امشب به مهمانی مهمی دعوت شده ام.

میزبان،از خوانندگان قدیمی این وبلاگ است.

کامنتهایش، زیر پست هایی بود که بنا به دلایلی حذف شد.

ولی آدمها حذف شدنی نیستند.

آدمها فقط به هم میرسند.

چه قانون آرامش بخشی!

 

+خدا! لطفا محکم تر از قبل بغلم کن. به من بگو ؛ تا تو را دارم غمم نباشد.

کلیدواژه ها: دلتنگی

موضوعات: کوتاه نوشت
   سه شنبه 13 شهریور 13971 نظر »

 

نشستم روی ماسه ها.چانه ام را نشاندم روی زانوهام.زانوهام را بغل کردم.انقدر چشم در چشم افق دوختم؛تا خورشید از زیر لحافِ دریا بیرون آمد و خمیازه کشید. موج،سینه خیز و آرام تا ساحل پیش آمد.روی ماسه ها غلتید.صدف ها در پناه ماسه ها پیدا و پنهان شدند.کفِ کم رمقِ ماسه آلود، کفِ پا را نشانه گرفت.آخرین تلاش برای خودنمایی.حبابِ نگران،به زیر پا افتاد و در دم جان داد. چه میخواستم من؟ تکه ایی از این آسمان بلند؟ تکه ای از بستر دریا؟ تکه ای از رطوبت یا تکه ای از صدای موج؟

از خدا که پنهان نیست.از تو چه پنهان! این صحنه ها به من چسبیده اند.چسبیده اند برای همیشه.تا ابد.چسبیده اند تا دم به دم، خیال تو را در ذهنِ من ببافند. چه رنگارنگ در خیالم بافته میشود خیالت!

 

 من، تو را میخواستم.تمام تو را. و دریا، دریا زیباترین بهانه برای داشتنِ تو بود.

 

سحاب» شخصیتِ اصلی داستانم.

کلیدواژه ها: سحاب, عکاسیام
   سه شنبه 13 شهریور 1397نظر دهید »

 

موومان دوازدهم سفر

این روزها مردم، پیش از بستنِ بار و بنه ی سفر ، جهت آگاهی بیشتر از مقصدِ مورد نظر،دست به دامن گوگل میشوند.پس به نظرم تابلو بازیست اگر بخواهم اطلاعات ویکی پدیا را درباره ی «قلعه رودخان»زیر پست کپی کنم.چون در صورتی که شما به تاریخچه ی «قلعه رودخان» علاقمند باشید؛ خودتان بهتر میدانید که باید چکار کنید.پیش زمینه ی فکری من هم تا قبل از سفر به «قلعه رودخان» همان تصاویری بود که گوگل نشانم داد.بنابراین از توضیح بیشتر صرفنظر میکنم و فقط عکس ها و تجربه های شخصی را با شما به اشتراک میگذارم.

 

 

 جاده ی منتهی به قلعه رودخان از دلِ جنگلی میگذرد که خدایِ سرسبزی ست.اکثراً در طول این جنگل خود واقعیشان را نشان میدهند.به همین دلیل توصیه میکنم؛ قبل از سفر به «قلعه رودخان» ظرفیتتان را در برابر رنگ «سبز» بالا ببرید.زیرا ممکن است یکدفعه به خود بیایید و ببینید در مقابل انبوهی از چشمهای تماشاگر، جیغ و دست و هورا میکشید و حرکات موزون به نمایش میگذارید.اشکالی هم ندارد.هر کس به اندازه ایی از هوش هیجانی بهره برده است.یکی کمتر و یکی بیشتر.اما ممکن است این ادا و اصول ها برای آینده ی کاری و تحصیلی و غیره ی خودتان بد باشد.از من گفتن.

یک توصیه هم برای تماشاگران گرامی دارم.سعی کنید درگیر حاشیه ها نشوید. چون مسیری بس طاقت فرسا پیش رویتان قرار گرفته است.اگر هم عصای کوهنوری ندارید، حتما حتما یک عدد چوب خیزران از فروشنده ها خریداری کنید.بدون عصا، چطور ۱۲۰۰ و خورده ای پله را میخواهید پله نوردی کنید؟!

 

 

به غیر از کارت اعتباری و چوب خیزران(عصای پله نوردی) و دوربین عکاسی هیچ وسیله ی دیگری با خود همراه نکنید.حتی آب.زیرا برای انواع و اقسام ذائقه ها، در رستوران ها و دکه های برپا شده ،غذا و نوشیدنی هست.چه برای آنهایی که شعور خوردن غذای محلی را دارند و چه برای آنهایی که مثل من شعور خوردن غذای محلی را ندارند.

به ششصدمین پله که میرسید؛قطره های باران را روی صورت و کف دستهایتان حس میکنید.پله ها لغزنده میشوند و ارتباطتان با افرادی که در حال برگشتن هستند؛ بیشتر.

-آقا چقدر دیگه از راه باقی مونده؟

عده ایی خالصانه،پدرانه،مادرانه،برادرانه،خواهرانه به ادامه ی مسیر تشویقتان میکنند:«ادامه بده. تو میتونی هموطن!» عده ای هم با استفاده از آرایه ی ایهام به باقی مانده ی مسیر دلگرمتان میکنند:«برو بالا.فقط چهل و پنج دقیقه ی دیگه پله پیمایی داری»!! عده ای هم کلاً برای دلسرد کردن و تضعیف روحیه آمده اند:«نرو که پشیمون میشی»!!

