خدایا!ازتو میخواهم کمکم کنی و مسیرهای پیش رو را برایم لذت بخش و هموار نمایی.

کلیدواژه ها: آرزو, همت بلند
   چهارشنبه 18 بهمن 1396نظر دهید »

 

اگر ساعت به وقت غروب جمعه باشد؛هرچقدر هم زنانگی به خرج دهم و عصرانه ایی مفصل تدارک ببینم وآدم های خوش مشرب را به خانه ام میهمان کنم.

هرچقدر هم صدای خنده و ترانه از پنجره ی خانه ام سُر بخورد توی خیابانهای شهر تا رخوتِ منحوسِ زندگیِ پرتوقعِ شهری را در خودش تجزیه کند؛و بوی سیب و پرتقال و تخمه ی بوداده مثل رنگ روغنی بخوابد روی دیوار اتاق ها.

باز هم از ته لبخندهای منعکس شده در استکان های چایی، باید غم غروب جمعه را اسکاچ بکشم و بشویم. باز هم در غروب جمعه لای همه ی گفتگوها و بازی هایی که در آن رفاقت و همنشینی به خوبی و درستی تعریف میشود ؛ یک چیزی، که درست نمیدانم چیست؟! یک چیزی که درست نمیفهممش؟!انگار از وسط قفسه ی سینه ام کنده میشود.

غروب های جمعه دوچار خلاء ذاتی ست ؛ تفکیک جنسیت هم ندارد.باهر درجه از زنانگی؛باهر درجه از مردانگی نمیتوانم چیزی را جایگزین تکه ی کنده شده از وسط قفسه ی سینه ام کنم.

غروب جمعه دوقطبی ام میکند،دلم میخواهد مابین خنده، بزنم زیر گریه و به میهمانها بگویم :"پاشید برید خونه ی خودتون؛ میخوام تنها باشم".

کلیدواژه ها: غروب غم انگیز جمعه

موضوعات: روزانه نوشت
   جمعه 13 بهمن 139610 نظر »

 

به گمانم استاد فهمیده ؛صدایی که از سیب گلویش خارج میشود؛قاشق،قاشق خاطرات تو را به خوردم میدهد.مُدام نگاهش را مامور میکند به ذهنم دستبند بزند و آن را بیندازد پشت خطهای این کتاب لعنتی.

مُدام نوک خودکارش را میکوبد روی تُنگ بلوریِ حواسم .میخواهد آن را بشکند؛ فرو برود وسط حواسم و به زور چوب تنبیه ،دانش آموزِ درونش را وادار کند تا گوشهایش را بدهد به او.

زل میزند توی چشمهای زهرا و میگوید:"خانمها گوشتان با من است؟"به خیال خودش، به در میگوید تا دیوار بشنود.خسته نکن خودت را ؛نمیشنود این دیوار.مدتهاست عایق بندی شده تا تنها یک صدا را درون خودش نگه دارد.

بیچاره استاد،پای سابقه ی کاری و کلاسداریهایش را که میکشد وسط ؛  واضح تر و پرنگ تر میشوی در گوشه گوشه ی این کلاس.نشسته ایی روی همه ی صندلی ها . بجای مریم،بجای الهه،بجای نسرین،حتی به جای خودِ استاد.

کاش هضم شدنی بودی و انقدر نشخوار نمیشدی توی گلوی افکارم یا لااقل به جای این همه غمِ تکراری ،شادی تکرار بوسه ای مهربان.

کاش مثلِ موخوره که از سر موهایم میچینم و می اندازم دور،خاطرات تورا هم میتوانستم از بقیه ی دست نوشته هایم قیچی کنم و بیاندازم دور؛اما خاطرات تو دله ی زخم است ؛هر چقدر هم روی اش را بکنم؛ خون سرباز میکند و دوباره دله میبندد.زخم دائمی هستی انگار!

استاد از روی کتاب میخواند و صدای تو از سیب بابا آدم خارج میشود.

از آن طرف میز میگویی:"چه میخواهی از من!؟".

از این طرف میز میگویم:"میخواهم ‌که نباشی".

