«بُردِ فرانسه یک طرف. بارون بعد از بُرد، یک طرف دیگه!!!»
خدایا زیاد بفرما،باران های بعد از قهرمانی را !!!

   دوشنبه 25 تیر 1397نظر دهید »

سلام دخترم

ریحانه ی عزیزم ♥

رسم اش این است که روز دختر را به تو تبریک بگویم.ولی راستش را بخواهی وجود تو برمن مبارک تر است.آن روز که توی پیاده رو ،آرام آرام قدم میزدم و به جوانه ی خوشبوی تو که درون من را طراوت میبخشید؛ می اندیشیدم. آن روز پرشکوه ترین و ستوده ترین لحظه های آفرینش بود برایم.کلمه ی وجود تو روال هولناک دنیا را در نظرم صیقل میداد و من را در ناب ترین و شیرین ترین خلسه ی هستی فرو میبرد.یکی درون من از جنس انسان داشت شکل میگرفت و این سزاوار شادباش و سجده ی سپاسگذاری بود و شنیدن ضربان قلبت ، کلید ورود به قصر آرزوها و خیالپردازی ها .

تا لحظه ی تولدت نمیدانستم دختری.ولی کنج همه ی رویاهایم موهای سیاه تو را که جایی برای زیستن است؛ میبافتم و لباسِ گُل داری را که از باقی مانده ی چادر نمازم برایت دوختم؛تن ات میکردم.بعد دستت را میگرفتم و دوتایی باهم رهسپار گالریهای نقاشی میشدیم.میخواستم بازتاب رنگها را در چشمان معصومانه ی تو ببینم.بازتاب دنیای هزار رنگ در چشمان زلال تو چقدر امید بخش و قابل اعتماد میشد.

دخترم، ریحانه ی عزیزم، وقتی برای اولین بار در آغوشم جا گرفتی و صافی پوست صورتت،پوست گونه هایم را نوازش داد ناخودآگاه با خودم گفتم:«آه خدا،کدام معجزه ات را میتوان با این موهبت برابر کرد؟!» تو از شیره ی جان من جان میگرفتی و با قلموی لبخندت بر قاب چهره ام نشاط را نقش میکردی و من بخاطر خلقِ این اثر تحسین برانگیز از تو سپاسگذارم.

دخترم،ریحانه ی عزیزم،روز دختر بر تو مبارک است ولی بدان که تو فراتر از یک عنوان و فراتر از یک روزی و آنچه که تو را از دیگران متمایز میسازد انسانیت توست نه جنسیت ات. و بدان که فاطر دنیا بهترین هایش را برای تو مبعوث کرده است. پس پنجره های تفکر را به روی خود بگشا و از آسمان تجربه توشه برچین وبه همراه پرندگان، هیجانِ پرواز را بِچش. مطمئن باش هیچ هیاهوی رعب انگیزی در این دنیا پایدار نیست .زیرا آنکه تو را آفریده است «اَرحَمُ الراحمین» تر از این حرفهاست.

دخترم، ریحانه ی عزیزم، روز دختر بر تو مبارک است و من از تو سپاسگذارم که حضور تو پایان سکوتها و دلتنگیهای طولانی من است.دوستت دارم به قداست خلقت قسم  

 

 

کلیدواژه ها: برای دخترم ریحانه
   یکشنبه 24 تیر 13976 نظر »

 

 

«تنهاست،خیلی تنهاست !»

 

+این عکس رو از توی بالکن خونه گرفتم.نمیدونم چرا ولی احساس میکنم بهترین خاطره ای که از بالکن خونه مون دارم همین عکس باشه.

کلیدواژه ها: تنهایی
   شنبه 23 تیر 1397نظر دهید »

 

موومان نهم سفر

یادم نیست کدام خیابان شهر یزد بود.فقط یادم است عطش کرده بودم و یار رفته بود که آب بخرد و من منتظر نشسته بودم توی ماشین. تا اینکه چشمم به پوستر «آب را گل نکنیم» افتاد و یک بمب ساعتی توی مغزم منفجر شد.

موج انفجار من را پرتاب کرد وسط میدان گلادیاتورها و کشان کشان روی شنزارها خواباند.میدان و تماشاچیها با دور تند دور سرم میچرخیدند.کمرم از شدت داغی تاول زده، شده بود. خورشید توی چشمهام تیغ میکشید.هُرم آفتاب و پایِ سنگینِ حریف،داشت جناقِ سینه ام را میترکاند.معرکه بر سر یک جرعه آب بود و من مغلوب میدان نبرد .تماشاچی ها،انگشتِ شصتشان را به طرف پایین حرکت میدادند و فریاد میزدند«بُکُش، بُکُش،بُکُش…».

حریف وحشیانه نعره میکشید و سرش را به نشانه ی پیروزی تکان تکان میداد.کوزه ی آب را (که شرط نبرد بود) بالا آورد.خورشید از جلوی چشمهام محو شد و سایه ی کوزه افتاد روی صورتم…

«بُکُش،بُکُش،بُکش…»

حریف مقداری از آب کوزه را روی سرش ریخت .موهای در هم و برهمش را تکان داد.قطره های جوشان آب روی بدنم پاشیده میشد…

«بُکُش،بُکُش،بُکُش…»

صدای کرکس ها آمد.حریف نگاهی به پرواز آنها در بالای سر میدان نبرد انداخت و تمام نیرویش را در بازوهایش جمع و کوزه را به طرف صورتم پرتاب و… شَ تَ رَ ق…

یار به شیشه ی ماشین  میزد و میگفت:«چرا درِ ماشینُ قفل کردی؟! چرا انقدر سرخ شدی؟! بیا آب بخور تا خُنک بشی!! چرا مثل جنگ زده ها شدی؟!». لیوان آب را گرفتم و نوشیدم …

قلبم مچاله میشود این روزها.وقتی جاده به جاده،شهر به شهر،خیابان به خیابان،حجم وسیعی از نگاه من و نگاه تو را انواع و اقسام پوسترهای «آب را گل نکنیم» اشغال میکند. 

 

 

اینجا ایران است.اینجا خرمشهر است.اینجا سپاهان است.اینجا ایساتیس است؛سرزمین قناتهای تفتیده و خدا نکند که ما مغلوب نبرد آب باشیم.خدا نکند…

 

+روایت امروزم شکل تبلیغات صدا  سیما شد.ولی خدایی  توی مصرف آب به فکر آینده ی بچه ها باشین.دستتون درد نکنه.

 

   چهارشنبه 20 تیر 13974 نظر »

 

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دل ات را می بویند

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند .

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی ست نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است .

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر

با کنده وساتوری خون آلود

روزگار غریبی ست، نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه ها را بر دهان .

شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست، نازنین

ابلیس پیروزْ مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

+وقتی شاملو میخوانم؛ حس میکنم او روی بلندترین صخره ی هستی ایستاده است و حال دنیایِ ما را توصیف میکند.تو جسورترین شاعری هستی که سراغ دارم؛ مَردِ واژه ها !!

   سه شنبه 19 تیر 1397نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 50

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی