مَردُم،امروز باران نگذاشت بخوابم.چند باری بالشِ زیر سرم را این طرف و آن طرف کردم،تا شاید رویِ طرفِ خنکش ، خوابم ببرد.ولی بی فایده بود.خواب را از سرم پراند،باران امروز! 

راستی،این چند روز،که نیامدم اینجا شلوغ پلوغ کنم،شما چکار میکردید؟ خودم چکار میکردم؟! من مثل بچه مثبتها داشتم به درس و مشقهایم میرسیدم.چقدر هم خوب بود.شاید با خودتان بگویید:«اگه خوب بود پس چرا باز اینجایی؟ برو بچسب به همون درسُ مشقت.»

عجول نباشید خواهشاً.مهلت دهید،میگویم. این که الان، توی محیط “word “بست نشسته ام و تِق تِق تِق میزنم روی کلیدهای کیبورد تا حرفها و کلمه ها و جمله هایم را به کمک “ctrl+v “وارد حوزه ی استحفاظیِ سمع و نظر شما کنم؛.دلیلش این است که …امممم… «وای یا خدا! بارونو نیگا!!»

به اندازه ایی این باران معطر است که میتوان مانند چایی به لیمو جرعه جرعه نوشیدش.باران اردیبهشت،بخاری و شوفاژ و پتو نمیخواهد. باران اردیبهشت،دستی میخواهد که دستت را بگیرد و ببرد موتور سواری!! تا خیسیِ هوایِ قاطی پاتی شده با صدای بچه مدرسه ای ها را تماشا کنی و به کتاب فارسی چهارم دبستان وصل شوی.باران اردیبهشــــ…

ئه! برای توصیف هوای بارانی نیامده بودم که! آمده ام بگویم:«آ چرا مثلی آدامس چِسبیدین به صَفه مانیتور،آ چشم اِزش برنیمیدارین؟! ول کُنین عامو!! وَخیزین یه بیلیط بخرین. آ بیاین اینجا.هوا  اصفان معرکه س،معرکه!»

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روزانه نوشت
   دوشنبه 3 اردیبهشت 13974 نظر »

 

آگوستوس:«انقدر مشغول خودتی،که اصلا حواست نیست دارم جذبت میشم!»

 

نمیدانم تابحال،این حس برای شما هم به وجود آمده یا نه؟! این که بعد از خواندن یک کتاب ، دوست داشته باشید نویسنده اش را از نزدیک ملاقات یا حداقل با او تلفنی صحبت کنید.سالها پیش، وقتی «ناتور دشت» را میخواندم ؛ متوجه شدم که جی دی سالینجر (نویسنده آمریکایی رمان ناتور دشت) هم در داستانش به این موضوع اشاره کرده و حتی ایجاد این میل را در خواننده،نشانه ی موفقیت یک نویسنده برشمرده.

فضای درام و رومانتیک فیلم «The Fault in Our Stars »،«خطای ستارگان بخت ما» نیز،بر اساس آرزوی یک دختر نوجوان شکل میگیرد و این آرزو،چیزی نیست جز ملاقات با نویسنده ی کتاب مورد علاقه اش،که در او ایجاد انگیزه کرده و ادامه زندگی را برایش قابل تحمل.  هیزل دخترکی ست (نقش اول زن،با بازی hailene woodle) مبتلا به سرطان ریه که جانش با کپسول اکسیژن عجین شده.او سرانجام برای دست یابی به آرزوی دیرین خود ، به همراه مادرش و «اگوستوس» راهی آمستردام، محل اقامت نویسنده مورد علاقه اش میشود.

اگوستوس(با بازی Ansel Elgort)پسر جوانیست که در انجمن حمایت از مبتلایان به سرطان با هیزل آشنا میشود و خود مبتلا به سرطان است در حالی که یکی از پاهایش مکانیکیست. هیزل و اگوستوس در آمستردام با نویسنده ی مورد علاقه ی خود ملاقات میکنند.ولی بر خلاف انتظار ،آقای نویسنده،آدم دائم الخمری است که با تصوراتشان فاصله ی زیادی دارد.هر دو سر خورده از خانه ی ون هوتن(نویسنده مورد نظر) خارج میشوند و بالاخره بعد از گردش در موزه ی آنه فرانک، تبدیل به ستاره ی درخشان زندگی یکدیگر میشوند.