اما تو سرتغی میکنی. جوشِ چرکیِ وسط ابرو ؛که میچلانمش و میگویم:"خَلاص” و باز فردا آیینه ی دق ،یک جوش چرکیِ دیگر را روی گونه، نشانم میدهد.

تدریس استاد که تمام میشود.کتاب را میبندد و میاندازدش روی میز.از جا میپرم. خواب زده شده ام . زبانم ،کابوس دیده همه را لعن میکند:"لعنت به واحد درسی ایی که وصل به این کتاب است.لعنت به من که ته این کتاب میرسم به صدای تو.لعنت به تو.لعنت به صدای ماندگارت".

کلیدواژه ها: فراموشی

موضوعات: روزانه نوشت
   پنجشنبه 12 بهمن 13961 نظر »

 

من: میخواستی خمیرتو تیکه تیکه کنی؛به هر تیکه ش یه  رنگ بزنی؛ تا خمیرِ رنگاوارنگی داشته باشی.

ریحانه:نه مامان.میخوام کلِ خمیرم خورشیدی باشه.خور شی دی:))

 

قسم نوشت:به خورشید قسم! رنگ مورد علاقه ی آدما از طریق ژن و وراثت منتقل میشه ؛ ولاغیر.

کلیدواژه ها: رنگ مورد علاقه, وارثت
   پنجشنبه 12 بهمن 13962 نظر »

 

*لحظه ی نزول وحی*

 

یکی از لذتای دنیایی اینه که کلید واژه ی پیاده روی نوشتو در یه روز تعطیل ،برداری بذاری گوشه ی سبد پیکنیک و دست دختر و حضرت همسر و یه گروه از آدمای مشکل پسندو بگیری و به بهانه ی گزارشی که از روستای وَرتون و آبگرم معدنیش توی اخبار سراسری شبکه یک تلویزیون دیدی؛عازم دهکده ی گردشگری گل سرخ(روستای ورتون) ،سی و پنج کیلومتری شهر اصفهان بشی.بعد با تعریف و تمجید و مبالغه ایی که در وصف نگنجد کلِ گروهو بفرستی توی آبگرم و خودت و دخترت و همسرت دراز بکشین روی زیراندازِ دوازده نفری و چشماتون رو بچسبونین کف آسمون.

میتونستم روایتو هُل بدم توی حوضچه ی آبگرم.خیسِ خیس که شد؛بگم :"ورود آب توی حوضچه های خصوصی  قطع شد و هیچ ناظری نبود که به مشکل رسیدگی کنه!".اما حیفه.خیلی ام حیفه، که اینطوری بخوره توی ذوق روایت!.پس همون بهتر که بقیه ی گروه برن توی حوضچه ها ی آبگرم.مام سه نفری دراز میکشیم روی زیراندازِ دوازده نفره و چشمامون رو میچسبونیم به کف آسمون. انگار نه انگار که اتفاقی توی آبگرم افتاده و ما اَزش باخبریم.  فقط به این فکر میکنیم که خدا توی کدوم یک از هفت روز آفرینش، آسمون روستای وَرتون رو آفریده؟و از ابرای سنگر گرفته پشت کوها و تپه ها شکل اسب ،آهو ، قلب ، ماهی و گل میسازیم وهر کاری میکنیم یکی از ابرا شبیه دوچرخه بشه موفق نمیشیم؛بنابراین کلیدواژه ی پیاده روی نوشتو از گوشه ی سبد پیکنیک بیرون میاریم و به جای دوچرخه سواری مشغول قدم زدن روی قله ی کوها و لی لی روی ابرا میشیم. باید یادمون بمونه؛ به اندازه ی کافی هوای پاک ذخیره کنیم.یه تیکه ابرم نشسته نوک انگشت اشاره ی همسر و به خُل بازیای ما میخنده !

_«عه، چندتا قطره بارون چکید روی صورتم!»

_«روی صورت منم همینطور!»

_«آره،مالِ منم!»

-«میخندید یا گریه میکرد این ابره؟!»  

