من هیچ وقت هیچ ابایی نداشتم که با لهجه ی غلیظ اصفهانی صحبت کنم.هر چند شاید مخاطب با بعضی از واژه های منحصر به فرد اصفهانیا آشنا نباشه ولی این مشکل اونه نه من:)

همیشه هم واژه ی اصفهانی رو که به عنوان پسوند توی شناسنامه م ثبت شده بعد از نام خانوادگیم بیان میکنم .ولی بعدش باید آماده باشم برای شنیدن انواع و اقسام جوکها و متلکها؛عیب نداره بذار بگن تا به لحاظ  روحی تخلیه بشن:)
من خیلی تعجب میکنم از کسایی که لهجه ی خاصی دارن یا به طور کل زبان مادریشون چیزی غیر از زبان فارسیه و اصالتاً فارس نیستن اما با تغییر زبان یا لهجه میخوان خودشونو به زور منسوب کنن به یه شهری که مثلا پایتخته.به نظرمن این خیلی ناراحت کنندس چون وقتی نه کتابی و نه کلاسی هست که بچه هاشون لهجه و زبان مادریشون رو یاد بگیرن هیچ فکر کردن چه بلایی سر زبان مادریشون میاد؟!

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روزانه نوشت
   چهارشنبه 2 اسفند 1396نظر دهید »

 

چند سال پیش که به پاتوق کتاب رفته بودم ؛با اینکه مثلا از قبل با خودم قرار گذاشتم؛ فقط کتابهای مورد نظرم را بخرم؛ اما باز پنج جلد کتاب اُریگامی، چنان رودخانه ی شکلاتی طوری را در کام ضمیر ناخودآگاهم جاری کرد که نتوانستم وسوسه ی خریدم را کنترول کنم . تسلیم شدم و در برابر ،آقا ما رو هم بخرهایشان ،پا سست کردم و عاقبت هر پنج جلد کتاب را کنار دیگر کتابخانه نشینان خانه ام جا دادم. بدون این که پایِ معجزه ای در میان باشد این خواهر های پنج قلو(پنج جلد کتاب اُریگامی) به طرز شگفت انگیزی، تکه ای از خیالاتم را لای خلاقیتهای کاغذی دوران کودکی ام کشاندند. اُریگامی یکی از سرگرمیهای آن زمان من بود و با اینکه تعداد مدلهایم از تعداد انگشتهای دست بالا نمیزد؛اما پشت سر هم ردیف کردن دُرناهای کاغذی،ماهیها،کلاه ها و -پایه ثابت اُریگامیهای بچه ها -قایق و هواپیمای کاغذی ، خواسته یا ناخواسته بخشی از خاطرات خوشایند بچه گی ام را شکل میداد و غرق شدن قایق کاغذی در حوض و سقوط هواپیمای کاغذی که حامل مشق شبهایم بود در  بین گلهای بنفشه ی باغچه ی خانه ی پدری، جیغ جیغ ها و خنده های از ته دل را در حافظه ی بلند مدتم ثبت میکرد؛ به طوری که   آن روز در پاتوق کتاب،مرور خاطراتم، من را وادار به خرید کتابهای اُریگامی کرد.

اما چند روز پیش که دخترم به سنت کودکیهایم اقتدا کرده بود و با کاغذ های رنگی از روی کتابهای اُریگامی، قایق و هواپیمای ورژن جدید کاغذی ساخت و بعد با ذوق  راهی حیاط خانه ی پدری ام شد ؛ به این فکر افتادم که سقوط هواپیمای کاغذی یا فرو رفتن قایق کاغذی توی حوض، شاید تنها برای ما خوشایند باشد و چه بسا میتواند؛ مزه ی تلخ و گسی را در ضمیر ناخودآگاه پسرکی که پدرش در سانچی بوده یا دخترکی که مادرش را در سقوط هواپیما از دست داده  به جا بگذارد و سکوت حزن انگیز و   قطرات اشک و بغض های فروخورده ای را به دنبال داشته باشد . چه بسیار آدمهایی هستند که، دیدن قایق کاغذی خیس شده یا هواپیمای کاغذی معلق در هوا، به جای اینکه خاطرات گوارای بچه گی شان را زنده کند؛ مقدمات تشییع جنازه ی  لبخندهای شیرین کودکانه را برایشان فراهم میسازد ؛ چه رسد به این که کتاب اُریگامیِ جادوی کاغذی شادشان گرداند!   