آنه فرانک، نویسنده جوان یهودی مسلکی بود ، که پس از مرگش به واسطهٔ چاپ دفترچهٔ خاطرات روزانه‌اش«خاطرات یک دختر جوان» شهرت جهانی پیدا کرد و اکنون خانه اش یکی از جاذبه های گردشگری هلند محسوب میشود.رنج ها و دلهره هایی که آنه فرانک در طول زندگی متحمل شد،خیلی هم بی ربط به جریان فیلم نیست.

در خطای ستارگان بخت ما،لحظه به لحظه شخصیتهای دردمندی معرفی میشوند که علی رغم بیماری در صلح با زندگی به سر میبرند.برای مثال آیزاک (دوست مشترک هیزل و اگوستوس) بینایی اش را در اثر سرطان از دست میدهد؛ولی با حضورش در فیلم،صحنه های طنازی را خلق میکند.

بیننده در طول فیلم شاهد معجزه و یا باز شدن گره ی حادی نیست . تنها عکس العمل شخصیتها در برابر مشکلات پیش رویشان را از نظر میگذراند. پسر و دختر جوانی، مبتلا به سرطان، که تلاش میکنند با جزئی ترین چیزهای زندگی،خوب و خوش باشند.واقعیت را میپذیرند. متوسل به مسیح میشوند و ایمانشان را به زندگی پس از مرگ درجهانی فراتر از دنیا،وسعت میبخشند.به یکدیگر عشق میورزند و با اینکه هم آغوش مرگند از زندگی راضی هستند.این سکانسها، فیلم «The Fault in Our Stars» به کارگردانی «Josh Boon» را متناسب با فرهنگ نوجوانان آمریکایی روایت میکند.

«خطای ستارگان بخت ما»بر اساس رمان «بخت پریشان»اثر «جان گرین نویسنده ای با ملیت ایالات متحده ی آمریکا» ساخته شده است.هر چند من معتقدم، هرگز یک فیلم نمیتواند ابعاد شگفت انگیز یک کتاب را در بر بگیرد ولی چون رمان بخت پریشان  را نخوانده ام؛به طبع نظری هم درباره اش ندارم.

 

+دیالوگ نوشت،عنوانی تعریف شده در موضوع نوشتهای صهباء ست که تلاش میکنم در آینده به شکل منسجم تری به آن بپردازم.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: دیالوگ نوشت
   یکشنبه 26 فروردین 13976 نظر »

روی پنجه ی پا بلند میشوم. سرم را از لبه ی بالکن جلوتر میبرم. سنگفرش پیاده رو،گُله به گُله نمناک است.قطرات برّاق،از روی گلبرگهای همیشه بهارِ کنارِ پیاده رو سُر میخورند و توی گِلهای باغچه فرو میروند.نَفَسِ پدر مادر داری چاق میکنم و با صدایی که خودم بشنوم ؛ میگویم:«هوای امروز،مغز آدمو از توی جعبه میاره بیرون!» نگاهم، با پای برهنه ، میدود لای خامه های پفکی آسمان . اشعه های درخشانِ خورشیدِ بالای سرم ، هنوز آنقدرها قدرت دارند که از حاشیه ی ابرها هم ، به سمت چشمهایم حجوم آورند و با نوک پیکانهای سوزنیشان ، پلکهایم را محکم به هم بدوزند. با پلکهای بهم چسبیده ، قاطی لکه های رنگی میشوم که پشت چشمهایم پاشیده شده اند و مژه هایم را گرم کرده اند. دست راستم ، بازوی سمت چپم را میفشارد. درونم، شوقِ هفت رنگی نیرو میگیرد. شوقی به زیبایی و شکوه رنگین کمان! چقدر امروز را دوست دارم! کاش فردا هم باران ببارد! کاش!

اشتراک گذاری این مطلب!
   سه شنبه 21 فروردین 13972 نظر »

پیشترها،متروی تهران را تجربه کرده ام و همچنین ،متروی مشهد را.اما از وقتی متروی اصفهان برقرار شده؛سر و کارم به آن نیافتاده.امروز توی مسیری که برای پیاده روی در نظر گرفته بودم؛وقتی به دروازه دولت رسیدم؛ به سرم زد از آنجا تا فلکه ی شهدا ، با مترو بروم.پیش خودم گفتم:«هم فاله،هم تماشا». 