   یکشنبه 8 بهمن 13964 نظر »

اولین لاشخورای زندگیمو توی کارتن سفرهای سندباد دیدم.قسمتی که سندباد و بابا علاء الدین، گرفتار یه قبیله ی وحشی شده بودن و رییس قبیله دستور داد تا هر دوتایشونو با طناب ببندن به ستونای چوبی وسط کوهستان تا طعمه لاشخورا بشن.  بزرگتر که شدم و بین انتخابای بدتر و بدتر گیر افتادم؛ لاشخورای متفاوت تری دیدم. نه اینکه من مشتاق دیدنشون باشَم؛لاشخورا بوی تنِ آدم در حال احتضار به مشامشون خورده بود  و سایه ی پروازشون روی قفسه ی سینه م سنگینی میکرد . منتظر قطع شدن آخرین نفسم بودن ؛تا اولین هدفِ منقارای مرده خورشون ،حدقه ی چشممام باشه.  

لاشخورایی که از قرار مثل آدما لباساشونو اتو میکردن؛کلی پولِ مارک اُدکلن میدادن ؛ و چقدر هم مثل کتابخونا و استادا لفظ قلم حرف میزدن!. واضحتر بگم؛ کرکس آدم نما؛یا شایدم آدمِ لاشخور نژاد.آدمی که مغز سرش آشیونه ی یه کرکسِ همیشه بیدار و گرسنه ست.

به تازگی هم با دوتا لاشخور ،یکی پیر و یکی جون توی  داستان خونابه انار جلال آل احمد روبرو شدم که دقیقا شبیه لاشخورای قبلی زندگیم هستن.

عاشق مرده خواری!

توی ادبیات داستانی،به ویژه پیرنگای انتقادی ،پردازش شخصیت اصلی داستان در قالب موجوداتی که در عالم واقع ناطق نیستن؛ نشون دهنده ی چیره دستیِ داستان پردازه و البته محاسن بیشماری هم داره که یکی از اونا عدم برانگیختگی اعتراض، توسط اقشار مختلف جامعه ست.

شاید به این دلیلِ که اگه شخصیت اصلی داستانی یه کفتار باشه و برای مثال اموال همسایه شو که یه “اسب آبی سه چشم” ، تصاحب کنه ؛ نویسنده به نسبت با کشمکش و اعتراض کمتری از طرف جامعه ی مدنی روبرو میشه و کمتر هدف چنگ و دندون قرار میگیره.چون هیچ مقام عالی رتبه ایی که از دماغ فیل افتاده؛با کفتار و اسب آبی سه چشم همزاد پنداری نمیکنه و به طبع اعتراضی هم مبنی بر این که، چرا به دیپلماتا توهین شد یا به سناتورا و دکترا و… به وجود نمیاد. قشرِ ضعیفِ جامعه هم،کاری به این کارا نداره.همین که یه لقمه نونِ بخور و نمیر دربیاره؛ خدا رو شاکره و کلاً ژنِ این طبقه مسئولیت طعمه پروری رو به عهده داره.

(طعمه ایی برای کرکس ها.چه ادبی شد!)

داستان خونابه انارِ جلال عزیز ؛حضور دو لاشخور که علاقه وافری هم به خوردنِ گوشت مرده ی نسل جوان دارن ؛ تامل زیادی رو برای خواننده  به همراه داره.

به نظر من خونابه انارِ کتابِ پنج داستان ،بعد از داستانِ گلدسته ها و فلک -که یکی دیگه از داستانای این مجموعه ست- بسیار خوندنی و تحسین برانگیزه.

جمع بندی نقدایی که پیرامون این داستان شده ؛ همه حاکی از اینه که خونابه انار، شاهکارِ داستان پردازیِ جلال آل احمدِ و اگه جلال تالیفات دیگه ایی هم نداشت؛ با وجود خونابه انار چیزی از ارزش و توانمندی اون در عرصه ادبیات داستان نویسی کم نمیشد.

بدون تردید هر خواننده ایی به صراحت بعد از مطالعه ی داستان خونابه انار این حقیقت انکار نکردنیو به زبون میاره.

من از مفصل این نکته مجملی گفتم

توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل


موضوعات: کتاب نوشت
   شنبه 7 بهمن 1396نظر دهید »

 

اولین پست را در یکی از وبلاگهای سامانه ی خودمان (کوثربلاگ)خواندم.کشتی مطلای قرآن نشان، که در حرم حضرت معصومه سلام الله با حضور روحانیون بلند پایه رونمایی شده بود.

اول داغ سانچی سوخته در دلم تازه شد و بعد داغ کعبه ی سوخته ی سریال مختار. میدانید؟ در آن لحظه تصویر این کشتی مطلا ذهنم را پرت کرد سمت سکانسی از سریال مختار نامه،سکانسی که عبدلله بن زبیر در آرزوی ساختن کعبه ی مطلا بود.در آرزوی به رُخ کشیدن شکوه شعائر اسلام با برق طلا!

چه قدر تاثیر مثبت داشت ؛اندیشه ی عبدلله بن زبیر روی علاقمندی بعضی ها!

کشتی مطلایی که اگر کسی بخواهد به فیض تلاوتش دست یابد؛ باید ذره بین به دست بگیرد.بنابراین با وضو بودن فقط ثواب بیشتری دارد و البته اگر اجازه تلاوت داده شود.

توییت ها و گزارش های دیگری هم در این باره خواندم که بیشتر حاکی از این بود:"مگر شکوه اسلام به کشتی قرآن نشان مطلاست؟ مگر اسلام مخالف تجمل گرایی نیست پس چرا…؟

مابین اظهار نظرات متوجه گزارش هنرمند سازنده این کشتی مطلا شدم که گفته بود فقط روکش این کشتی از طلاست و همه ی هزینه های صرف شده ، شخصی پرداخت گردیده.

چه میدانم!شاید کسی خواسته پولش را این طور نذر محجور نماندن قرآن بکند. اما آیا این عملکرد با عملی کردن آیات الهی تناسب دارد؟قرآن را برسر سفره مردم می آورد؟اصل اسلام را که تعادل است به نمایش میگذارد؟

من کوچکتر از آن هستم که بخواهم بگویم دلم به حال مسلمانیمان میسوزد. به حالِ تازه مسلمانی که تشنه ی شناخت اسلام عزیز است اما با کمبود تالیفات مذهبی به زبان مادری ،روبروست.

مگر نه این که ما روزه خواری را در ملاء عام گناه میدانیم چون به اذهان عمومی در جامعه آسیب میرساند؟

مگر نه این که ما به هر تریبونی میرسیم ندای واحجابا، وا اسلاما سرمیدهیم و بدحجابی را ذم میکنیم چون سلامت جامعه را مختل میکند؟

پس چرا فقر اقتصادی جامعه ،فقر تالیفات اثر گذار مذهبی برایمان مهم نیست؟پس چرا به راحتی میگوییم:"پول خودمان است هر طور بخواهیم خرجش میکنیم"؟

آهای! شمایی که پولتان از کشتی بالا میرود. ببینید پولتان از سفینه ی فضایی طلایی هم بالا میرود؟

به نظرم این جمله حضرت علی علیه السلام بار تبلیغی خوبی در مورد برابری ،عدالت خواهی و فقرستیزیِ آیین و مسلکمان دارد.به آن که عمل نمیکنیم.

حیف است!لااقل شما نذر کنید و مطلایش نمایید!

امام علی علیه السلام:” فقر خطرناک ترین بیماری است که جامعه را تهدید می کند و درصورت عدم تسریع در درمان آن، جامعه دچار اختلال و فروپاشی و در نهایت باعث از دست رفتن دین و معنویت می گردد".


موضوعات: روزانه نوشت
   سه شنبه 3 بهمن 13961 نظر »

 

 

این که امروز این همه راهو کوبیدم و از خیابون حافظ،از لای کت و کول مردم رد شدم و چشممو روی جذابیت های میدون نقش جهان بستم تا به ترافیکِ آهن پاره های دروازه دولت برسم و از اونجا دست بکشم روی سرِ شیرِ سنگی زنجیر شده ،وسط پیاده رویِ خیابون طیب، بعد بیا و بیام تا پشت چراغ قرمز مسجدسید شرافتمندانه منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده باشم و از سر بیدآبادی یکی یکی بیدهای مجنون رو بشمارم تا هفتاد و هفتمین بیدمجنون چشمم رو بگیره و بشینم روی نیمکتِ چوبیِ زیر درخت هفتاد و هفت…

-آخ ،عجب سایه ایی انداخته روی سرم این بیدمجنون هفتاد و هفت!