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روزانه نوشت
   سه شنبه 1 اسفند 13965 نظر »

 

طفلی به نام شادی دیری ست گمشده است

با چشم های روشن براق

با گیسوی بلند بالای آرزو

هر کس از او نشانی داردما را کند خبر

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر    

 

*شفیعی کدکنی*                             

اشتراک گذاری این مطلب!
   یکشنبه 29 بهمن 13961 نظر »

 

“وقتی دخترم دست به خلق یک اثر هنری میزند”

 

دختر نیمه ی شاداب،امیدوار و بازیگوش مادر است.پایه ترین و همراه ترین یار هنگام خوردن لواشک،قارا،آلبالو خشکه و هر چیز ترش مزه ی خارج از تصور.  کلکسیونر لاکهای سرخ و پوسته پیازی و فیروزه ای و مراقب همیشه به هوش و همیشه به گوش استایل مادر. کسی که اجازه نمیدهد جادوگرها،طلسم ها،پریزادها،ماه پیشونیها،غولها،انارهای پرنده و خرگوش هایی که به جای هویج عاشق نون خامه ایی هستند؛در قصه های شبانه ی مادر به خانه شان برسند و از صفحه ی قصه ها محو بشوند. مفسر با ذکاوت حریم خصوصی که هنوز حرف ط دسته دار را یاد نگرفته با خط عجق وجق روی در اتاقش مینویسد :"لطفن با اجازه وارد شوید".

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: دختر خونه
   چهارشنبه 25 بهمن 13962 نظر »

کاغذ کادو را  روی فرش پهن میکنم.آن را خریده بودم تا گلدانهای توی بالکن را تزیین کنم ؛ولی دیدم این کتاب مستحق تر است.عادت کرده ام هر کتابی بنای بدقلقی داشت - هر چه بیشتر  خواندمش کمتر پیش رفت-با کاغذ کادو جلدش کنم ؛آنوقت کتاب سبک میشود و پیش میرود.

مادر بزرگ خدا بیامرزم هر وقت میخواست بافتنی تازه ای سر بیاندازد ؛نمیگذاشت کسی راه برود.او میگفت:"موقع سرانداختن بافتنی کسی نباید راه بره چون بافتنی سنگین میشه و دیرتر بافته میشه". یکبار صبح اول وقت ، بافتنی تازه ای سر انداخت و غروب نشده یک شالگردن رنگی تحویلم داد وگفت:"دیدی راه نرفتی چه زود بافته شد!".من هم زیر زیرکی خندیدم و گفتم:"راست میگینا،چه زود بافته شد!"بعد روی چینِ لبخندش را بوسیدم و شالگردن را انداختم دور گردنم و همینطور که هرم صدای “ماشا الله لاحول ولا قوت الا بالله” مادر بزرگ میرفت لای تار و پود شالِ  دور گردنم ؛ تصویرخودم را کنار تصویر مادر بزرگ توی آیینه ی قدی جا دادم و گفتم:” بهم میاد؟".‌..

مادر بزرگ خودش را گول میزد.سماجت و پشتکارش را برای بافتن شالگردن نادیده میگرفت. من که می دانستم دور از چشم مادربزرگ، زمان سر انداختن بافتنی، چقدر راه رفته بودم. مادر بزرگ موقع بافتنی، ترجیح می داد حواسش به خیلی از اتفاقات نباشد. درست مثل من که دارم تنبلی ها، و کاستی هایم را لای گل های کاغذ کادو، مخفی می کنم. و به کتاب میگویم:"میبینی!گذاشتمت لای یک باغِ گلِ رنگا وارنگ تا حظ کنی؛تا احساس سبکی کنی و پیش بروی".

