رنگایی هستن که هیچ جایگاهی در زندگی من ندارن!متاسفانه.

از یک سالگی که برای ریحانه مداد رنگی خریدم  ؛بیشترشون رو تا حالا نگه داشتم.حتی مداد طلایی رنگه که سه سانت بیشتر نیست. امروز با اون مدادای نصفه نیمه دلی از عزا در آوردم.ایده هام ته کشیدن .احساس میکنم دارم دستام رو حروم میکنم.ولی هنوز قلبِ کوچکترین و کهنه ترین مداد رنگی،  مثل ساعت کار میکنه.

اشتراک گذاری این مطلب!
   یکشنبه 19 آذر 13962 نظر »

 

روز میلادت ای پیامبر !

تمام نقطه های روشن و رنگی زمینی نورشان را روی پوست کشیده و شفاف آسمان منعکس کردند.خنده های صورتی دخترکان نجات یافته از گور با موهای بافته شده و گل گیسو های یاسی رنگ ، صدای خندهای صورتی که پشت پنجره های تاریخ تا ابدیت سُر میخورد .لباسهای قرمز درآمده از عزا و آغشته به عطر بوی سیب گلاب . بیرقهای شادی ماهوتی و نارنجی میدان شهر. روسری نورانی و زرد مادر . قلب سبز کودکان شمشادهای ابلق در باغچه پیاده رو خیابان. نقطه های روشن و رنگی زمینی که دست در دست هم نهادند و زنجیر بستند و در سیطره آسمان با موسیقی حیات و تنفس رقصیدند.

روز میلادت ای پیامبر!

بر گامهای بلند گناه و معصیت در شب ها و روزهای زندگیمان لگام زده شد و استاد توبیخ و تنبیه، واژهایش را مسکوت گذاشت و تدریس کتابهای مسطور شده از خوف، انتقام، آتش و جهنم ممنوع گردید.

روز میلادت ای پیامبر !

ابر و آفتاب و خاک مبعوث شدند و رسالت تطهیر را به گردن گرفتند . ابر بارید . آفتاب تابید . خاک بخشید و دانه رویید و آیه های خداوند مقام گرفت و در همان لحظه پدر خندید . پدر که خندید ، مردانگی هم خندید .

روز میلادت ای پیامبر !

خُلق عظمت یافت و مردمِ چشمانت آشیانه ی مرغ رحمت شد برای عالم . مرغ رحمتی که نغمه صلح و صداقت را همچون رودی با آب شیرین در تمام سرزمین ها جاری ساخت و قاره نشینان زمین،همه ی سیاه ها ،سفیدها،زردها و سرخ ها برادر دار شدند و بزم برادر دار شدنشان را با کسی گرفتند که از جنس خودشان است(رسول من انفسکم).رنج و ناراحتیشان بر او سخت ناراحت کننده است.( عزیز علیه ما عنتم). علاقمند به آنهاست (حریص علیکم) و بر مومنانشان رئوف و مهربان است(بالمؤمنین روف رحیم).

روز میلادت ای پیامبر !چقدر همه چیز خوب شد!

 

با دیدگان مهربانت به کاستی احساسم بنگر،ای پیامبر.

(صهباء)

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روزانه نوشت
   پنجشنبه 16 آذر 13963 نظر »

 

میخواهم حواسم را پرت کنم.پرت کنم تا بیافتد پشت کوههای بلندآتشفشانی . یا بیافتد وسط آبهای اقیانوس آرام در قلمرو دزدان دریایی . یا لابه لای برگهای پاییزی در دل جنگل ؛ تا شاید به دست جنگل بانی که آمده است برگها و چوبهای خشک را آتش بزند ؛ حواس من هم دود شود و به هوا برود.جای نزدیک ابرها.

ولی ! نه.

پشت کوه ، وسط اقیانوس ، در دل جنگل باز هم نزدیک است. حواسم اگر آنجاها پرت شود باز هم تو هستی ، آن را با لبخند برایم پس میفرستی.

نزدیک ابرها هم بی فایده است . اگر ابر ، باران شود چه؟

پای باران که به زمین برسد ، باز بوی لبخند تو همه حواس من میشود.

حواسم را باید جایی دور تر از اینها پرت کنم . جایی که در تیرس تو نباشد .جایی که دیگر لبخندت در ذهنم به روز نشود…

نمی توانم ! نمی شود !

وَه که چه لبخند با وسعتی داری!

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: حواس, فراموشی, لبخند
   شنبه 11 آذر 1396نظر دهید »

 

آخرين باري كه بچه ام را نگاه كردم، درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه ميكردم“.

بیشترین قسمت داستان که با قلبم بازی کرد ؛همین جمله بود.

بچه مردم، داستانِ مادری ست که تحت تاثیر افکار و عقاید غلط ، حس مادری را زیر پا میگذارد و به دلیل ادامه زندگی خود با شوهر دوم ، ناباورانه کودک خردسالش را که از شوهر اولش است در خیابان رها میکند و خود را هم زنی چشم و گوش بسته قلمداد مینماید .

او پس از این که از بچه اش دست میشوید ؛ میگوید:"اگر کس دیگری جای من بود چه میکرد؟".

داستان بچه مردم یکی دیگر از آثار جلال آل احمد است که در آن شخصیت زن ایرانی به طرز فجیعی به چالش کشیده میشود.

در بچه مردم داستان از وسط ماجرا شروع میشود.جمله ها کوتاه است و راوی همان مادری است که کودکش را در خیابان رها میکند.