-خب رسیدم .حالا که چی؟!

اون:«هیچی گوشاتو باز کن!چشماتو ببند!چی میشنوی؟ چی میبینی؟»

-مامانم.داره قول میده از زیر بازارچه ی علیقلی آقا برام تافی توت فرنگی آیدین بخره ؛میخواد راضیم کنه که باهاش برم کلاس خیاطی ،قاطی زَنا زولایِ فوضول که انگار ویارِ دس به سوزن نزنیا اُخ میشی! ، گرفتن.دلم میخواد بهشون بگم :«دوس دارم دس بزنم به شوما چه!». اما مامانم نارحت میشه.بی خیال.

-یه چیز دیگه هم میبینم!

اون :«بگو،بگو».

- سه سالمه.آب توی مادی علیقلی آقا کله میزنه.میخوام از توی مادی ماهی بگیرم که میافتم توش.موش آب کشیده شدم.

-نخند خره!

-مامان لباسامو عوض میکنه و باهم میریم حموم علیقلی آقا.از حموم که برمیگردم به زور میتونم راه برم.پاهام پیرپیری شده.

اون: «دقت کن ببین برف نمیاد؟»

- چرا ! داره میاد! منم دارم از سر کوچه ی امیرکبیر تا مهد کودک غنچه ها میدوم و جای پاهامو توی دل برف جا میگذارم.چند بارم با مغز میام روی زمین .

- خره نخند!آخه تو که نمیتونی بگیری من چی میخوام بگم! باید بارها و بارها توی استکان نلبکیای روضه ی خونه ی آقای خادمی چایی خورده باشی.باید بارها و بارها کلاغا توی کوچه پس کوچه های خیابون چارباغ،پاکت پفک مینو ت رو ازت قاپیده باشن تا بفهمی.باید توی دبستان دخترانه تبریزی استخون ترکونده باشی.باید بارها و بارها نامه های معطر نوشته باشی،تا بفهمی این تابلوی توقف ممنوعی که اینجا کاشتن ،جای صندوق پستی بوده که چندین و چند نامه ی بوسه دارِ خوش بو رو سپردی دستش.

-نه ،هرچی فکر میکنم ،میبینم واقعا نمیتونی بفهمی!اصلا مگه چند بار دست تو دست یار توی چارباغ قدم زدی  و انقدر خندیدی که از کمر تا بشی؟!

مگه چند بار کتاب دزده و مرغ فلفلیو که خاله عاصفه -مربی مهد کودکت- از کتاب فروشیِ امیرکبیر توی چارباغ خریده و بهت هدیه داده رو گذاشتی لالوعای کتابای بچه ت؟!

اون چیزی که باعث شد من این همه راه رو بکوبم واز لای کت و کول مردم توی خیابون حافظ رد بشم و چشمامو روی جذابیت های میدون نقش جهان ببندم و بیام زیر هفتادو هفتمین درخت بیدمجنونِ بیدآبادی بشینم.خنده هایی بوده که تو نکردی.گریه هایی بوده که تو نشنیدی. ماهی هایی بوده که تو از توی مادی علیقلی آقا نگرفتی.شکلاتایی بوده که تو نخوردی. اصلا شده تا حالا کلاغا پفک مینو ت رو بقاپن، تا بفهمی من چی میگم!؟

اصلا مگه تو بچه ی چارباغی!؟

   سه شنبه 3 بهمن 13962 نظر »

1 ... 4 5 6 ...7 ... 9 ...11 ...12 13 14 ... 26

من اینجایم ؛ خاکیِ خاکی. دور از آنچه که ممکن است گاهی وبال گردنم شود. sahbaspring@gmail.com
پیشنهاد صهباء
 
اسرار عبادات