همین طور که همراه پله برقی های ایستگاه امام حسین پایین می رفتم؛دستم را داخل کیفِ دستی ام بردم و از زیر چیز میزهایم ، کیفِ پولم را بیرون آوردم تا بلیطِ مترو بخرم.هنوز توی ایستگاه،کارگر ها مشغول کار و جابجایی وسایل بودند.از یکیشان پرسیدم«کجا برم بلیط بخرم؟» کارگره نردبان چوبی را از روی زمین برداشت و روی شانه اش گذاشت و گفت:«برو اون پایین،برو اون پایین». بعد با نوکِ پایه ی نردبان «اون پایین» را نشان داد.

آن پایین،روی صندلی های ایستگاه،یک دختر و دو پسر جوان نشسته بودند و به جای این که سرشان توی گوشی هایشان باشد؛داشتند یک نفس کتاب میخواندند و به میزان سرانه ی مطالعاتی کشور می افزودند!!  گفتم سرانه ی مطالعاتی کشور؛ راستی شما میدانید این سرانه را چطوری اندازگیری میکنند؟ جوانان ما که توی ایستگاه مترو دارند کتاب میبلعند.زن ها و مردهایمان، یا مفاتیح الجنان به دست دارند یا مدام توی این خانه و آن خانه،جلسه ی ختم قرآن برگزار میکنند .اساتید هم که هرچه کتاب و مقاله ی جدید بهشان معرفی میکنیم ؛پاسخ میدهند «ما خودمون هزار و شصت و شونزده تا نقد روی فلان کتاب یا مقاله نوشتیم»!! پس چرا هنوز در نمودار میزان مطالعه ی کتاب در جهان،زیر خط فقریم؟! هان ،چرا ؟!… 

«باجه ی بلیط فروشی ش کو پَ؟!َ» این را گفتم و به دختره نگاه کردم.عجب مانتوی سبز خوشرنگی تنش بود! دختره نگاهش را از روی کتابش برداشت و انداخت روی صورتم.لبخندش از آن مدلهایی بود که دلم میخواست نظرش را در مورد آب و هوا هم بپرسم و بعد شماره ی تلفن اش را ،تا توی کانال دوستان اضافه اش کنم.از لای دندانهای سفید و مرتبش گفت:«گیت این ایستگاه هنوز راه اندازی نشده.بلیط مترو رو مهمونه دکتر قدرت الله نوروزی هستیم»! (توی پرانتز بگویم که دکتر نوروزی شهردار اصفهان هستند و من هیچ نسبتی با ایشان ندارم) یک باریکلای شیرین قورت دادم و کنار دختره نشستم تا قطار آمد.

 روی مانیتور های قطار، عبارت«حمایت از کالای ایرانی» پایین و بالا و چپ و راست میرفت.رنگ صندلی ها با دستگیره های آبی هماهنگ بود.واگن مردانه جدا،واگن زنانه هم جدا.از پنجره به بیرون نگاهی انداختم.در کل مسیر،چیزی که دیوارهای سیمانی را از یک دستی درآورد ؛وجود نداشت. تنها صدایی که می آمد؛صدای بریده بریده ی باد بود و گوینده ی مترو که گفت:«فلکه ی شهدا».زیر دو دقیقه به ایستگاه شهدا رسیدیم.وقتی میخواستم از قطار پیاده شوم دختره دوباره سرش را از کتابش بلند کرد و جواب خداحافظی ام را داد.  

ایستگاه متروی شهدا مجهزتر و باجه ی بلیط فروشی اش به کار بود.سه طبقه آمدم بالا.آدم زیر سقف به آن بلندی احساس کوتاه قدی میکرد.از ایستگاه که خارج شدم؛مسیرم را انداختم توی چهار باغ.خیابان چهارباغ را میشناسم؛ مو به مو.میدانم اینجا چندتا کفاشی،چندتا مسجد،چندتا مدرسه،چندتا ساندویچ فروشی و نانوایی و لوازم التحریری و اِل و بِل دیگر هست.چون خانه ایی توی این خیابان است که شاهد قد کشیدنم بوده و من توی این خانه،پدر و مادری دارم که وقتی در خانه را به رویم میگشایند (با اینکه همین دیروز به دیدنشان آمده بودم) لبخند جانانه ایی تحویلم میدهند و میگویند:« به به !خانوم خانوما! از این طرفا! راه گم کردی؟!»