هر وقت نَفَسِتان گرفت و تپش قلب امانتان را برید؛ روی نیمکتهای تعبیه شده بنشینید و کمی استراحت کنید. به گفتگوهای مردم گوش دهید.مطمئن باشید؛ بیشتر از برنامه ی «خنداننده شو»ی رامبد به این گفتگوها میخندید.من حدود پنجاه و هفت دیالوگِ شیرین یادداشت کرده ام؛که مرورشان،کم هیجان تر از رسیدن به درب چوبی «قلعه رودخان» نیست.

دلیل نامگذاری «قلعه رودخان» به این نام،رودخانه ایی است که در سرتاسر مسیر جاریست .توصیف رودخانه و ترکیب آن با صدایِ دل انگیزِ باران بر روی برگِ سبزِ درختانِ جنگل،تنها حضور «محمود دولت آبادی» را میطلبد.که همین جا آرزو میکنم در سفر بعدی ام به «قلعه رودخان» با این درختِ پیرِ افسانه ها همسفر باشم.اگر، دستمال گردنش را جابجا و اخم وسط پیشانی اش را درهم نکند.نوک سبیل هایش را تاب ندهد و با صدای خشن نگوید:«مورچه ! باش تا صبح دولتت بدمد. ها ها ها»!!

دوستان «د» بدهید تا فضا عوض شود.

 

 

   دوشنبه 12 شهریور 13972 نظر »

 

به بهانه ی برگزاری «جشنواره ی فیلم کودک و نوجوان» در اصفهان و اکران فیلم «آهوی پیشونی سفید ۲» دیالوگهای منتخب خودم را منتشر میکنم و نقد فیلم را میگذارم به عهده ی منتقدین.هر چند قسمت دوم این فیلم به نسبت قسمت اول از صحنه هایِ غافلگیر کننده ی کمتری برخوردار و بیشتر به کلیشه هایی پرداخته که حدس زدنی هستند.ولی سکانس های اصلی فیلم در« قلعه رودخان» ضبط شده بود که حسابی خاطرات سفر را برایمان زنده کرد.

……………………………………………………………………

روبی:چی کار میکردی؟

گرگی:داشتم با احساساتش بازی میکردم؛ فهمید.

روبی:تو غلط کردی.از این به بعد فقط با احساسات من بازی میکنی. ……………………………………………………………………

بابا سالار: نه، باور نمیکنم.پیشونی سفید من اهل کینه و تلافی نیست. ……………………………………………………………………

خرسک:ای خاک بر سرت که به خاطر عشق قانون رو گذاشتی زیر پا. ……………………………………………………………………

پیراستاد:مواظب باش دخترم .خدا با توست به شرط اینکه یاد بگیری زیر بار زور نری. ……………………………………………………………………

گرگی:با این جایزه،میتونیم چندتا خونه بخریم.

روبی: چندتا مغازه بخریم.

گرگی:چندتا ازدواج کنیم.

روبی:میخوای ازدواج کنی؟

گرگی:آره

روبی:با کی؟

گرگی:با دختر خالم.تحصیل کرده ست.فوق لیسانس ادبیات جنگل داره.

روبی:اونم گرگه ؟

گرگی:نه،اون به خونواده ی مادریم رفته.خرِ.

……………………………………………………………………

باباسالار:میخوام یه معامله باهات بکنم.میفروشمش.

بَل بله شاخ کوتاه:کیو؟

بابا سالار: پیشونی سفیدو.

……………………………………………………………………

بابا سالار:خسته م کردی.خسته.

پیشونی سفید:من فقط میخواستم خوب باشم.

بابا سالار: توی این دنیا فقط تو باید خوب باشی؟!

……………………………………………………………………

میمون:آفرین فلفلی. به امید روزای عجیب غریب پیروزی.

……………………………………………………………………

پیشونی سفید:اما شما گفتین این حکم غیر قابل تغییره!! این چه قانونیه؟!

شیر قاضی:قانون جنگل.

(این دیالوگ که پخش شد کل سینما به وجد اومد)!!

……………………………………………………………………

گرگی:من دیگه نمی خوام به حرفات گوش بدم. تو میخوای منو خر کنی.

روبی:دیگه بیشتر از این میخوای خر بشی؟! بیخیال دنیا .میزنیم زیر خنده.برواز خر بودنت لذت ببر.


موضوعات: دیالوگ نوشت
   یکشنبه 11 شهریور 1397نظر دهید »

در زمان ما، خنده ارزان نیست. خنده‌ی از ته دل.

تا بخواهی، پوزخند و زهر خند و ریش‌خند؛

اما یک خنده‌ی پاک، کاش می‌جستی، قایمش می‌کردی

و به دیوار اتاقت می‌کوبیدی.

 

 

+جمله ی منتخبِ مریم از «آتش بدون دود»،جلد چهارم،اثر نادر ابراهیمی.

++یک مقاله،درباره ی «آتش بدون دود» خواندم.به نظرم آنقدر این اثر هفت جلدی، خواندنی و وقت صرف کردنی و مطابق با کام من ،آمد که نگو! خدایا ! تا «آتش بدون دود» را نخوانده ام نمیرم.


موضوعات: کتاب نوشت
   دوشنبه 5 شهریور 1397نظر دهید »

1 ... 5 6 7 ...8 ... 10 ...12 ...13 14 15 ... 66

 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