 مادرِ داستانِ جلال ، زنی است که جیب شوهرش را کنج و کو میکند و بچه اش را در خیابان به دست فراموشی میسپارد ؛ در حالی که نماز میخواند .حجابش را رعایت میکند ؛ اما جنس نماز مادر و چادر نمازش با جنس مادری که در ذهن هر کودک ایرانی جاری وساریست زمین تا آسمان متفاوت است.

در بچه مردم علاوه بر ایجاد یک فضای رقَّت انگیز ، نویسنده مفاهیم ناخوشایندی را زیر پوستی به خورد خواننده میدهد که شاید برخاسته از جوِ حاکم در زمان حیات نویسنده باشد. هرچند نمونه های مشابه در حال حاضر نیز کم نیست.

پس از اینکه داستان بچه مردم را خواندم ؛ سعی کردم آن را در یک جمله خلاصه کنم

و نتیجه اش این شد:” مادر پول را به بچه اش داد تا از آن طرف خیابان کشمش بخرد و بعد خودش به تنهایی به خانه شوهر دومش برگشت.”

 

تصویر از دانشکده علوم انسانی ، دانشگاه آزاد اسلامی تهران، واحد شمال.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: کتاب نوشت
   جمعه 10 آذر 1396نظر دهید »

 

روز امتحان بود و من بعد از نود و بوقی با الهه و زهرا سوار تاکسی شدم.

موضوع داغ بحثمان امتحانهای جان در بیار و تمام نشدنی بود.

هر کسی جمله ایی میگفت و پدر و مادر امتحان را گور به گور میکرد و توی قبر میلرزاند.(اصلا مگر امتحان پدر و مادری هم دارد که تنشان توی قبر بلرزد؟! چه میدانم)

وسط حرص و جوش خوردنهای ما بر سر امتحان بود که راننده تاکسی حرفی زد:"چرا انقدر حرص میخورید؟! راحت تقلب کنید .من همیشه برای همه امتحانام تقلب میکنم.”

فرشته روی شانه چپ الهه ،که تا آن موقع مشغول گوش دادن به صدای حامد همایون بود؛ که از رادیوی تاکسی پخش میشد؛ از جایش بلند شد و به الهه فرمان حمله داد.

الهه ، نه گذاشت و نه برداشت ؛ بی مقدمه و بدون مزمزه کردن حرفش ،خنجر برنده زبانش را گذاشت زیر گلوی راننده تاکسی و به او گفت:"به خاطر همینه که هنوز به جایی نرسیدین و همین طور راننده تاکسی موندین"!

راننده تاکسی آب به دهانش خشک شد.دندانهایش را روی هم فشرد به طوری که حرکت استخوان شقیقه اش از روی پوست صورتش پیدا بود. بعد گفت:"راست میگن با دختر اصفهانیا نمیشه دهن به دهن شدا"! و بعد شروع کرد به لایی کشیدن توی خیابان.تا توانست چراغ قرمز رد کرد.تا توانست از سمت راست سبقت گرفت.تا توانست به راننده های دیگر بد و بیراه گفت.تا توانست همه را بوق کش کرد.

نفسمان داشت بند می آمد.

الهه دستش را روی چشمهایش گذاشته بود و می گفت:"لحظه به لحظه به تیتر شدنمون در صفحه حوادث روزنامه ها و خبر داغ شدنمان در فضای مجازی فکر میکنم".

زهرا موبایلش را از توی جیبش درآورد و گفت:"بچه ها بیاین این دمِ آخری یه ویدئو از خودمون پُر کنیم تحت عنوان عاقبت مخالفین تقلب در امتحان".

من گفتم:"من با ضبط ویدئو مخالفتی ندارم ولی تهش باید بگیم لعنت بر زبانی که بیهوده و بی جهت باز شود".

خلاصه تا آمدیم به مقصد برسیم بدونِ تصادف کردن و بدونِ بر خورد فیزیکی و زَهره ترک شدن از ترس به سه تا جنازه متحرک تبدیل شدیم.

من که موقع پیاده شدن از تاکسی چشمانم سیاهی میرفت و نفهمیدم چطور کرایه را حساب کردم اما راننده شماره تماسش را گذاشت کف دستم و گفت:"هر وقت امتحان داشتید زنگ بزنید خودم میام دنبالتون . قول میدم به موقع برسونمتون . دقیقا مثل الان!”

بعد هم مثل این که غول چراغ جادو باشد دود شد رفت توی هوا!

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: داستان نوشت
   یکشنبه 5 آذر 13962 نظر »

 

امروز وسعت و حجم ابرهای پنبه ایی در آبیِ بالای سرم بیشتر از روزهای دیگر است ولی نه رفتی ،نه آمدی،نه هو هوی بادی،نه مشتی باران که پاشیده شود توی صورتم.

فقط ابرها آمده اند ولو شده اند توی آسمان و جلوی چشمان کوه خاکستریِ روبروی بالکن را که کیلومتر ها با من فاصله دارد و هر روز از پس چند تا پشت بام و تانکر آب و درخت اکالیپتوس داخل باغچه ی پیاده رو جواب سلامم را میدهد گرفته اند.

امروز ماموریت ابرها این بود که کوه خاکستری ، من را نبیند و ترک واجب کند.

آسمان شهر بغض دارد؛ اما نمیدانم چرا خود خوری میکند؟

باید دسته جمعی برویم سروقت آسمان، بزنیم سر شانه اش و بگوییم:” گریه کن عزیزِ من ، بریز بیرون این بغض های ماسیده در گلو را،نگران چه هستی؟ ما که هستیم ، ما که هوایت را داریم . خیالت راحت ،آسوده ببار.انقدر سخت نگیر.

رها کن خودت را تا با هم لذت ببریم.”

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: باران, بغض, روز ابری, کوه
   یکشنبه 5 آذر 13961 نظر »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 20

 
مسابقه راوی مهر