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پیاده روی نوشت
   یکشنبه 19 فروردین 13974 نظر »

 

نوروز در ایران، شروع دوباره و سرآغاز زیستن و تولد است. زمانی که صفحه ی نخست تقویم شمسی ورق میخورد و فروردین چشم میگشاید؛ رخش سبز پوش طبیعت در دشتها،جنگل ها ، پیاده روها و کوچه های شهر و روستای  ایران زمین شروع به تاخت میکند و نژاد آریایی از دو گیاه مشی و مشیانه آفریده میشود.در آستانه ی بهار،مردم به تکاپوی رشد و تحول می افتند و در کنار سفره ی هفت سین، خوشی ها و ناخوشیهایشان را چون اموال منقول به دست قضا و قدر ایزد منان میسپارند.ذکر یا مُقَلب القُلوب میگیرند و کمر همت را میبندند تا روز شمار خورشیدی را با سربلندی به شب برسانند.

هر چند در طول تاریخ چند هزار ساله،نطفه ی ضحاک صفتان روی خاک این سرزمین پاشیده شد و گیاهان سمّی آدم خوار بیشماری رویید؛ولی این رشد قارچ گونه هیچگاه نتوانست جلوی رشد صنوبرها و سروها و آلاله های وطنی را بگیرد؛زیرا مردم ایران خود از تبار گیاهان و سبزینه ها و شقایق های حیات بخشند .شقایق هایی که سرود زندگی سرمیدهند و با خون آبیاری میشوند؛تا در رنج ها و مصیبتها همواره دوام بیاورند. ریشه ی مردم ایران، باره ها در آتش خشم نمرودیان سوخت و باز ققنوس وار از دل خاکستر سر بر آورد و با تمسک به آیین ابراهیمی تبر به دوش کشید و بُت خیانتگر را شکست و دوباره در نوروز با امید و توکل شکوفه زد.

نوروز این روزها،نوروز این ماه ها و سالهای پیش رو نیز،این را میطلبد تا بار دیگر مردم در کلاس تلاش و پشتکار فعل توانستن را صرف کنند و پاشنه ها ی خواستن را بالا بکشند.دست حمایتشان را تکیه گاه جوانه های وطنی کنند.جوانه های وطنی ،اگر با دستان پشتیبان و حامی با اراده ایی آبیاری شوند از دل سنگِ سختی ها و کمبودها ، سر بر می آورند و ثمره میدهند؛ریشه هایشان از این خاک تغذیه میشود و اجازه ی رشد به گیاهان آدم خوار دژخیم را نمیدهد.ایران را سرسبزی یکپارچه ایی فرا میگیرد و ثمره ی جوانه های وطنی بر سر سفره هر ایرانی تناول میشود.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روزانه نوشت
   چهارشنبه 15 فروردین 13978 نظر »

 

طی دو روز گذشته،از پیام بارداری دوستی، ذوق زده چسبیدم به کف آسمان و تبریک گفتم.خبرچاپ کتاب جدید آشنایی را خواندم و برایش پیام فرستادم «منم یه جلد امضا شده میخوام!» و تبریک گفتم.فهیمه پیام فرستاد که ویزای سفرش جور شده.بغض آمد تا پشت مژه هایم و تبریک گفتم.حالاکاش قضیه به تبریک و خبر خوش ختم میشد و قائله میخوابید.دختر خاله ام پیام داد؛ موقعی که سفر بوده ؛دزد خانه اش را  زده و تمام دار و ندارش را هپلی هپو کرده.نفیسه هم با خبر ورشکستگی شوهرش مچاله ام کرد.

من دُمِ خروس شاخ دارشان را نادیده گرفتم.حتی ازشان قسم حضرت عباس طلب نکردم.با شادیِ دوستی، خواستار تداوم آن از خدا شدم و با ناراحتیِ دوستی ،شریک.ساعاتی گذشت. با حالت برزخ طوری رفتم و برگشتم.در کمال تعجب دیدم زیر همه ی خوشحالی هایم و بد حالی هایم، یک استیکر دهان گشاد مسخره خوابیده و دارد به اُذُنی بودن من میخندد و میگوید:«دروغ سیزده بود»!!  

نخندید!! به جایش بروید دعا کنید تا خدا شفایتان دهد.به جان خودم اگر یک دروغ دیگر ،فقط یک دروغ دیگر از کسی بشنوم؛دعا میکنم بچه های بالا هر چه زودتر،تمام دنیاهایی را که برای خودتان در فضای مجازی ساخته اید؛  فیلتر کنند.گفته باشم!!!