دوباره شروع به خواندش می کنم. واژه های اشنای کتاب با همان حس و حال چهار سال گذشته، برایم مرور می شود. حتی بوی ادکلنی که آن سال ها استفاده می کردم را حس می کنم. یادم می آید کدامیک از بندهای این کتاب را در کلاس های فرهنگسرا برای بچه ها خوانده ام، دقیقاً یادم هست که کدام جملات را مادر مهدیه با قلم درشت، برای کلاسمان نوشت و هفته بعد مهدیه، شاهکار های خطاطی مادر را با پونز روی دیوار، محکم می کرد.این همه خاطره ی خوب!حس خوب! پس چرا سماجت نکرده ام و تو را تا حالا تمام نکرده ام و نگذاشتمت توی کتابخانه کنار خواهر برادرهای خوانده شده ات؟!

ورق ،ورق کتاب را پیش میبرم تا به صفحه ی ۱۲۷ میرسم. بالای صفحه ی ۱۲۷ کتاب، یک بیت شعر با مداد آبی اقیانوسی نوشته ام که به محض باز شدن صفحه انگار که از پاهایش زنجیر برداشته شده باشد،جستی میزند و در آغوشم جای میگیرد. با بغض میزند روی بازویم،روی شانه ام،روی قفسه ی سینه ام.دستش را بالا می آورد و اشک زیر چشمش را پاک میکند و با لبهای برچیده میگوید:«میشه این حرفا رو ول کنی! چرا نمی گی که من فقط یه بیت شعر شدم تو حاشیه کتاب؟ چی شد برای اجازه گرفتن،سماجت نکردی! خواهش نکردی، التماس نکردی! چرا از کربلا نرفتنت نمیگی، که مثِ خوندن این کتاب، اینقده عقب افتاد. چرا یادت نیس، منو کجا دیدی، کجا شنیدی، کجا عاشقم شدی که توی صفحه 127 کتاب دوست داشتنیت جا گرفتم، وقتی مدادتو برداشتی و نوشتی: کربلایی شدنم دست شماست آقا جان _ پاس و ویزا و گذر بازی بین المللی ست
قرار نبود فقط یه بیت بشم و چارسال، یه گوشه بشینم!… قرارمون چی بود؟…

سنابانوی مهربانم ،ممنون که در ویرایش این متن کمکم کردی و با تشویقت یک آتشفشان شکلاتی را در من فعال نمودی
:))

اشتراک گذاری این مطلب!
   دوشنبه 23 بهمن 1396نظر دهید »

 

دیدین؟ بعضی دخترا، که هنوز ازدواج نکردن و توی خونه ی پدری زندگی میکنن؛ تا تَقی به توقی میخوره میگن:"اصلا میرم شوهر میکنم"! جالب اینجاس ، اعضای خانواده برای تهدیدشون تره که خورد نمیکنن هیچ ؛با یه جمله هم تمام آرزوها و امیدهای دخترک رو به دستِ بادِ میسپرن:"آره جون خودت.برو شوهر کن.فکر کردی خونه ی شوهر حلوا خیرات کردن!!".

 

توصیه نوشت:بهترین اتفاق برای پدر و مادر حضور خنده ی یه عروسک کوکی دخترونه و نشونه های صورتی توی خونه ست.هیچ وقت کاری نکنین که دخترتون فکر کنه جایی بهتر از خونه ی پدری هم هست.

توصیه نوشت:بهترین اتفاق برای یه مرد حضور نفسهای جذاب، معطر و با ایمان یه زن توی خونه ست.آقایون محترم،حتماً طرز تهیه ی حلوای خوشمزه رو یاد بگیرین.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: کوتاه نوشت
   دوشنبه 23 بهمن 1396نظر دهید »

امروز صبح ریحانه کوله ی مدرسه ش را برداشت و با چشمهای هاج و واج پرسید:"مامان پس چرا آماده نشدی؟مگه کلاس نداری؟امروز سه شمبه س آ !! “

گفتم :"میدونم.اما میخوام امروز ماکارونی و ترشیِ کلم قرمز درست کنم،وقت آرایشگاهم گرفتم.کتابخونه هم باید برم.کیک هم باید بپزم و عمه هاجر و آتنا رو برای عصرانه دعوت کنم.توی اون گلدونام گل بکارم".

