ما فریاد میزدیم:«چراغ! چراغ!»

و ایشان در نمی یافتند…

 

+شاملو

کلیدواژه ها: بدون پاکنویس

موضوعات: کتاب نوشت
   شنبه 28 مهر 1397نظر دهید »

 

«صرفاً جهت پر کردن جیب های خالی»!

 

+‌بقیه ی دوستاش هم اینجان.


موضوعات: روزانه نوشت
   شنبه 28 مهر 1397نظر دهید »

مدتـــــها بود، هیچ کلامی بینمان رد و بدل نشده بود.فقط هر از گاهی که چشممان به چشم یکدیگر می افتاد…نه حتی مدتها بود چشممان به چشم یکدیگر هم نیافتاده بود.فقط هر از گاهی که حضور یکدیگر را احساس می کردیم، برای رفع تکلیف،زیر لبی و آرام،بینمان سلامی رد و بدل میشد.چرا این طور شده بودیم؟! دلیلش خیلی مهم نیست. 

اما امروز صبح که دوباره ملخ ها گندم زار قلبم را زیر رو کرده بودند و من مثل طلسم شده ها،مات و مبهوت،بدون کوچکترین واکنش، وسط عزاخانه ی تازه برپا شده ایستاده بودم،صدایم زدی.

 خودم را کشاندم سمت صدایت.دیدمت.ولی باز چشممان به چشم یکدیگر نیفتاد.باز سلام کردیم ؛زیر لبی و آرام. اما اینبار تو یک جمله اضافه تر گفتی.گفتی:« حلالم کن».

کف دستم یک قاصدک گرفته بودم و همانطور که شانه به شانه ی آدم ها ایستاده بودم به خودم میلرزیدم.اگر معطل میکردم تو سرت را زیر می انداختی و میرفتی.

ولی خداحافظی که کردی،بین همه ی آدمهای عزیزتر از من،انتهای خط نگاهت به من افتاد.خودت هم منتظر بودی انگار!! چون به محض اینکه اسم کوچکت را صدا زدم،زدی سرشانه ی راننده و گفتی:«یه لحظه صبر کن». راننده ایستاد.بین لبهای من و گوشهای تو و قاصدک کفِ دستم هیچ فاصله ایی نبود.یک جمله گفتم و قاصدک را از کنار گوش هات سپردم به دستهای باد.«فُــ…تــ…»

پرواز قاصدک ها را تماشا کردیم؛باهم.اطمینان دادی که امانتدار خوبی هستی .اطمینان دادی که تقاضای بزرگم را درون جمله ی کوتاهم، پیش خودت مخفی نگه میداری  تا به مقصد اصلی اش برسد.

دلم معطر به بوی گندم شد و پاهام قرص.اما  پرده ی پلکهام نتوانستند جلوی سرازیر شدن بغضم را بگیرند. آدمها کاسه ی آب را پشت سر تو خالی کردند ؛من رها شدم.توی آسمان.مابین قاصدک ها.

رها شدم.

+

کلیدواژه ها: ای یگانه ترین

موضوعات: روزانه نوشت
   پنجشنبه 26 مهر 13971 نظر »

 

+من بچه ی تابستونم ولی پاییز یه چیز دیگه ست!! 

کلیدواژه ها: عکاسیام, میوه ی پاییز

موضوعات: تصویر نوشت
   سه شنبه 24 مهر 13972 نظر »

خانم پاییز، به شدت شُهرت طلب است و برایش مهم نیست در کدام شهر و دیاری زاده شده.همین که میبیند؛ همه از او به خوبی یاد میکنند و با آمدنش شاعر شده اند؛ قهقه ی مستانه سر میدهد و یکی-دو جرعه از قهوه ی تلخِ خانگی اش را مینوشد…(جذابیت،این ذوق زدگی ها را هم دارد دیگر!)

 …بعد، قهوه ی نیم خورده اش را میگذارد داخلِ سینی، تا من به  آشپزخانه ببرم.  به ته مانده ی فنجان نگاهی می اندازم و  با تعجب میپرسم:«چرا قهوتُ نخوردی؛ خانوم پاییز؟!!»

خیلی تلاش میکند تا اُبُهت خودش را حفظ کند. ولی باز خنده اش میگیرد.دستش را میگذارد روی شکم اش و نَفَس نَفَس زنان، میگوید:«آخه چِل مالش گرفتم!!».

میخواهد؛ بگوید«دل مالِش». ولی از بس میخندد؛زبانش میگیرد و اشتباهی میگوید«چِل مالش»!!

کلیدواژه ها: خانم پاییز

موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 23 مهر 13972 نظر »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 66

 
اربعین