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: تصویر نوشت
   سه شنبه 14 فروردین 13976 نظر »

 

باب آخر سفر

زمان:یازده فروردین،یک نیمه شب

مکان:خانه ی خودمان

 

در سفر نوروزیمان به ده دز، وقتی آهنگ بازگشت به اصفهان، توی دهان همسفریهایم افتاد؛مگر بیرون می آمد! بندگان خدا بیماریِ افتادگیِ آهنگ توی دهان گرفتند. آنقدر هم بیماریشان پیشروی کرد؛ که حتی توی خواب هم «دلم میخواد به اصفهان برگردم» میخواندند. من هم برای جلوگیری از سرایت بیماریشان،لایه لایه در لاک خودم فرو رفتم و تمام تلاشم را کردم که بیشتر کارهایم را خودم با خودم انجام بدهم.مثلا خودم با خودم چایی بخورم و چون همیشه عاشق رفتن به سفر هستم و از برگشتن متنفرم؛ساسات خنده هایم کشیده شد.

مگر آدم باید همیشه اخلاقش گل و بلبل باشد؟! گاهی هم پیش می آید که دلش میخواهد ساسات خنده هایش را بکشد. شما مخالفتی با این قضیه دارید؟ خجالت نکشید! دستتان را بالا بیاورید. من با کمال میل نظرات مخالف را میشنوم. اما اگر گمان میکنید که در نگرشم کوچکترین اثری به جا میگذارد؛ سخت در اشتباه هستید و باید بگویم :«باش تا صبح دولتت بدمد.» ملاحظه کردید؟ تا این حد از بازگشت متنفرم.

به بروجن که رسیدیم؛اذان مغرب را گفته بودند.همه رفتند برای تجدید وضو.من با وضوی شهر آلونی ، نماز مغرب و عشایم را توی مسجدِ بروجن خواندم.به تاریکترین لایه ی لاکم رسیده بودم و چشمهایم اسم مسجد را ندید. بعد از نماز،همسفریهایم با یکدیگر ائتلاف کردند تا دستهایم را بگیرند و من را از لاکِ خودم بیرون بکشند.فقط به این خاطر که،  جز من کسی نبود تا به آسیاب شوخی هایشان آب بریزد.دهان به دهانشان بگذارد و شوخیهایشان را کش دار کند.بنابراین ،برایم سوغاتی خریدند.مبالغه نمیکنم.اما سوغاتی بروجن تنها چیزی است که میتوانم فخرش را به شما بفروشم.زیرا من یکی از قهّارترین کشک و قارا خورهای جهانم و کشک و قارای بروجن خوشمزه ترین و ترشمزه ترین سوغاتی جهان بود و گل خنده را بر چهره ام رویاند.

وقتی به اصفهان رسیدیم اولین کسی که گفت:«آخیش،خوشی خونه خودمون» من بودم!!

 

 

«پایان»

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 11 فروردین 13972 نظر »

 

باب هفتم سفر

زمان:یازده فروردین،پیش از ظهر

مکان:میرن آدما

 

1:«ئه اینجا رو! پاشو پاشو! رسیدیم.»

 

3:«چیکارش داری!؟ بذار بخوابه،خسته اس.»

 

1:«نه بابا فکر کنم مرده اصلا! اُووی با توام آ! پاشو این شیر سنگیا رو ببین! انقدر زیادن که نگو! یکیشون درست سایز توئه!»

 

3:«نیگا! آتیش پاره،جُم نمیخوره! گوشتو بذار دَمِ دهنش ببین نفس میکشه؟!»

 

2:«اَاَاَه، کَله رو بکش کنار، موهات رفت تو حلقم! اگه گذاشتین یه ذره کَپه مرگمو بذارم. هی وِر وِر وِر!»

 

3:«خُب خَره، میخواد این شیر سنگیا رو نشونت بده. حیف نیست اینجا بمیری!؟ برو لای اون شیر سنگیا بمیر.»

 

1:«راس میگه خَره، پاشو ببین کجا آوردیمت!»

 

2:«فَعَّ. کاش جفتتون جونم مرگ شین! اینجا کجاس اومدیم؟!»

 

1و3:«قبرستون»

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 11 فروردین 1397نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 24

من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
روز جوان