پنج ماهه سه شنبه ها ماکارونی نپختم.پنج ماهه سه شنبه ها به خانه ام مهمان دعوت نکردم.پنج ماهه برای آرایشگاه رفتن مدام این سه شنبه ،اون سه شنبه کردم.پنج ماهه به کتابخانه سر نزدم.پنج ماهه گلدانها گوشه ی بالکن بدونِ گُل خاک میخورند.

پنج ماهه همه ش سه شنبه ها کلاس رفتم.پنج ماهه همه ش سه شنبه ها درس خواندم.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: سه شنبه

موضوعات: روزانه نوشت
   یکشنبه 22 بهمن 1396نظر دهید »

 

از  روی عمد مسیری را انتخاب کردم که بر خلاف حرکت تاکسی ها و اتوبوس ها باشد.دلم نمی آمد باران ببارد و پاشنه ی بلند کفشهایم وسوسه ام کنند تا، تاکسی بگیرم یا سوار اتوبوس شوم و قید پیاده روی در باران را بزنم.خدا شفایم دهد،نه؟ علاوه بر آن، قدم زدن زیرِ بازارچه ی آن خیابان را هم دوست داشتم.طاق های بلند و چشمه ایی بازارچه ؛صدای پاشنه ی کفشهایم را بازتاب میکرد و هر مصوتی بارها و بارها به گوشم میرسید.  

بعد از بازارچه ،کتابخانه ایی هم هست؛ که دوسالی میشود درش را تخته کرده اند ولی از قرار،آن روز کسی در و پنجرههایش را باز کرده بود تا هوای نمناک بارانی بدود داخلش ؛شاید هم :” آخ جووون ،کتابخونه رو راه انداختن!". سریع از لای خرت و پرتهای داخل کیف لیست کتابهایی که مدتها در پی شان بودم را بیرون کشیدم.با سر انگشتهایم کاغذش را صاف کردم و دویست بار به عناوین نگاه انداختم تا کتابی را از قلم نیاندازم.هوای خیس را چند مرتبه عمیق نفس کشیدم و وارد کتابخانه شدم .

صندلی های سفید پلاستیکی وسط مخزن کتاب ،مثل سربازها، به صف شده بودند و خانم میانسالی روی یکی از آنها نشسته و همین طور که تا شکم توی موبایلش فرو رفته بود به سه نفری که دور و برش میچرخیدند؛ امر ونهی میکرد.یادم نیست؛ اول رنگِ جیغ رژ لبش را دیدم یا شکم قلمبه اش را ؟!. سلام کردم و گفتم:"پس کتاباکجاس؟"هنوز مزه ی پس کتابا کجاس؟، از گلویم پایین نرفته بود که سرش را از داخل موبایلش بیرون آورد و با خنده ایی تمسخر آمیز گفت:"خواب دیدی خیر باشه!دوساله که کتابخونه تعطیله.کتاباشم گوشه ی انبار شهرداری داره خاک میخوره؛حالام اومدیم صندلیا رو ببریم پیشِ کتابا".

سرم را انداختم پایین .زیر لبی خداحافظی کردم و از آنجا خارج شدم.بعد لیست کتابها را مچاله و گذاشتم توی جیب مانتوم:"تو هم این گوشه خاک بخور!". چرا باید این طوری باشد؟!همیشه وسط خوشحالی و ذوق زدگی یکی پیدا شود ؛تیری بیاندازد و چشمهای ذوقم را کور کند.هان،چرا؟!

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: پیاده روی نوشت
   جمعه 20 بهمن 13961 نظر »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 20

 
آموزش فتوشاپ