به سرم زد از آنجا تا فلکه ی شهدا ، با مترو بروم.پیش… بیشتر »

موضوعات: پیاده روی نوشت
   یکشنبه 19 فروردین 13976 نظر »
  نوروز در ایران، شروع دوباره و سرآغاز زیستن و تولد است. زمانی که صفحه ی نخست تقویم شمسی ورق میخورد و فروردین چشم میگشاید؛ رخش سبز پوش طبیعت در دشتها،جنگل ها ، پیاده روها و کوچه های شهر و روستای  ایران زمین شروع به تاخت میکند و نژاد آریایی از دو گیاه… بیشتر »

موضوعات: روزانه نوشت
   چهارشنبه 15 فروردین 13978 نظر »
  طی دو روز گذشته،از پیام بارداری دوستی، ذوق زده چسبیدم به کف آسمان و تبریک گفتم.خبرچاپ کتاب جدید آشنایی را خواندم و برایش پیام فرستادم «منم یه جلد امضا شده میخوام!» و تبریک گفتم.فهیمه پیام فرستاد که ویزای سفرش جور شده.بغض آمد تا پشت مژه هایم و تبریک… بیشتر »

موضوعات: تصویر نوشت
   سه شنبه 14 فروردین 13976 نظر »
  باب آخر سفر زمان:یازده فروردین،یک نیمه شب مکان:خانه ی خودمان   در سفر نوروزیمان به ده دز، وقتی آهنگ بازگشت به اصفهان، توی دهان همسفریهایم افتاد؛مگر بیرون می آمد! بندگان خدا بیماریِ افتادگیِ آهنگ توی دهان گرفتند. آنقدر هم بیماریشان پیشروی کرد؛ که حتی… بیشتر »
   شنبه 11 فروردین 13972 نظر »
  باب هفتم سفر زمان:یازده فروردین،پیش از ظهر مکان:میرن آدما   1:«ئه اینجا رو! پاشو پاشو! رسیدیم.»   3:«چیکارش داری!؟ بذار بخوابه،خسته اس.»   1:«نه بابا فکر کنم مرده اصلا! اُووی با توام آ! پاشو این شیر سنگیا رو ببین! انقدر زیادن که نگو! یکیشون درست سایز… بیشتر »
   شنبه 11 فروردین 13972 نظر »
  باب ششم سفر زمان: ده فروردین،۱۴:۴۸ مکان: ده دز،روستای برآفتاب،دامنه ی کوه باغشاه.   پایاز معلم بیست و سه ساله ی روستا بود.با او موقعی که توی مسجد روستا اذان می گفت آشنا شدیم.بعداً خودش گفت که برادر کوچک مریم بانو ست.پایاز کل بعد ازظهر دهم فروردین،… بیشتر »
   جمعه 10 فروردین 13972 نظر »
  باب پنجم سفر زمان: ۱۴:۳ مکان:شهر ده دز،لب کارون   کارون بی نهایت آبی را دیدم . آب ولرمش را با سر پنجه ی پاهایم لمس کردم.کنارش تابلو زده بودند «خطر غرق شدن،شنا ممنوع!» ولی بچه ها نیم تنه هایشان را لخت کرده بودند و توی کارون آب تنی میکردند.چند نفری هم… بیشتر »
   پنجشنبه 9 فروردین 13976 نظر »
  باب چهارم سفر زمان:  نهم فروردین، ۷:۲۹ صبح مکان: شهر ده دز،روستای برآفتاب ظفری،خانه ی مریم بانو .   یکی از محسنات سفر این است که در اثر معاشرت با اقوام مختلف، دسته بندیها و طبقه بندیهایی که از  آدمها توی ذهنمان ساخته ایم تغییر شکل پیدا میکنند و… بیشتر »
کلیدواژه ها: ایرانگردی

موضوعات: سفر نوشت
   چهارشنبه 8 فروردین 13972 نظر »
  باب سوم سفر زمان: ۷:۴۳ صبح مکان: شهر ده دز،روستای برآفتاب ظفری،لب ایوان خانه ی مریم بانو .   واژه هایم خلاصه میشود در صدای عروسی گنجشکها روی شاخه ی درخت بلوط خانه ی مریم بانو و صدای بزغاله ها ، مرغ ها و خروس ها که سکوت روستای زبرجد پوش «برآفتاب»را… بیشتر »
   سه شنبه 7 فروردین 1397نظر دهید »
  باب دوم سفر زمان: ۱۷:۴۱ مکان:شهر ده دز،روستای زراس،چهل و پنج کیلومتری شهر ایذه.   گنبد وگلدسته ی امامزاده شهپیر، آن طرف رود کارون در دامنه ی رشته کوههای زاگرس میدرخشد.انگار تقدیر چنین رقم خورده که این انگشتری زرین روی انگشتان سبز دشتهای آن سوی کارون… بیشتر »
   یکشنبه 5 فروردین 1397نظر دهید »
  باب اول سفر زمان:۱۱:۳۰ قبل از ظهر . مکان:جاده اصفهان،خوزستان.   کوه خندان ایستاده ته جاده و مثل دماوند ملک الشعرای بهار کلاه خوُد سیمی به سَر کرده . از توی دهانش  خارج میشویم. خورشید آرام آرام  از پشت شیشه ی ماشین به روی دستهایم میخزد و مینشیند روی… بیشتر »
   شنبه 4 فروردین 1397نظر دهید »
  توی میهمانی بحث «راه حق راه منه» داغ شده بود. بچه ی درونم مدام به پهلویم سُک میزد که«حوصله م سر رفت پاشو بریم توی حیاط بازی!» من هم دستش را گرفتم و نشاندمش جلوی قاب ترمه ای که به ستون وسط پذیرایی زده بودند و به او گفتم :«عزیز دل م، بُتّه جِقّه های… بیشتر »
   جمعه 3 فروردین 13974 نظر »
 
ایده های درآمد زا